روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی| یک: قبل‌تر که اینگونه مدیا از طریق گوشی‌ها پا‌برهنه به زندگی ما نیامده بود و ما کمتر با تصاویر واقعی و نظرات واقعی بازیگران مواجهه داشتیم، باور کردنشان از قاب تلویزیون کار ساده‌تری بود، آن‌وقت‌ها با خنده‌شان می‌خندیدیم و با گریه‌شان گریه می‌کردیم، وقتی دنبال چیزی می‌گشتند ما هم استرس داشتیم و وقتی خطر تهدیدشان می‌کرد می‌ترسیدیم، وقتی فرار می‌کردند ما هم سراسیمه بودیم و وقت‌های عاشقی‌شان ما همدیگر را بیشتر دوست داشتیم، دیالوگ‌هایشان ابزار ما بود در روابط اجتماعی‌مان و مدام در ناخودآگاه‌مان سعی می‌کردیم شبیه‌شان بشویم.

این بود که از شخصیت‌های ترسناک‌شان بیشتر می‌ترسیدیم و غرش بازیگران بیشتر و جدی‌تر وحشت به دلمان می‌انداخت، من از همه آن‌هایی که می‌توانستند با یک تلفن تهدید کنند، فرمان کتک صادر کنند، یا آدم بکشند می‌ترسیدم و دلم نمی‌خواست هیچ‌وقت هیچ جا نزدیکشان باشم، از آن‌هایی که آنقدر پول داشتند که می‌توانستند همه را بخرند و یا آنهایی که هیچ چیزی برای از دست دادن نداشتند می‌ترسیدم. من در بچگی از آن‌ها می‌ترسیدم و بعد بدم می‌آمد و بزرگ‌تر که شدم از آن کاراکترها متنفر بودم.

دو: برای کسی که مسیر زندگی را همیشه از بغل طی کرده و هیچگاه به متن زندگی کسی ورود نکرده، دردسری برای کسی نداشته، ساز و کار مالی عجیبی ندارد و دایره دوستانش محدود و امن هستند ترسیدن و وحشت کردن از آدم‌های دیگر معنای زیادی ندارد، هرچقدر هم که ذهنش به خودش فشار بیاورد و سلول‌های خاکستری‌اش را حیف کند ته وحشتش می‌رسد به خفت‌گیری که چاقو گذاشت زیر گلو و موبایل و کیف و پول را برد.

دانشجو بودم و تازه کار کردن را یاد گرفته بودم و توی کیفم پول‌های شرکت بود و در دستم چند کاغذ جزوه لوله شده بود که یادم بیندازد وسط این همه بحث فروش و خرید و قیمت من هنوز دانشجو هستم و آینده چیز متفاوتی از این بحث‌هاست که پراید مشکی جلوی پایم ترمز کرد و نمی‌دانم از قبل آمارم را داشت یا از لابه‌لای حرف‌هایم با موبایل متوجه شد پول همراهم هست که ماشین را برد در جاده خاکی و چاقو را زیر گلويم گذاشت و بقیه داستان در تیپیکال‌ترین حالت ممکن به خفت‌گیری‌های سینمایی اتفاق افتاد، من وحشت کرده بی‌هیچ مقاومتی همه چیز را بخشیدم و پرایدی‌ها سرمست پول و گوشی و کیف را بردند و من را در جاده رها کردند و …

وحشت از تمام منافذ پوستم وارد بدنم شد، بعد مثل لوبیای سحرآمیز بزرگ شد و رشد کرد و در میان رگ‌هایم تاب خورد و وجودم را تسخیر کرد، نه آب طلا و نه دلداری دیگران و نه مردانگی رئیس شرکت که گفت «فدای سرت» چیزی را تغییر نداد و حالا که بیش از 10سال از آن روز می‌گذرد یک جایی حوالی قلبم در یک صندوقچه قدیمی آن ترس پنهان شده و من هم بی‌دلیل و با دلیل خاطره آن روز را باز می‌کنم، رویش دستمال می‌کشم و دوباره می‌گذارم سر جایش طوری که انگار همین دیروز اتفاق افتاده، مدام جزئیاتش را روایت می‌کنم و دلیل این کارم را نمی‌دانم. ترس آن بعدازظهر 20سالگی است که من را اینچنین محتاط ساخته، مثل سوزنی که به بادکنک شجاعت خورده باشد و من را رانده باشد به حاشیه خیابان تا بقیه مسیر زندگی را دست به عصاتر بروم.

سه: منصورِ سریال پوست شیر از نظر من جای خطرناک کارگردانی است، باورپذیر کردن شخصی که بدون هیچ تصویری مهم‌ترین تاثیر را در روند سریال داشته کار سختی بوده و شاید به همین دلیل کارگردان سه قسمت بعد از پیدا کردنش داستان را ادامه داده تا هم کینه او را به درستی نمایش دهد و هم شخصیت خشن و باهوش و حرص‌درارش را! اما از نظر من موفق نبوده و قسمت یکی به آخر مانده با صحنه‌های زیاد و تکراری بازجویی نتوانسته حق مطلب را ادا کند، تناسبی بین کینه او و انتقامش وجود ندارد

و نقش نعیم در داستانش بسیار کمتر از بلایی است که سرش آمده، کارگردان همزمان تلاش کرده از منصور چهره‌ای خشن و خطرناک بسازد و دلیل چنین انتقام سختی را برای مخاطبان موجه کند که نکرده است، این است که او تبدیل به یک کاریکاتور از چهره‌های وحشتناک سینما شده و درست نقطه افول فیلم است، هرچند مجتبی پیرزاده نقشش را به خوبی بازی می‌کند اما فیلمنامه خوبی برای این قسمت نوشته نشده و سکانس‌های تکراری بازجویی و برگشت به عقب‌های مبهم هم نمی‌توانسته این کار را انجام دهد. این است که شما نه با یک شخصیت ترسناک که با شبهی از یک جنایتکار باهوش مواجه هستید.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.