روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| همين چند لحظه پيش از عابربانك جدا شدم كه نرم‌تر از خيال شانه به شانه من شد و هرم نفس‌هايش از شانه‌ام بالا رفت و نيمرخ راستم را دستكاری كرد و پيش از آن‌كه ببينمش و دلواپس دو چشم كم‌فروغش شوم گفت لقمه نانی برای امشب و رفت. یک لحظه صبر نکرد، تأملی، مکثی، اندکی ملاحظه تا من باور كنم واقعاً نیازمند است. چرا؟ با خودم گفتم وقتی غریبه‌ای سر می‌رسد و می‌گوید، مرا دریاب! لابد نیازمند است چون هیچ گرسنه‌ای نمی‌تواند فریبکار باشد!

همین‌طور است اما روزگار بدجوری فریبکاری را تبدیل به قاعده بازی کرده است. آن‌كه ناگهان ظاهر شد در پیاده‌رو خیابانی که ابر آسمانش را نقاشی کرده بود. مرد متين و میانسالی بود که به شکل عجیبی با تكدي‌گری غريبه بود. او که بود كه شانه به شانه من، زمزمه می‌كرد؛ لقمه نانی می‌خواهم و من در آن غافلگیری‌، پاسخ دادن را فراموش كردم!

دانايی می‌گوید وقتی كسی خودش را فریب می‌دهد و درستكار می‌داند شبيه كسی است كه شبی زود از خواب بيدار می‌شود و انتظار دارد خورشيد همپای او برخيزد. با چنين تصوری چه انتظاری از غریبه دارید؟! حق با اوست‌، واقعا اگر گرسنگی، دزد تولید می‌کند پس من آن آقای موقر را که لقمه نانی از من خواست دنبال دزدی فرستاده‌ام‌! من از فكر كردن به این موضوع حالم بد شد‌، تاریکی مرا پوشاند، من شب شدم‌، افسوس خوردم و آه كشيدم پس چراغ را روشن كردم و يادم آمد گرسنگانی كه پارسال دزد شده بودند بيشتر شبيه ليلی و مجنون بودند!

هميشه همين‌طور بوده است آن سال‌های دور و دراز هم کسانی بودند که فقط یک لقمه نان می‌خواستند. همان موقع‌ها هم کسانی بودند که شک کنند، نکند آن‌که طلب نان می‌کند، فریبکار است. اما راست این است آن روزگاران نیازمند زیاد نبود، چون کار کم نبود، حتی کار گِل، چون هنوز افغانی‌ها مهمان ما نشده بودند. اصلاً زمانه یک‌جورهایی در تعادل و توازن بود. کسی با دماغ دیگری نفس نمی‌کشید، چون قناعت، بیشتر بود. چون پیتزا فقط پیتزای مخلوط بود و قیمت آن هم گران‌تر از دیزی نبود. چون کم‌و‌بیش همه به عدالت احترام می‌گذاشتند و وقتی می‌آمد در را به رویش نمی‌بستند!

همراهم می‌گوید؛ هر دوره‌ای زشتی‌ها و زیبایی‌های خود را دارد و در هر دوره‌ای ممکن است هر مرد عاقلی فریب یک احمق را بخورد. من می‌گویم؛ آن هزار سال پیش که با هم آشنا شدیم، من عاقل بودم یا احمق؟ همراهم سکوت می‌کند و من مثل آن مردی که لقمه‌ای نان می‌خواست و نگرفته رفت‌، فرصت توضيح به او نمی‌دهم، بلند می‌شوم و خودم را به پنجره می‌رسانم. شب از تاریکی می‌نالد! با خودم می‌گویم من عاقل احمقم یا احمق عاقل؟ حالم تا دیر وقت درمانده است !

نیمه شب است
تمام پنجره‌ها خاموشند
غیر از پنجره شاعر
دنیا به دست تاریکی افتاده
ای آخرین چراغ
خاموش نشو!

حضور مهلك ابر گرانی نفس كشيدن را دشوار و رنجور كرده است. به ناچار خاطرات را ورق می‌زنم و يا خيال می‌بافم و می‌گويم راست این است من گاهی خودم را سر کار می‌گذارم تا بیکار نباشم، مثل جوانانی که درس خوانده‌اند، سربازی رفته‌اند اما هرچه می‌گردند کار گمشده است و برای فرار از بیکاری ادامه تحصيل می‌دهند و مدرک جمع‌آوری می‌کنند یا در کنج اتاق و یا روی نیمکت تنهایی، آدامس افسردگی می‌جوند.

من هم گاهی خودم را سر کار می‌گذارم تا کسی سر کارم نگذارد. چون در چنان اوضاعی خشم به‌جای عقل حرف می‌زند که پایانش برای من پشیمانی است.همراهم می‌گوید؛ اینکه بدتر است. من می‌گویم؛ چه چیزی؟ او پاسخ می‌دهد؛ بهتر است فریب بخوری تا اینکه خودت، خودت را فریب دهی و به کسی که دوست نداری به دروغ بگویی دوستت دارم.

من می‌گویم؛ به‌هر‌حال باید عاشق بود. او جواب می‌دهد؛ بله، اما عاشقی دل خوش می‌خواهد و دل وقتی خوش است که شكم سير باشد. می‌گویم؛ من ده‌ها عاشق می‌شناسم که دل خوش دارند، اما گرسنه‌اند. او جواب می‌دهد؛ نویسنده‌ای در جایی نوشته بود، هیچ اتفاقی برای هیچ، اتفاق نمی‌افتد. بنا براین آنها یا خیال می‌کنند یا خواب می‌بینند. من در جواب از قول شاعر می‌گویم:

عشق چراغی خاموش است/ باید آن را روشن کرد
در عین حال/ باید احتیاط نیز به خرج داد
وگرنه همین می‌شود که می‌بینید/ خانه‌ها یا گرفتار تاریکی می‌شوند
یا دچار آتش‌سوزی
* شعرها از رسول یونان

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.