روزنامه هفت صبح،‌ ابراهیم افشار| یک: در عجبم از فراوانی و تعدد این همه برادرِ تنی و خونی که در یکصد سال اخیر و بعد از پيدايش ورزش به ویژه فوتبال در ايران در ميدان‌‌ها هنرنمايي كرده‌‌اند. برادرانی که گاه عين شير پشت هم بودند و گاهي نيز به خون هم تشنه. فوتبال در ایران برخلاف شعارهاي گول‌‌زنك منجی‌‌گرایانه‌‌اش، نتوانست همه را باهم برادر كند اما خوب، برادرهاي بسياري را در قالب رفیق، کنار هم انداخت.

این پارادوکس غریبی بود که در این میدان، گاه برادران خونی‌‌ئی بودند که در داخل ميدان، چشم ديدن هم را نداشتند و معتقد بودند که فوتبال با ذات خون‌‌ريزانه خود، عنصر برادري را نمي‌‌طلبد. با این همه اما فوتبال در نهایت یک بازي برادرانه بود كه در ثانيه‌‌اي توانسته بود از دو هم‌‌تيمي بيگانه، يك جفت «داداش جان‌‌جاني» بسازد. همچنان که همیشه برعكس‌‌اش هم صادق بوده است. چه برادران تنی که در هيبت يك خصم مادرزاد ظاهر شدند و تا لحظه مرگ، همدیگر را نبخشیدند و چنین است که می‌‌گویم داستان‌‌هاي اين يكصد سال خونخواهي در فوتبالفارسي، لبريز از ملغمه «برادركُشي و برادرپروري» است.

گاه از برادران واقعی، دشمن خوني ساخته و گاهی غريبه‌‌ها را باهم در جايگاه اخوانِ جدانشدني نشانده است. چه برادراني از یک مادر كه تا آخر عمر به خون هم تشنه ماندند و چه نابرادرهايي كه در قالب یک پیراهن مشترک، یک عمر پيمان خوني باهم بستند. چه داداشي‌‌هايي كه حتي در آخرين نفس‌‌هاي زندگي برادر، به عيادت او نرفتند و چه اخوی‌‌هايي كه هرجا بازي يا مربيگري كردند آن يكي همخون خود را نیز کنار خود نگه داشتند. چون اندازه مردمک چشم‌‌شان به آنها ایمان داشتند. این یک جنگ نابرابر بین برادران و نابرادرهاست.

دو: وقتی داداشی‌‌های فوتبال ایرانی را مرور می‌‌کنم با خود می‌‌گویم هیچ کجای دنیا این همه داداش باهم در یک تیم بازی نکرده‌‌اند. این شاید به خاطر صمیمیت و حرف‌‌شنوی برادران کوچکتر از داداش‌‌بزرگه در خانواده‌‌های ایرانی باشد که راه بر کوچکترها هموار می‌‌کردند و گل‌‌پسرها در سایه امن برادران ارشد خود، به سطح اول ورزش راه می‌‌یافتند. اولین‌‌شان به گمانم برادران خان‌‌سردار بودند. نخستین داداشي‌‌هاي فوتبالفارسي بدوی؛ مرکب از حسنعلی، احمدعلی و حسینعلی خان‌‌سردار.

هر سه هم بازیکن نخبه تیم‌‌های طهران و ملی ایران. گیرم «خان‌‌خانان‌‌«شان از بقیه شهيرتر و معروف‌‌تر و كاري‌‌تر بود و چنان در تیم ملی درخشید که در جلسه هیات دولت برایش پاداش تصویب کردند. او تیم ملی را در اولین سفر برون‌‌مرزی‌‌اش به خارج از کشور (بادکوبه 1304) همراهی کرد و بعدها در زمره اولین سینمادارهای پایتخت در آمد. یک نسل بعد از خان‌‌سردارها، داداش‌‌های جدیکار رو آمدند. مخصوصا بویوک‌‌آقا و اصغرآقا. ترکانی که در سطح اول پایتخت بازی می‌‌کردند و فروشگاه لوازم ورزشی‌‌شان در لاله‌‌زار را تا آخر عمر باهم چرخاندند.

