روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: من نه از mama میترسیدم که از قبر بیاید بیرون و وحشت سراسر زندگیام را بگیرد نه از روحهای سرگردان به رنگ سفیدیخچالی و مردان «صورتچرمی» در ژانر وحشت. نه از جنگیرها ترسیدم و نه از ضدقهرمانهایی که چشمهایشان کف دستشان بود و بچهها را درسته قورت میدادند. نه از کایاکو، روح انتقامجو و سرگردان جاپونی ترسیدم و نه از قاتلین سریالی قرن 19 اوکلاهاما که با ارّه برقی کشتار میکردند.
نه عشقی به تماشای چهره کشیش جهنم داشتم که میخهای کلفت از صورتش بیرون زده بود و نه از شمایلهای مخوف، خوفی داشتم که با ترس و لرز تماشایشان کنم و شب جایم را خیس کنم. من به عمرم اهل این چیزها نبودم که هول برم دارد. اما پیش آمد که از تجسم کاراکترهای تخیلی یا نجس برخی رمانهای فارسی دلهره بگیرم و شب جایم را خیس کنم یا روزهای مدیدی درگیرشان باشم. من بیشتر آدم واژگانیام تا تصویری.
برای همین هم هیچ چیز برای من وحشتناکتر از سرگذشت تودهایهایی نبود که در تبعید به سیبری، گوشت سگ مرده خورده بودند و از دار دنیا بریده بودند. من بیشتر از «mama»، از هوشنگ ورامینی ترسیدم که شوخی شوخی، طعمهاش را در شب آخر زندگی از درخت آویزان میکرد و گوشت پاهایش را تیکهتیکه میبرید. چنان شوخ و شنگ سلاخیاش میکرد که خود طعمه میگفت «ببخشید هوشنگ خان، این دیگه چجور شوخیست که میکنی؟»
دو: هوشنگ ورامینی مردی که در طول دو سال بیش از ده شوفر خط تهران-ورامین یا به عبارتی دیگر 14 مقتول بیگناه را از پای درآورد و لقب اصغر قاتل دوم را بر پیشانیاش چسباند. آقای یاحقی روزی که ویولون سحرانگیزش را بر زمین گذاشت و ضبطصوت خبرنگاریاش را برداشت فقط به عشق هوشنگ بود که برود زندان و باهاش مصاحبه کند. آن روزها آقای یاحقی مسئولیت برنامه رادیویی «در گوشه و کنار شهر» را داشت و گزارشهای استثنایی و خیالانگیزش از سطح شهر را از همين برنامه پخش میکرد.
هوشنگ ورامینی قاتلی بهشدت خونسرد و طناز و عمیقا بیخیال و سرخوش بود که حتی بازپرسهای همه فنحریف اوایل دههچهل اداره آگاهی هم نتوانسته بودند از او اقراری بگیرند. چنان خونسرد و بیغش بود که در حین بازجویی و بازپرسی جوک میگفت و قهقهه میزد و کل بساط دادگستری مملکت را به سخره میگرفت. یاحقی وقتی در سلول انفرادی قاتل مخوف و قسیالقلب پایتخت نشست و دکمه پلی ضبطاش را روشن کرد هوشنگ ورامینی با پوزخندی عمیق بهش گفت «برو بابا، من سوال گندهتر از تو را هم جواب نمیدم.
حالا تو یه الفبچه اومدی از من حرف بكشی تا خودتو معروف كنی؟» یاحقی در پاسخش گفت «من برای شهرت نیازی به شما ندارم، من همین الان هم چهبسا از کفر ابلیس هم مشهورترم، با دقت منو نگاه كن. ببین من كیام؟» هوشنگ کمی چشمهایش را بالا و پایین کرد و به نیمرخ و تمامرخ ویولوننواز شهیر شهر خیره شد. شاید از دلش گذشت که «ببین، من اگر زندان نبودم تو را هم میبردم شمال و حسابت را میرسیدم.»
اما در میان تمام خیرگیهایش یک لحظه مکث کرد. «ببینم تو پرویز یاحقی نیستی؟» و بعدش او را در آغوش گرفت و صورتش را ماچمالی کرد «تو اینجا چه میکنی پسرخوب؟» معلوم بود که بسیاری از سرودههای یاحقی را بلد است. پس شروع کرد به فاش ساختن جیک و پوک قتلهای زنجیرهای خود، چنان خونسرد و بیخیال که انگاری از خرید چغالهبادام و سیبزمینی تعریف کند. یاحقی در جلسات همنشینی با قاتل مخوف شهر، چنان اعتمادش را جلب کرد که در پنج جلسه، تمام جزئيات قتلها و شناسههای طعمههای او را «واو به واو» شنید و ضبط کرد.
