روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| یک: نمیدانم در بقیه جهان هم اختلاف مثلا ۶-۷ ساله بین یک متولد ۶۴ با متولد ۷۰ تا این حد زیاد است یا نه ولی لااقل در ایران این فاصله اندازه یک قرن میشود. وقتی در شبکههای اجتماعی از دهه هفتادیها، دهه شصتیها و دهه هشتادیها حرف میزنند و ویژگیهایشان را در تقابل با یکدیگر قرار میدهند حقیقت بزرگی پشتش نهفته است. ما با هم فرق داریم.
منتها مشکل از آنجا پیدا میشود که من به عنوان یک دهه شصتی سابقا مغرور فکر میکردم متعلق به نسل آرمانگرایی هستم که لزوما درک بهتری از جهان و زندگی دارد به واسطه مطالعهای که کرده یا تجربیاتی که پشت سر گذاشته. فکر میکردم اینکه در زندگی من هر نشانهای یک قصه پشتش است، از زیورآلاتی که میاندازم تا موسیقی که گوش میکنم لزوما از من آدم متفاوت جالبتری میسازد که بیشتر به کار دنیا میآید.
تازه یکسالی است که متوجه شدهام چقدر نسبت به خودم دچار سوءتفاهم بودم. با چند دهه هفتادی معاشرت کردم که اتفاقا خیلی اهل خواندن نبودند و مثل من خودشان را درگیر قصه و کلمه و موسیقی نمیکردند. با این حال گپ و گفت بسیار جذابی بود. بعد از آن زیاد پیش آمد که با نسلهای بعد از خودم معاشرت کنم و متوجه شدم که مهمترین ویژگیشان این است که پایشان روی زمین قرار دارد در حالی که ما نسلی بودیم که به سر به هوایی خودمان افتخار میکردیم.
زندگی ما در مفاهیم انتزاعی بیشتر خلاصه میشد در حالی که آنها نسبت واقعیتری با زندگی و آدمهای اطرافشان دارند و تکلیفروشنتر هستند. خلاصه حس میکنم از آن حالت پرغروری که به خودمان لقب سرخوشان مست دل از دست داده میدادیم تبدیل شدهایم به دایناسورهایی در حال انقراض که اگر نخواهیم خودمان را با جهان جدید هماهنگ کنیم تبدیل به آدمهای بازنده و شکستخوردهای میشویم که باید در حسرت گذشتهها بمانیم بدون هیچ دستاورد جدیدی.
معیار جهان ما نیستیم و روزگار حول محور ما نمیچرخد. جهان لزوما جای بدتری نشده فقط همه چیز تغییر کرده و آنهایی که انعطافپذیر نباشند و خودشان را تغییر ندهند محکوم به شکست هستند. اواخر جلد اول کتاب «بربادرفته» مارگارت میچل، اسکارلت اوهارا برای مرگ پدرش به تارا برگشته و پیرزن همسایه برایش داستان جالبی تعریف میکند درباره اینکه خانواده آنها و خود اسکارلت شبیه گندم سیاه هستند که در مقابل باد و مصائب گردنشان را خم میکنند و بعد دوباره میتوانند سر بلند کنند در حالی که برخی دیگر از خانوادههای جنوبی گندم سفیدند و آنقدر در مقابل باد و تغییرات سفت میایستند که از وسط میشکنند. این تعبیر درخشان سالهاست که در ذهنم باقی مانده.
دو: فیلم «جنگ جهانی سوم» هومن سیدی روی پرده سینماها آمده که بهخاطر سابقه کارگردان و جایزه جشنواره ونیز طبعا دیدنش کار واجبی بود. چه ایده هدر رفتهای! عجیب است که این فیلم با «برادران لیلا» در دو عیب بزرگ مشترک هستند: منطق داستانیشان میلنگد و کسی که قرار است کاراکتر منفی فیلم باشد در نهایت آدم بده نیست.
«جنگ جهانی سوم» ماجرای استحاله مردی ضعیف در کاراکتر هیتلر است که کمکم او را از آدم بیآزاری که تحقیرش میکنند تبدیل به هیولا میکند. خود ایده میتوانست جالب باشد اگر در اجرا تا این حد سهلانگاری نداشت و از آن بدتر پای آن رابطه عاطفی نصفه نیمه با پرداخت بد و شخصیتپردازی سطحی وسط نمیآمد.
هنوز بهنظرم «مغزهای کوچک زنگزده» بهترین فیلم هومن سیدی است و همچنان معتقدم او آنقدر که سینما را دوست دارد به قصه و ادبیات توجه نشان نمیدهد که شخصیتهایش تا این حد بیمنطق و حتی در برانگیختن واکنشهای احساساتی ناموفق ظاهر میشوند.