صمیمیت و حرف‌‌شنوی بویوک‌‌آقا از اصغرشان چنان بود که وقتی بویوک در ویکتوریا کلوپ برلین بازی می‌‌کرد و سه هزار مارک حقوق می‌‌گرفت و همسر پزشکش را هم مقیم آلمان کرده بود تازه راه درخشش خود را پیدا کرده بود که یک روز با رسیدن نامه‌‌ای دستنویس از داداش‌‌اصغر که «پدر بیمار است و ما اینجا لازمت داریم، خودت را در اسرع وقت برسان» به پلک‌‌زدنی تمام کاسه کوزه‌‌های موفقیت و آینده روشن خود را یک شب همانجا در برلین گذاشت و در حالی که خانم دکتر برای بازگشت به ایران چندان رضایت قلبی نداشت خود را به لاله‌‌زار و پشت دخل مغازه رساند. این گلگی‌ها را یکبار خودم یواشکی از زبان خانم دکتر شنیدم و بویوک‌‌آقا سکوت کرد.

نمی‌دانید ژرمن‌‌ها چه عشقی به بویوک‌‌آقا پیدا کرده بودند. آدمی که همیشه وصیت می‌‌کرد «ایبرام وقتی سیب گلاب رسید اگر شده کُت خودت را هم بفروش و با پولش سیب گلاب بخر» شاید تنها حسرتش نبود همین سیبه در آلمان بود. آن روزها در تهران شایع شده بود که شاه، پای راست بویوک را قفل و به خارج رهنمونش کرده‌‌اند تا با ضربات پایش مبادرت به قتل هموطنانش نکند و آلمانی‌‌ها عاشق کات‌‌ها، شوت‌‌های مهلک و سرعت سرسام‌‌آور او شده بودند اما فرصت مغتنم نبود. سیب را به آسمان بیندازی هزارتا چرخ می‌‌خورد.

سه: از دیگر برادران فوتبالی در تیم تاج، اخوی‌‌های بیاتی بودند؛ محمودآقا و محمدآقا و احمدآقاشان. محمودآقا -جگرش را بخورم- در هر مقطعی که مربیگری تیم ملی فوتبال ایران را به عهده گرفت هرگز بدون محمدآقاشان کار نکرد و او را که خود قبلا گلر تاج و تیم ملی بود کناردستش روی نیمکت نشاند. آنها تا قبل از مرگ محمودآقا تا همین دوسه سال پیش، در آمریکا باهم بودند و تاجی‌‌ها از قبیل جناب کوزه‌‌کنانی و نادر افشار و جعفر نامدار هم در اکیپ‌‌شان بود. کمی بعدتر از بیاتی‌‌ها، برادران حبيبي (حسن‌‌آقا و گودرز و منوچهر) از چهارصد دستگاه در فوتبال ایران گل کردند.

حسن‌‌آقا به عنوان کاپیتان تیم ملی، چند نسل از فوتبالیست‌‌ها را زیر پر و بال خود گرفت و برای بقیه چهارصددستگاهی‌‌ها و پاسی‌‌ها کمتر از داداش ارشد نبود و گودرز و منوچهر هم در سطح اول فوتبال مملکت به میدان رفتند. یک نسل بعدتر، داداش‌‌های مژدهي -عباس و مسعود- در همان تیم تاج درخشیدند و مادرشان همیشه برای تشویق آنها به امجدیه رفت. شاید چنین بتوان نتیجه‌‌گیری کرد که بیشترین داداش‌‌های فوتبالیست در تیم تاج (و استقلال) پا به توپ شدند.

غیر از جدیکارها، بیاتی‌‌ها، حبیبی‌‌ها و مژدهی‌‌ها، به مرور برادران مظلومي -غلامحسین و پرويز- نیز پیراهن تاج را پوشیدند و هر دو در قالب گلزن، هوراهای تاجی‌‌های سکونشین را به دنبال خود کشاندند و پشتبند آنها هم نوبت به برادران بياني (شاهين و شاهرخ)، تيموريان‌‌ (سرژيك و آندرانيك) و مجیدی (فرهاد و فرزاد) رسید که با پیراهن آبی قیامتی به پا کردند. این در حالی بود که اولین داداش‌‌های قرمز در تیم پرسپولیس، برادران وطنخواه (بویوک آقا و رضا) بودند که بویوک‌‌شان یک‌سال بعد از خداحافظی از فوتبال، مربیگری پرسپولیس را در 33 سالگی برعهده گرفت و تیم را به قهرمانی جام تخت‌‌جمشید (1354) رساند و آقارضاشان بعدها به دستیاری دهداری در تیم ملی رسید. د

یگر زوج داداشی قرمزها مهدوي‌‌كياها (مهدي و هادي) بودند و این در حالی بود که برادران معینی‌‌ (فریدون و مسعود)، فنوني‌‌زاده‌‌ها (مرتضي و مهدي)، استيلي‌‌ها (حميد و مسعود)، خطيبي‌‌ها (حسين و رسول)، دين‌‌محمدي‌‌ها (غلامحسين و سيروس)، نويدكياها (محرم و رسول) و محمدي‌‌ها (ميلاد و مهرداد) از دیگر اخوی‌‌های فعال در فوتبالفارسی محسوب می‌‌شوند.