حالا بیش از 20 ساعت مکالمهای استثنایی و دستاول و جنجالی داشت که قیمت نداشت. قاتلی که به خونسردی یک مرد بیگناه، پرده از آدمکشیهای هولناک خود برداشت اما هیچجایش موهای یاحقی را سیخسیخ نکرد. جز آنجاکه تعریف کرد آخرین طعمهاش را به نوشهر برده و آنجا آنقدر اعتمادش را جلب کرده که وقتی او را از درختی آویزان کرده و با چاقو گوشت پایش را تیکهتیکه میبرید، طرف هنوز هم فکر میکرد با او شوخی میکند. خون از او روان بود اما چنان اعتمادی به قاتل داشت که میخندید و میگفت «این دیگر چجور شوخیست هوشنگخان؟»
سه: یاحقی شبهای بسیاری را تا صبح بیدار نشست و نوار بیست ساعته مصاحبههایش را ادیت کرد. اما مسئولان وقت رادیو اجازه پخش ندادند. آنها معتقد بودند که حتی با حذف قسمتهای فجیع مصاحبه هم قابلپخش نیست و خانوادههای قربانیان را دیوانه میکند. وقتی هوشنگ ورامینی به اعدام محکوم شد تنها یک تقاضا از بازپرس داشت «پرویز یاحقی را به دیدارم بیاورید». او پای اعدام به یاحقی گفت «بارکالله پسر خوب که چرت و پرتهای مرا از رادیو پخش نکردی.» و سپس یاحقی را سفت در آغوش گرفت و گفت «میخوام آخرین كسی را كه در این دنیا میبینم تو باشی.»
معلوم نشد آقای یاحقی آن بیست ساعت مصاحبه جواهرآسا را که اکنون بیش از شش دهه از تاریخ روایتش میگذرد چکارش کرد. او اما هرگاه با پرسشی از سمت رفقایش درباره هوشنگ ورامینی مواجه شد تعریف کرد که «تو بمیری، در روز اعدام، به چهرهاش دقت کردم. بیشتر شبیه آدمی بود که میخواست به مسافرت تفریحی برود تا درّه مرگ و دوزخ».
چهار: من بیشتر از آنکه از مردان صورتچرمی و صورتمیخی ژانر وحشت بترسم از «سرپاس مختاری» رئیس شهربانی دوره رضاشاه ترسیدم. آن مرد بهشدت متضاد که در عین تمام قساوتها و ستمگریهایش، نخبهترین ویولننواز و ردیفدان موسیقی ایران هم بود. آدمی چگونه میتواند در عین قاتل بودن، خوشنوازترین نغمهپرداز قومش هم باشد؟ آنهمه پیش درآمد، آنهمه رنگ، آنهمه ضربی از کجای گلوی این خونخوار سادهدل برمیآمد که در عین برخورداری از زیباترین پرورش گل تهران، ابایی هم نداشت از اینکه در مرگ قتل فرخی یزدی، تقی ارانی، نصرت فیروز، سردار اسعد و صولت نقشی داشته باشد.
قاتلی که زیباترین گلخانه تهران را داشت چگونه میتوانست در ناپدید کردن میرزاده عشقی، شربت مرگ خوراندن به نماینده مجلس یا قتل مشکوک ارباب کیخسرو، نقشی داشته باشد؟ چگونه میتوانست عباس ششانگشتی را سراغ نصرت فیروز بفرستد و نقشه بچیند که طرف را قشنگ در صحنه شاعرانهای مثل تعارف یک مشت گیلاس سمی، خفه کنید. بشری به این همه ستمگری چگونه میتواند در زمانی که قمرالملوک وزیری از همهجا رانده شده و بیآشیانهترین قناری دنیا بود یکی از اتاقهای خانهاش را در اختیار او بگذارد و بگوید «تا من هستم غم نان و مسکن نداشته باش قناری».
پنج: من بیشتر از آنکه از روحهای سرگردان رو پردههای نقرهای سینماها بترسم از تجسم یک صحنه از زندگی مهدی گاوکُش ترسیدم. بزنبهادر محله سرپولک که یکبار سر انتقاد از عینالدوله، زندگیاش چنان خاکستر شد که مادران شهر را به گریه انداخت. گندهلاتی که بهجای عیش و عشرت در میان نشئگان و شیرهخانهها و قلعهنشینها، خطا کرد از مملکتداران انتقاد کرد و پشتبندش قزاقان عینالدوله، بچه شیرخوارهاش را انداختند توی حوض آبیخ. و سربازان فوج سیلاخوری، پسر نوجوانش را به ضرب ته قنداق تفنگ کشتند. و زنش را به زخم شمشیر از بین بردند. و خودش بعد از آنهمه شکنجه در زندان، به چنان حالی دچار شد که بعد از بمباردومان مجلس، از غصه شکست مشروطه یک مثقال تریاک را بلعید و مُرد. من وقتی با تجسم زندگی آمهدی گاوکش، شب جایم را خیس میکنم مگر مرض دارم با این قلبم بروم سراغmama ؟

