روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| ساعت به وقت هفت‌ونيم بعدازظهر، هوا يك آسمان نم‌نم باران نازك كم دارد تا حال روزگار گلبهار شود و من اگرخوشه‌ای از آن باران باشم چه سعادتمندم در اين اوقات تلخ و معلق! دريغا كه نمی‌توانم باران باشم اما و آيا می‌توانم درخت باشم كه به يك دردي بخورم مثلا تير چراغ‌برقي در حاشيه كور شهر و يا نردبامی بر لب بام بهار‌خوابی در سنندج يا همچنان درخت باشم و تا پيش از پای افتادن، هوا را كمي مهربان كنم و سايه شوم بر سر عاشقي كه در جست‌و‌جوي دلبند همه كفش‌هاي جنون را پاره كرده است و اكنون مي‌خواهد روي تنه درخت بنويسد: تو عاشق نبودي! چون براي عاشق بودن ابتدا بايد از غرور و تعصب صرفنظر كرد اما تو نكردي!

اگر درخت باشم می‌توانم پيراهن‌آويز كارگر ساده‌ای باشم كه درختان را بيشتر از گل‌ها دوست دارد! آن كارگر به من گفته بود يك وقتي مي‌خواستم درخت انار باشم، ترك بردارم و خونچكان شوم زير پای دختر همسايه تا به‌اندازه يك حبه انار بهم محل بگذارد اما شوهر كرد و رفت… واقعا درخت بودن هم شانس می‌خواهد!

اين را بلوط‌های جان بدر برده از آتش‌سوزی پارسال دامنه‌های زاگرس هم می‌دانند!راست اينست من اگر درخت بودم يعنی نهال بودم و پا دركفش زمين می‌كردم، كم‌كم قد می‌كشيدم و سايه می‌شدم بر سر شهرهايي كه درخت‌هايشان را دوست ندارند! چرا؟ چون آنها را دودكُش مي‌كنند و يا شب‌ها آهسته‌تر از باد از باغ‌ها بيرون مي‌كنند تا به جايش تيرآهن بكارند!

همراهم می‌گويد ترديد نكن اگر درخت بودی تا حالا تبر خورده بودی از بس آپارتمان‌سازی و برج‌سازی زير دندان ثروت‌اندوزان آشنا، مزه كرده است! حق با اوست روزگار غريبی است اين روزها كه حتي چشم نابينا در برابر پول باز مي‌شود! رهگذری می‌گويد جای نگرانی نيست هر روز سرانه فضاي سبز بالا می‌رود! باغبانی كه ماسك دارد در پاسخ می‌گويد فضاي سبز وقتی فضاي سبز است كه سايه داشته باشد، مثل درخت نه چمن. اين را تك‌درخت فيلم خانه دوست كيارستمی هم می‌داند!

با اين همه سبز در پنجره‌ام
چه آقا شده‌ای درخت بالا بلند
نكند می‌خواهی شاخه‌هايت را با آب و باد شانه كني
با خيس اين باران، اين باد!

راست اينست از دست بازی‌های روزگار و دوستانش يعنی بيكاری مزمن و گرانی مهلك و… حال خوبي ندارم چون براي خوب بودن بايد خيلي خوب بود آنقدر كه صبر، عصای دست شود تا بتوانيم برسيم به درختي كه نامش زندگي است. مگر نگفته‌اند هر جا درخت هست، زندگي هست، يعنی باران هست، آب هست، آرامش هست.

می‌دانم حال اين روزهای بسياری از ما عبوس است و حوصله رايحه بهار و بنفشه و كرشمه مهتاب را هم ندارد چه رسد به نازك خيالی‌ها و گفتن قربانت شوم‌های فرهاد و شيرين! اما راست اينست ما تا هستيم برگ و بار داريم و نسبت به زندگی و نسبت به هم وفاداريم چون وفاداری ما را به وحدت می‌رساند وگرنه تبديل به هزار احساس و رفتار پراكنده و بی‌مقصد می‌شويم يعنی ازكنار هم می‌گذريم و به هيچ نهالی اجازه نمی‌دهيم درخت شود و به هيچ درختی مجال نمی‌دهيم تا سايه و ثمر شود.

ما بايد مبتلای هم شويم، مبتلای درخت زندگی شويم! اصلا شماگل، شما باغبان، شما درخت، شما باران، شما خاك، شما زندگی مگر نه اين‌كه زيباتر از زندگی خود زندگی است؟ به عبارت ساده‌تر زير پوست رنج‌ها و دردها اميد به داشتن زندگی در جريان است و دوست داشتن و دلبندی تپش و تمنای زندگی است؟! همين حضور ساده و سبز شما، عين خود زندگی است! زندگی را با همه كج‌تابی‌هايش دوست داشته باشيم؛

صبحانه شير داغ دارم، نان و خرما هم
نان از غزل، ابيات شيرين چون مربا هم
رود آمده يك دسته زنبق پيشكش كرده
گلپونه‌ها آورده و يك بوته نعنا هم
شعرها به‌ترتيب از بيژن نجدي و آرش شفاعي

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.