چهار: حالا که تا اینجا را بکوب آمده‌‌ام، بگذارید از کرکری یک جفت برادر هم‌‌تیمی هم قصه‌‌ای بیاورم. اين بريده‌‌ کاملي از جرايد ورزشي دهه پنجاه است كه داستان كل‌‌كل دو داداش فوتباليست (مژدهی‌‌ها) در مسابقات خرسواري‌‌ جنوب را با همین تیتر «خرسواري» چاپ کرده‌‌اند:
«در سري مسابقات جام «علم» كه سبب شده بود گروه زيادي از ورزشكاران، نوروز را در اهواز به پايان برسانند پس از پايان بازي‌‌ها، تفريح بيشتر فوتباليست‌‌ها و به‌خصوص بچه‌‌هاي تيم تاج تهران، ‌رفتن به كنار شعله‌‌هاي انبوه نفت و گاز در اطراف بود و در كنار همين شعله‌‌ها بود كه بازار خرسواري داغ داغ شده بود.

به طوري كه سرانجام يك شب، يك دوره مسابقه خرسواري ترتيب دادند كه در اين ميان مژدهي (مسعود) نفر اول شد. ولي زماني كه با شادي و شعف فراوان در پايان خط براي بچه‌‌ها رجز مي‌‌خواند كه «بله من در خرسواري هم دست همه را از پشت بسته‌‌ام»، برادرش عباس گفت‌:«اشتباه مي‌‌كني. تو پيروز نشدي بلکه اون حيوون از ديگر رفقايش برد!» مسعود كه قافيه را تنگ ديده بود با عصبانيت گفت «تو اين را هم نمي‌‌تواني ببيني كه برادرت حتي در خرسواري اول شود؟

وقتي كه گل نمي‌‌زنم و مي‌‌گويم كفشم خراب بود مي‌‌خندي كه رقص عروس ربطي به ديوار اتاق ندارد ولي حالا هم كه قهرمان شده‌‌ام مي‌‌گويي حيوون، اول شده؟ اين حيوون را من ول مي‌‌كنم بدوه، بگو خودش اول بشه ببينم!» به هر حال در پايان عباس پذيرفت كه مسعود اول شده و اين عكس را به عنوان قهرمان خرسواري از او گرفتند!»

عباس (متولد 1323) و مسعود (متولد1330) دوتا از داداش‌‌هايي بودند كه سابقه گل زدن در دربي سرخابي‌‌ها را هم داشتند. مسعود آتش‌‌پاره‌‌اي بود كه در سال‌‌هاي نيمه اول دهه پنجاه به عنوان سلطان مد تهران شناخته مي‌‌شد و هركدام از بازيگران سینما و مجريان تلويزيوني و بچه‌‌ژيگول‌‌هاي ورزش ایران که مي‌‌خواستند لباس‌‌هاي اجق‌‌وجق آلاگارسوني بپوشند مي‌‌رفتند سراغ او. البته ناسازگاري و اعتراض و ياغيگري مسعود، به هيپي‌‌هاي بودائيست آمريكايي رفته بود و در میدان فوتبال هم هيچ داوري از دستش امان نداشت.

عباس و مسعود مژدهي از بچه‌‌هاي محله تخت‌‌طاووس بودند كه ابتدا با عضویت در تيم‌‌ محلی«سه ستاره» با محله‌‌هاي ديگر مسابقه مي‌دادند. مهم‌‌ترين روز زندگي بچه‌‌هاي تيم سه‌‌ستاره، زمانی بود كه تيم چهارصددستگاه را بردند و اسم‌‌شان سر زبان‌‌ها افتاد. تاج براي آنها خيلي زود تور انداخت و قلفتي هرجفت‌‌شان را در كام خود كشيد. بعدها كه عمر قهرماني‌‌شان به پايان رسيد مسعود در آمريكا اقامت گزيد.

پنج: برادران ورزشکار ایرانی، غیر از فوتبال، در سایر رشته‌‌ها هم سر به آسمان می‌‌ساییدند. اولین‌‌شان برادران ایزدپناه بودند که عباس‌‌شان سرلشکر شد و در راس سازمان تربیت‌‌بدنی نشست و استاداحمدشان بنیانگذار دوومیدانی ایران بود. همچنین در میان نسل اول وزنه‌‌برداران ايران برادران هفت‌‌صندوقي حضور داشتند که به دلیل فقدان سالن اختصاصی هالتر در ایران، بساط تمرین وزنه‌‌برداری اولین نسل هالتریست‌‌ها را در منزل خود فراهم کردند.

