روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری| از کدام شخصیت ترسیدم و هنوز میترسم؟ کدام شخصیت را حتی در خوابهایم هم میتوانم ببینم؟ دکتر هانیبال لکتر با بازی آنتونی هاپکینز در فیلم سینمایی سکوت برهها. داستانها دارم با این آقای دکتر! زمانی که فیلم سکوت برهها را دیدم در یک شهر در شمال کشور دانشجو بودم. زندگی دانشجویی در یک شهر کوچک که شایعات زود دهان به دهان میچرخد.
شایعه شده بود مردی با پیکان قهوهای رنگ که دستگیرههای خودرویش خراب است جلوی دانشگاه، دخترها را که دنبال تاکسی و شخصی هستند تا به خانه دانشجویی یا خوابگاه بروند، میرباید. در بین مسیر به جاده و راهکوره میرود و از سرنوشت دخترها خبری نیست! این شایعه قبل از شروع امتحانات ترم بود. هیچکس دقیق جزئیات را نمیدانست.
تعطیلات قبل از شروع امتحانات شد و همه به شهرهایمان بازگشتیم. در تعطیلات خانه خالهام مهمانی رفته بودم که شوهرخاله و پسرخالهام با ذوق و شوق فیلم «سکوت برهها» را گذاشتند که ببینیم. این اتفاق برای سال 1383 است. واقعا تا میانه فیلم نفسم بالا نمیآمد. تصور دزدیده شدن و کندن پوست و… حالا بقیهاش را نگویم.
از همه هم مهمتر آن خندهها و نگاههای دکتر لکتر یا آنتونی هاپکینز که مو به تن سیخ میکرد. واقعا آن سکانس حرکت جودی فاستر در تاریکی برای پیدا کردن قاتل زنجیرهای هیچوقت فراموشم نمیشود. خلاصه فکرش را بکنید با اتفاقی که در شهر محل تحصیلم افتاده بود و بعد هم دیدن این فیلم چه بر سرم آمد. ماجرا طوری شد که وقتی برای امتحانات برگشتم جرات نداشتم سوار هیچ خودرویی بشوم.
اگرچه که اصلا سرنوشت آن پیکان قهوهای و شایعات معلوم نشد که راست بود یا حرفهای درگوشی! اما من چنان ترسی از این فیلم دارم که هنوز آنتونی هاپکینز را در هیچ فیلمی دوست ندارم و حتی تا مدتها سوژه خنده پسرخالهام بودم که در شوخیهایش میگفت اذیت کنی برایت سکوت برهها را میگذارم. سالها گذشت.
فیلم دیگری در ادامه سکوت برهها با نام هانیبال آمد. مدتهای مدید از دیدن این فیلم طفره میرفتم با اینکه ژانر مورد علاقهام فیلمهای جنایی- کارآگاهی است اما نمیدانم چرا به هیچوجه نمیتوانم این فیلمها كه تم روانشناسی و قتلهای خیلی خشن و ربودن آدمها دارد را ببینم. اما در نهایت وسوسه شدم که هانیبال را هم ببینم.
دیدن هانیبال همان و ترس و کابوس همانا. از ترس خوابم نمیبرد. همهاش منتظر بودم یک قاتل زنجیرهای پشت پنجره خانهام به من زل زده باشد و بعد هم پوستم را قلفتی بکَنَد! بعد از این دو فیلم تا دلتان بخواهد فیلم و سریال درباره قاتل زنجیرهای و جرم و جنایت دیدم ولی هیچکسی در ترساندن به پای دکتر هاپکینز نمیرسد!
حالا یک شخصیت واقعی که از نزدیک دیدم و واقعا در دلم هراس انداخت هم بهعنوان خبرنگار جنایی بگویم. واقعا مواجه حضوری با مرحوم اکبر خرمدین در ماجرای قتل فرزندان و دامادش هم جزو ماجراهای مخوف بود، جوری که همهاش آن خندهها و نگاهش جلوی چشمم بود که آدم را در دادسرا میخکوب میکرد!
بگذریم، به قول دکتر هانیبال لکتر در پایان فیلم سکوت برهها خطاب به جودی فاستر (کارآموز افبیآی): «سراغ تو نمیآیم، چون دنیا با وجود آدمهایی چون تو جالبتر است.» و امیدوار باشم یک روزی یکی از قاتلها هوس نکند مثلا سراغم بیاید!

