روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا راستش رو بخواین به نظر من کاری در جهان، سختتر از «سبزی خوردن» خریدن نیست. لااقل برای من. به دلیل اینکه اولا اسماشون رو حفظ نمیشم. دوما شکلهاشون رو نمیفهمم چه فرقی دارن. بعد هم اگر اسمهاشون رو حفظ شم، نمیدونم کدوم به کدومه. برای من، همهاشون سبزی هستن. اگه الان جلوی من، تره و شاهی و چمن و شمشاد بذارن، نمیدونم کدوم به کدومه. یعنی استعدادم در سبزی، در حد همون خود سبزیهاست…
حالا منو با این حالم در نظر بگیرین، میفرستن برای خرید سبزی خوردن. یعنی ماموریتی بالاتر از خطر… با اعتماد بهنفس بالا، از نوشتن اقلام مورد نظر، صرفنظر کردم و حفظشون کردم… که غلط کردم، غلط… تا دم سبزیفروشی، زیر لب اسماشونو تکرار میکردم:- «تره، شاهی، نعنا، گشنیز، شنبلیله… تره، شاهی، نعنا، گشنیز، شنبلیله… تره… شاهی… نعنا…»
ورد سبزیها رو با خودم میخوندم و داشتم نقشه میکشیدم که رسیدم سبزیفروشی، همچین اسمها رو بریزم رو دایره، که طرف بفهمه با یه سبزیخر حرفهای طرفه و آت و آشغال نندازه بهم… همینجور که اسمها رو تو ذهنم میچرخوندم و همه حواسم به میزانسن ورودم به سبزیفروشی بود، بلا تشبیه، مثل چهارپایانی که از همین سبزیها تغذیه میکنند، از خیابون رد شدم.
رانندهای که من جلوی ماشینش یهو سبز شده بودم، کوبید رو ترمز و بعدش، دستشو چسبوند به بوق… فکر میکنم حدودا 2 متری از زمین ارتفاع گرفتم و دوباره فرود اومدم… از ترس زبونم بند اومده بود، ولی مغزم روی «تره، شاهی، نعنا…» گیر کرده بود و با لرز، زیر زبون تکرار میکردم… طرف از کنارم رد شد و اسم یکی از همین علفخواران رو صدا کرد…
به پیادهروی اون سمت که به سلامت رسیدم و عرق پیشونی رو پاک کردم، متوجه شدم فقط 4 تا اسم رو دارم زیر لب میگم… اینا که 5 تا بودن… الان شعرم به این صورت بود: «تره، شاهی، نعنا، گشنیز…» اوا.. اسم پنجمی چی بود؟… وای… وای… وای… از مرگ بر اثر تصادف، جون سالم بهدر برده بودم ولی در اون پریدن و فرود اومدن، یکی از اسمهای سبزیها، از تو مغزم افتاده بود بیرون… حالا چه گلی بهسر خودم و سبزیها بمالم؟
تنها راهش این بود که تا بقیه اسمها به بوته فراموشی سپرده نشدن، برم بخرمشون و سعی کنم اون یهدونه رو با یک حربهای از زیر زبون خود سبزیفروش بکشم بیرون… فاصله این تصمیم تا جلوی مغازه، از لحاظ زمانی 5 دقیقه بود که این کثرت زمان، باعث شد یک اسم دیگر هم فراموش شود… با تره و شاهی و گشنیز چپیدم تو مغازه…
وارد که شدم، احساس کردم حرف زدن عادی هم برام سخت شده، چه برسه استفاده از کلمات تخصصیای مانند نامهای سبزیجات…با لحنی الکن گفتم: «آ…آقا… آ… سبزی میخوام…» طرف یه راست رفت سراغ جملهای که من رو ناکاوت میکنه: «چی بذارم براتون؟…»با یه حالت مبهوت و خنگی خاصی که تا اون روز در خودم سراغ نداشتم، انگشت اشارمو چرخوندم سمت این گیاهان سبز و با تُکزبونم گفتم: «از ایناااا… از ایناااا…»
طرف که معلوم بود حسابی حوصلهاش از تلگرام و اینستاگرام سر رفته و دنبال سوژه زنده میگرده، با یه خندهای که «خدایا شکرت… روزمون رو ساختی» توش موج میزد، اومد سراغم… - «از کدوما آقاجون؟…»/ «از اینااا… اینا….»/ «آخه خب… کدوما…»…/ «اینا… اینا…»
داشتیم به یک ریتم مشترک میرسیدیم و ورژن جدیدی از «عمو سبزیفروش» رو به منصه ظهور میرسوندیم که تره و شاهی، همچون فرشتههای نجات در ذهنم فرود اومدن… فرصت بود برای بازیافت مجدد اطلاعات خانواده سبزیها… ولی عمو سبزیفروش این لقمه رو بهراحتی از دست نمیداد:
- «آها… تره و شاهی»/ «دیگه؟…»/ «میگم حالا… اینا رو زحمت بکشین…»/ «خب آخه همه رو باید با هم ببندم…»لعنت به همه سبزیهای دنیا… لعنت به اسمهاشون… لعنت به سبزیفروشی که آدم رو کار میگیره… - «کدوم سبزیهاتون امروز تازهاس؟»/ «همهاشون تازهاس…» هیچ راه فراری برام نمیذاشت… لذتی میبرد از حضورم…
راهی نبود… با انگشت، اشاره میکردم و با دهان باز و مغزی تهی از هرگونه نام سبزیجات شروع کردم: - «از اینا بده… از اینا هم بده… از اونا هم بده…»… هر کدوم که شکلش رو دوست داشتم، میگفتم… طرف هم نامردی نکرد و فقط میگفت: «چشم»… از هیچی اسم نمیبرد و این راز سر بهمهر رو باز نکرد… وقتی برگشتم خونه فهمیدم بهجای نعنا و گشنیز و شنبلیله، تربچه و پیازچه و جعفری خریدهام…

