روزنامه هفت صبح| یک: رفته بودیم باغ کتاب. از آن موسساتی که خب حداقل در افکار عمومی اینگونه است که توسط شهرداری مدیریت میشود. در بخش بازیها خانمی که قرار بود به ما بلیت بفروشد خیلی خودمانی از ما خواست که مبلغ را کارت به کارت کنیم. واقعا زننده بود.
دوست دیگری هم نقل میکند که در سالن ترانزیت فرودگاه امام براي گرفتن یک قهوه مجبور شد دقایق زیادی را برای کارت به کارت کردن تلف کند. مطمئنا این مکانها برونسپاری شدهاند اما تاثیر بسیار بدی روی مخاطب دارد. وقتی در مراکزی اینگونه تحتنظر حاکمیت، دعوت بهدور زدن قانون مالیاتی میشود، قاعدتا از شهروندان بخش خصوصی نباید انتظار زیادی داشت و یا قشر پزشکان.
دو: این پیامک دعوت به حجاب (احترام به قانون حجاب و رعایت آن مانند هرقانون دیگر ضروری است) ربطی به آن تذکر حجاب ندارد. این یک پیام عمومی است و حالت تبلیغی دارد و برای همگان ارسال شده. چه مرد چه زن و اینقدر در توئیتر و اینستاگرام خوشمزه بازی درنیاوریم که من که مرد هستم چرا برای من آمده و من که حجاب داشتم و من که اصلا از خانه بیرون نرفتم. نقطه ضعفهای این پیامکها چیزهای دیگری است.
سه: دوستمان تعریف میکرد که برای تعمیر یخچالشان یک تعمیرکار به خانهشان آمده و بخشی از بورد یخچال را با خود برده بود. خب خراب بودن یخچال زندگیتان را فلج میکند. دوست ما هم بنابر این فرضیه که تعمیرکار «در حال پیچاندن اوست و لابد دنبال کار دیگران است و کار یخچال آنها را پشت گوش انداخته» از همان روز مدام به او زنگ میزند.
روز سوم قرار بود تعمیرکار بورد را بیاورد که حوالی ظهر زنگ میزند که ببخشید در اتوبان با موتور تصادف کردهام و شاید امروز نتوانم بورد یخچال را بیاورم. دوست ما هم عصبانی میشود و داد و بیداد كرده و تعمیرکار را به بیمسئولیتی و دروغ گفتن متهم میکند و اینکه« این بهانهها را ما کهنه کردهایم و برو این دام بر مرغ دگر نه»
و از اینجور حرفها. مکالمه قطع میشود و دوست ما با تعمیرگاه مرکزی تماس میگیرد و کلی شکایت بدقولی تعمیرکار را میکند. آنجا به او میگویند که فقط دو روز شده و این روند طبیعی است و دوست ما دوباره عصبانی میشود. حوالی غروب تعمیرکار با بورد یخچال از راه میرسد در حالیکه مچ دستش بهشدت باد کرده بود و بخشی از سرش پانسمان داشت و یک چشمش از شدت خونمردگی باز نمیشد.
بورد را هرطور بود وصل کرده و میرود در حالیکه دوست عزیز ما آنطور که خودش تعریف میکرد توان هیچ حرف و واکنشی را نداشته و در دریای شرمندگی غوطهور بوده است. خلاصه همان جملهای که مارگو همینگوی در انتهای فیلم منهتن به وودی آلن میگوید. وقتی میخواهد برای یک دوره بازیگری به لندن برود و وودی آلن ناامید از بازگشت او میگوید دیگر داری به دنیای بازیگری میروی و امکان ندارد دوباره پیش من برگردی. دختر لبخندی میزند و میگوید برمیگردم… یکخرده به آدمها اعتماد کن.

