روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری| سوژه درباره افراد پیرِ خوشمشرب است. از همانهایی که وقتی پای صحبتشان مینشینید زمان و مکان را فراموش میکنید. از همانهایی که پر از خاطرات جذاب هستند. شما را میبرند به تونل زمان و یادتان میرود انگار نه انگار که در عصر حاضر هستید. از آن پیرهایی که بداخلاق نیستند و دماغ سربالا که هی باید دنبالشان بدوید و استاد استاد به نافشان ببندید بلکه لطف کرده سربرگردانند و سلامی زیرلبی بدهند.
حالا در میان این دسته و قبیله، حکایت احمدرضا احمدی کودکِ شاعر جداست. خوشمشرب، خوشصحبت و همیشه خندان. اتفاقا این شاعر و نویسنده همین اواخر هم بیمار بود و در بیمارستان بستری و نوشتهها و تالمات افراد برای بیماری او، حکایت از محبوبیتش داشت. شاعری که خودش میگوید همیشه کودک است. حکایت احمدرضای خندان که در تمام عکسها مشخص است چقدر خوشمشرب است.
یکبار شاعر را در خانهاش ملاقات کردیم. از خاطرات و روزها میگفت. حرف میزد. جوری که آدم احساس غریبی نکند. از آن پیرمردهای همیشه سرحال. فیلمهایش را که میبینید معلوم است چگونه با مخاطبانش خوشوبش میکند. در ایام کرونا عکسی از او و منوچهر معتبر شاعر مشهور روی نیمکتی در فضای آزاد منتشر شد.
احمدرضای خندان و سرحال با وجود قلب بیمارش که میزند اما سخت! اصلا آدمپیرها باید این شکلی باشند. خوشاخلاق، سر حوصله و باوقار. میگویند آدمها که پیر میشوند باید وزینتر و باحالتر باشند. اما دروغ چرا؟ اطرافمان پر از افرادی است که به آستانه پیری نزدیک شدهاند و هرروز بداخلاقتر، کمحوصلهتر، ایرادگیرتر و بدخوتر. به اصطلاح با یک من عسل هم نمیتوان حریفشان شد. اما پیرِ دیگری که به نظرم واقعا خوشاخلاق و جذاب بود ایران درودی، نقاش مشهور است.
هرچه از معاشرتی بودن این زن بنویسیم کم است. آن زن جذاب که در میانه صحبت با دقت سیگاری میگیراند و به دودش خیره میشد و از اول برایت تعریف میکرد. پیری، او را کمحوصله و بدخلق نکرده بود. باحوصله و صبور و شمرده شمرده حرف میزد. نگارنده از آن دسته آدمهایی است که به غایت از پیری هراس دارد. از این تغییر خُلق.
از بداخلاقی و بیحوصلگی. ولی این دو نفر چنان با صفا و خوش صحبت بودند که آدم با خودش میگوید اگر هم پیر شدیم این شکلی باشد… با شوخی و طنازی و لبخندی که درد سالمندی را پنهان میکند عین کودک بازیگوش احمدرضای جان که میسراید: «بهدنبال لبخند ناب تو هستم/ چنین عمرم را میگذرانم/ مرا نه شکوه است، نه گلایه/ قلبم اگر یاری کند/برگهای زرد پاییزی را شماره میکنم/که دارند از پاییز جدا میشوند/و به زمستان متصل میشوند/برای زیستن هنوز بهانه دارم/من هنوز میتوانم به قلبم که فرسوده است/فرمان بدهم که تو را دوست داشته باشد…»