آنسوتر از طهران، برادران مهاجرانی از اولین ستاره‌‌های تیم ابومسلم و کلنی مشهد بودند. همچنین برادران خیامی که فوتبالیست‌‌های تهیدست محلاتی در مشهد بودند باشگاه پیکان را تاسیس و به قهرمانی کشور رساندند. از داداشی‌‌های معروف ورزش مملکت در حوزه‌های داوران هم بودند. برادران حيدري‌(داوود و رضا) و اخوان خوشخوان‌(محمود و حمید) فوتبالیست‌‌هایی الیتی بودند كه به عنوان نخبه‌‌ترین داوران ایران، طی چند دهه مسابقات را سوت زدند.

یا برادران زرافشان (باقر و اسماعیل) جزو اولین نسل عکاسان ورزشی کشور که البته بر سر اینکه کدام‌‌شان اولین بار دوربین به دست گرفتند به اختلاف خوردند و تا پایان عمر هم به نظرم آشتی نکردند. در کشتی هم یادمان باشد که برادران محبی (محمدحسین و محمدحسن) و خادم‌‌ها (امیررضا و رسول) نه تنها افتخارآور که صمیمی‌‌ترین داداشی‌‌های عالم بودند. (البته شنیدم محبی‌‌ها هنوز بر آن عهد مانده‌‌اند ولی خادم‌‌ها را نمی‌‌دانم).

شش: در میان این همه داداشی‌‌های خونی و تنی اما برای من هیچکس اندوه‌سازتر از برادران میرقوامی نیست. ضیا و منصور و ناصر که از بهترین ورزشکاران زمان خود (دهه بیست) بودند. بچه‌‌های خانواده مرفه میرقوامی‌‌ها در خیابان شاپور که به بچه‌‌های دست راست شاپور معروف بودند. آنها اولین داداشی‌‌های حاضر در تاریخ المپیک هم بودند. در اولین المپیکی که کاروان ایران شرکت کرد (1948) آقامنصور عضو تیم ملی کشتی ایران بود (بعدها نمایندگی وستینگهاوس را بر عهده داشت) و آقاناصرشان عضو تیم ملی وزنه‌برداری.

اما امان از داداش ضیاشان که در 19سالگی با هشتاد کیلو وزن، پشت همه نهنگ‌‌های بالای صدکیلوی کشتی ایران را به تشک دوخت و بازوبند پهلوانی کشور را بر بازو بست (در سال‌1326). او یک‌سال بعد از این درخشش نیز در حالی که به فینال رسیده بود پنجاه دقیقه با آقاسخدری کشتی گرفت و آنقدر همدیگر را مالاندند که آخرش داورها گفتند«هرکس حریفش را به بیرون تشک هل بدهد دستش بالا می‌‌رود.» ضیا که غد بود و کشتی را در اصالت فن و بندش می‌‌پذیرفت زیر بار این فرمایش قازان قورتکی نرفت و لاجرم بازوبند را به حریف داد.

او بعد از آنکه در سال 1330 مقابل غلامرضا تختی ضربه فنی شد کشتی را کلیوم بوسید و کنار گذاشت و در زنجیر اعتیادی سنگین غرقه شد. منصور و ناصر هر چه کردند داداش ضیا را ترک دهند موفق نشدند. تا اینکه در یکی از روزهای اردیبهشتی سال 1356 ضیا خود را از پنجره بیمارستان سجاد در میدان فاطمی به زمین انداخت و تمام کرد. ده سال بعد از تصاحب بازوبند پهلوانی ایران که تصاحب آن در میان یل‌‌هایی چون مصطفی طوسی، ابوالقاسم سخدری، احمد وفادار، احمد طاهری، شاق‌‌ترین کار دنیا بود یک روزنامه‌‌نگار دلسوز

ضیا را در محفلی خودمانی گیر انداخت و به مجادله‌‌اش کشاند که آخر چرا باید آقاضیا که روزگاری از قویترین فرزندان ایران بود اکنون تبدیل به چنین موجود علیل و ذلیلی شود؟ آقاضیا سر به زیر انداخت و فقط یک کلمه به زبان آورد «می‌‌خواهم شب را روز ببینم و روز در خواب باشم داداش.» نابغه غریب با آن مرگ رقت‌‌آورش بالاخره از تماشای روشنی روز نجات پیدا کرد و نامش برای همیشه از دفتر کشتی سترده شد. انگاری که باغبان پیر، خاطره بهارنارنج را از میان عطر گل‌‌هایش بزداید.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.