روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| یک: آقایی در توئیتر عکسی گذاشته بود از یک کروسان و یک لیوان چای و نوشته بود: «یک فریم از تنهایی». با خودم فکر کردم به همه وقتهایی که تنها میروم کافه که وقت بکشم یا واقعا چیزی بخورم یا در محیطی خارج از خانه کتاب بخوانم. به همه سفرهایی که تنها میروم فکر میکنم. به ساعتهایی که تنها در فرودگاه میگذرانم یا حتی ساعتهایی که تنها در خانهام هستم. آیا آن لحظهها قابهای تنهایی زندگی من یا هر آدم دیگری هستند؟
لااقل در مورد خودم چنین حسی ندارم. آن لحظههای صلح و سکوت با خودم، اتفاقا جزو زمانهایی است که هیچ نیازی به حضور آدم دیگری حس نمیکنم. حتی دوستانم که نور چشمم هستند. آن لحظهها به تمامی مال من است و از تجربهشان لذت میبرم. تنهایی برای من اصولا در نسبت با جمع بیشتر معنا پیدا میکند. یا حتی در حضور دیگری.
کنار یاری که درکت نمیکند یا در مهمانی که هیچ اشتراکی با آدمهایش پیدا نمیکنی. در قرارهای بیمعنی یا بازیهای روزگار مدرن آدمها با هم است که تنهایی خودش را نشان میدهد و توان تحملش کار دشواری میشود. نشر بیدگل اخیرا کتابی منتشر کرده به نام «سرگذشت تنهایی» که در آن شرح میدهد چطور تنهایی در قرن بیست و یکم تبدیل به ترس همهگیری شده اما از قضا کمتر به ریشهها و تاریخچه آن پرداختهاند.
اتفاقا در کتاب هم اشاره میشود که تنهایی، به معنای اینکه زمانهایی کسی در اطرافت نباشد، لزوما نکته منفی نیست و حتی ممکن است به رشد شخصی بیانجامد. در همین باب میتوانید کتاب «فلسفه تنهایی» نوشته لارس اسوندسن را هم بخوانید. اسوندسن متفکر و فیلسوف نروژی به مقوله تنهایی و اثرات آن علاقه زیادی دارد و حتی در کتاب «فلسفه ملال» او هم میتوانید اثراتی از این علاقهمندیاش را پیدا کنید.
اسوندسن در «فلسفه تنهایی» انواع تنهایی را طبقهبندی میکند و به لحاظ جامعهشناختی و فلسفی بررسیشان میکند. اشاره مهمی هم در تحلیلهایش دارد که اصولا تنهایی فضیلتی محسوب میشود یا نه؟ بحثی که بهنظرم بهخصوص این روزها اهمیت زیادی دارد. جواب کوتاهش مثل پاسخ به همه سوالهای فلسفی و روانشناختی میشود که: بستگی دارد.
بستگی به شخصیتتان و اینکه با تنهاییتان چه میکنید. تنهایی احساس پیچیدهای است. میتواند کاملا مخرب باشد و منجر به تروماهای عجیب و غریب شود یا به خلق و پالایش روحی بیانجامد. هر چه هست بپذیرید این جزیی جداییناپذیر از زندگی انسان است.
دو: وقتی در توئیتر درباره آن قاب تنهایی نظرم را دادم یک دوست ناشناس آمد و مثالهای سینمایی زد از آدمهایی که یکجورهایی برایمان نماد تنهایی هستند. مثل وینسنت هانا (آل پاچینو) فیلم «مخمصه» مایکل مان که تمام زندگیاش را وقف پیدا کردن خلافکاران کرده و عمیقا تنهاست. حتی تنهاتر از آن دزدی که در تعقیبش است و اعتقاد دارد آدم نباید در زندگیاش چیزی داشته باشد که بیشتر از ۳۰ ثانیه رها کردنش طول بکشد.
یا رضا در فیلم «ردپای گرگ» کیمیایی که عمری را صرف رفاقتی کرد که معلوم نبود واقعا وجود داشت یا نه و پایش ایستاد و زندان رفت و وقتی خونچکان سوار بر اسب شد کسی نبود که مرهم روی زخمش بگذارد. رزمری در «بچه رزمری» پولانسکی همسر داشت اما بهترین نمونه برای تنهایی آدمی است که میان جمعی ناهمگون گیر کرده. گیرم که حالا آن شیطانپرستهای فیلم پولانسکی پیچیدهتر از اصطلاح «جمع ناهمگون» باشند. یا کلانتر «ماجرای نیمروز» که وقتی پای اخلاقیات وسط آمد، تنهای تنها بود. تنهایی این آدمها فضیلت بود یا رذیلت؟
تفاوتی که منجر به تنهایی شود حکمش چیست؟ قابهای تنهایی را ارزشگذاری نکنید. ممکن است نور در آنها باشد یا ظلمت.

