روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| همیشه فکر میکنم دنیا باید خیلی بزرگتر از این توپ سفید و آبی اسقاطی که ما ساکنش هستیم باشد. منظورم فقط بزرگی کهکشان و وفور ستاره و سیارهها نیست. از زندگی واقعی حرف میزنم. از حیات موجوداتی که فکر میکنند و تکان میخورند و تصمیم میگیرند.
موجوداتی که شاید هزاران سال پیش، قبل از کامل خشک شدن یا یخ زدن آبها، زیادی گرم یا سرد و خراب شدن وضعیت کلی سیاره، وسایل را ریختهاند توی چمدانهای عجیب و غریبشان و آماده مهاجرت شدهاند. همانطور که این روزها برای ما شنیدن جمله «ویزام اومد، به زودی اینجارو ترک میکنم» عادی و تکراری به نظر میرسد، شاید برای همسایههایمان هم طبیعی بود که بخواهند کاغذ پاره مهر خورده ای در دست (یا هر کجایشان) بگیرند و بخواهند برای زندگی بهتر به جایی دورتر بروند.
احتمالش زیاد است که مدتها پیش، موجوداتی چپیده باشند توی سفینههای غول پیکر و 10-15 نفر که بیرون ماندهاند فریاد زده باشند: «یه کم جمعتر وایسین ما هم سوار شیم امشب هجرت کنیم» و چند نفر از باوجدانهایشان دم و بالها را جمع کرده و با حالتی هم نوع دوستانه تبسم کرده باشند.
شاید اگر دوربین را بچرخانیم و کمی بیشتر از گوشه سمت راست هستی را ببینیم، چشممان به چیزهایی بیفتد که نویسندگان سریالهای علمی تخیلی نتفلیکس و HBO هم قادر به تخیلش نیستند.چرا عدهای فکر میکنند ما در دنیایی که ته ندارد تنهاییم؟ چرا خوشبین نباشیم و فکر نکنیم موجودات زنده دیگری هم هستند که با دیدن ما (در حال راه رفتن بر روی دو پا با لباسهای مسخرهمان) با حالتی مشمئز شده چهره در هم میکشند و میتوانند با بالا بردن دمپایی و محکم پایین آوردنش، به آسانی جانمان را بگیرند و زندگیمان را به پایان برسانند؟ چرا فکر نکنیم تنهایی فرضیمان به خاطر این است که ما ساکن قسمت محروم و فراموش شده جهانیم؟

