روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا عجب اوضاعیهها… حالا البته این حرف آقای ضرغامی هم درست و بجا که راجع به جاذبههای گردشگری فرمودند. ولی در عالم واقع، یعنی اون عالمِ غیر از عالم جناب ضرغامی و دوستان عزیزشون، عجب اوضاعیه. با هر کسی هم که حرف میزنی، یا لااقل کسانی که من باهاشون حرف میزنم، فقط مینالن و این جملات را در هر گفتوگوی مجازی و حقیقی میشنوی: «عجب اوضاعی شده» / «حالا حالاها هم درست نمیشه»/ «خدا بهخیر کنه».
ولی یه نکته خیلی مهمیرو میخوام خدمتتون عرض کنم: امروز با سه نفر از دوستانم صحبت کردم و به این نتیجه رسیدم که یا واقعا داریم به این واویلا، مثل تمام واویلاها عادت میکنیم یا رسما داریم دیوانه میشیم. شک ندارم از این دو حال خارج نیست.عرضم خدمتتون که در هر سه مورد امروز، سلام و احوالپرسی که رد و بدل شد، بدون اتلاف وقت، اون سه جمله اصلیرو که خدمتتون عرض کردم به شکل یک سُنت، گفتیم و منتظر حرفهای جدید طرف مقابل ماندیم که عموما به این شکل بود: «خب… دیگه چه خبر؟» / «سلامتی شما… شما چه خبر؟» / «خبر خاصی نیست… خودت خوبی؟…» / …
و تعداد زیادی از همین واژههای بیانتهایِ هممعنا برای هم پرتاب کردیم. در مورد اول، بعد از مقدماتی که خدمتتون عرض کردم، دوست عزیزم، دریچه جدیدی از دنیا را بر من گشود:- «راستی… میدونستی گاوها با هم حرف میزنن؟» / «جان؟…» / « یه جا نوشته بود که محققان استرالیایی فهمیدن که گاوها با هم راجع به آب و هوا و غذا حرف میزنن… باحال نیست؟» / « خیلی باحاله… خیلی.» / « آره… خودت خوبی؟…» / « شکر… تو خوبی؟» / « بد نیستیم… پس خبری بود خبر بده…» / « باشه… تو هم همینطور…»
به همین تباهی و پوچی که خدمتتون عرض کردم. بیکم و کاست. در مکالمه دوم هم عین همین داستان جلو رفت: سلام و علیک، اعلام تاسف و نگرانی از اوضاع و امید به لطف خدا. فقط این دفعه به جای علوم زیستشناسی و گفتوگوی بین گاوها، فرمود که : «ببین میخوام «تای چی چوان» یاد بگیرم.» / « جان؟…» / «گفتم میخوام «تایچی چوان» یاد بگیرم» / «چی هست؟» / « یه هنر رزمیه…» / « ایول که اینقدر حوصله داری پاشی بری باشگاه.» / «نه… آنلاینه.» / «ایول. ایول. موفق باشی. خب… دیگه چه خبر؟…»
و جالبه بدونین که انتهای این مکالمه هم، کپیبرداری از مکالمه قبلی بود و اما تماس سوم: در تماس سوم، بعد از بهجا آوردن مراسمی که در قبل توضیحاتش رفت، متوجه شدم که ایشون هیچ حرفی برای گفتن نداره. یعنی هیچیها. لذا لازم دونستم که خودم مکالمهرو دست بگیرم و بهش گفتم: « میدونستی گاوها با هم حرف میزنن؟…» نمیدونم از اینکه گاوها با هم حرف میزنن خوشحال شد و ذوق کرد یا از اینکه یه سوژه صحبت پیدا شده. با شعف کامل پیگیر موضوع شد و من هم هر چی از مکالمه اول در چنته داشتم، رو کردم.
اینکه میگن مستمع، صاحب سخنرو بر سر ذوق آورد، خیلی راستهها… از بس خوشحال شد، من هم ذوق کردم و راجع به آموزش آنلاینِ «تای چی چوان» هم باهاش حرف زدم که با ارادهای والا گفت که حتما پیاشرو میگیره و من هم شماره دوستم در تماس دومرو بهش دادم… هر چی بیشتر فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که احتمالِ دوم، خیلی قویتره.

