روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: ‌آقای دکتر! مدت‌هاست که فکر می‌کنم دچار سندرم «گلام» شده‌ام. با اینکه از آخرین باری که گالیور و فلرتیشیا و داستان‌های مردمان سرزمین لی‌لی‌پوت را دیده‌ام، سال‌ها می‌گذرد اما احساس لی‌لی‌پوتی شدن بدجوری یقه‌ام را گرفته و نمی‌گذارد از هیچ دیواری عبور کنم. من که یک عمر به‌خاطر فلرتیشیا گالیور را می‌دیدم حالا کاملا شبیه گلام شده‌ام و شدیداً احساس می‌کنم که هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید.

هیچ تحول اقتصادی‌اي در زندگی‌ام رخ نخواهد داد، هیچ ترفیع اداری‌اي شامل حالم نخواهد شد، کتاب‌هایی که قرار بود بنویسم را از یاد برده‌ام، آدم‌هایی که قرار بود تاثیر‌پذیر شوند و شیوه زندگی امثال من را در پیش بگیرند، هر روز کیمیا می‌شوند، مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که ما نمی‌توانیم هیچ کاری بکنیم! با هزاران مقاله و نوشته کمترین تاثیری در شرایط جامعه نمی‌‌توانیم ایجاد کنیم و تجمیع و تلنبار شدن این حجم از نتوانستن‌ها به سمفونی عظیم ناکامی‌ها بدل شده و روح و جسم را در شرایط وخیمی قرار می‌دهد و انسان را وا می‌دارد همچون اجداد فرزانه‌وش خود شبی که دریا نامش را صدا زد در زیر نور ماه و ستارگان به‌دریا زده و «آری»‌اش را از زندگی پس بگیرد.

دو: می‌دانم آقای دکتر! انتظار شنیدن این حرف‌ها را از کسی که روزی به چند نفر در باب لذت زندگی داد سخن سر می‌داد نداری! کسی که شادی‌های کوچک را یادآور می‌شد و تجویز دیدن فیلم‌های انگیزشی چون شگفتی‌های زندگی ما، پاپیون، رهایی از شائوشنگ، دفترچه امیدبخش و… را می‌کرد تا شروع کردن از صفر را یادآور شود و اینکه هیچ‌چیز و حالتی آخر دنیا نیست و می‌شود دوباره آغازید و داستان مورچه‌ای که ده‌ها بار یک دانه گندم را در سربالایی به کول گرفته بود تا به لانه‌اش ببرد و در آخرین لحظه می‌افتاد و دوباره بی‌هیچ نومیدی تلاش خود از سر می‌گرفت را تعریف می‌کردم. این‌که زندگی هنوز زیبایی‌های خاص خود را دارد. ولی تو بگو کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خود را؟!

مایی که همواره نصایح پیرمرد تُرک فیلم طعم گیلاس (عباس کیارستمی) سرلوحه زندگی‌مان بود و همواره به دوستان تعریف می‌کردیم که طرف چگونه در ابتدای زندگی، وقتی اختلافش با همسر به اوج می‌رسد ملول از شرایط، روزی از روزها طاقت از کف داده و سپیده دمان با طنابی به قصد خودکشی از خانه خارج می‌شود و قصد دارد که خود را از درخت توت بیاویزد. همچنان که درخت را بالا می‌رود تا جایی مناسب برای گره زدن طناب پیدا کند، توت رسیده زیبایی را می‌بیند و هوس خوردنش را کرده و آن را چیده و بر دهان می‌گذارد، در ادامه توت دوم و توت سوم و ساعتی بعد در حالی که کلاً طناب و خودکشی را از یادش برده لای دستمالش را هم پر از توت کرده و برای زنش می‌آورد و فراموش می‌کند که اصلاً دعوا بر سر چه بود؟ آقای دکتر! ما نسل «تا شقایق هست زندگی باید کرد» بودیم یا به تعبیر همان ترک دل به‌غارت برده تا توت است زندگی باید کرد!

سه: بعله آقای دکتر! می‌دانم که الان می‌خواهی آن مسابقه فوتبال را مثال بزنی که با نتیجه مساوی دنبال می‌شد و یک بازیکن در دقیقه ۹۳ سر هیچ و پوچ یک پنالتی کاملاً غیر‌ضروری را تقدیم حریف کرد تا همه همبازیانش چپ چپ به او نگاه کنند و او از خجالت آرزو کند که ای‌کاش زمین دهان باز می‌کرد و در آن فرو می‌رفت و مجبور به تحمل این نگاه‌های شماتت‌بار نمی‌شد. شاید آن بازیکن نگون‌بخت در آن ثانیه‌های خاکستر‌کننده پایانی به‌تنها چیزی که فکر نمی‌کرد مهار ضربه پنالتی بهترین بازیکن رقیب توسط گلر نه‌چندان معروف خودی بود اما دست سرنوشت بازی پیچیده‌تری را تدارک دیده بود.

و قضایا فقط با آن سیو و دفع توپ توسط دروازه‌بان تمام نشد و در ادامه و با پاسی بلند بازیکنان هم دسته‌اش را روانه دروازه حریف کرد تا همان بازیکنی که تا ۳۰ ثانیه قبل مقصر ردیف نخست بود و توسط تماشاگران هو می‌شد، پیام‌آور شادی برای اردوگاه خود باشد و گل برتری تیمش را در دقیقه ۹۴ به‌ثمر رساند و درست ثانیه‌اي قبل از به‌صدا درآمدن سوت پایان بازی ورق را برگردانده و مسیر سخت جهنم را به سمت دروازه بهشت تغییر دهد.

قبول دارم که در دنیای فوتبال و چمن سبز از این اتفاقات نادر بسیار می‌افتد که شاید مهمترینش برای ما ایرانی‌ها فینال جام باشگاه‌های اروپا در بیست و چند سال پیش باشد که تیم بایرن‌مونیخ در حالی‌که ۹۰ دقیقه علی دایی را روی نیمکت نشانده بود تا دقیقه آخر بازی یک بر صفر از حریف بلند آوازه‌اش منچستر یونایتد پیش بود و تا یک قدمی لمس کاپ قهرمانی پیش رفته بود و وقتی هر سه تعویضش را انجام داد و ایرانیان مغموم از بازی نکردن علی دایی، تلویزیون را بستند تا کمی زودتر به رختخواب بروند تا فردا کمی راحت‌تر از خواب بیدار شوند و به کار و زندگی‌شان بپردازند، مشخص شد که نفرینشان کارساز شده و آن یکی دو دقیقه پایانی قرمزپوشان منچستری دوگل به رقیب مونیخی زده و جام را از چنگ باشگاه آلمانی در آورده‌اند.

چهار: راستش چه بگویم آقای دکتر! تمام این فرمایشات شما متین و پذیرفتنی و این هم درست که گفته‌اند تندبادی که نتواند مرا بشکند قوی‌ترم می‌کند ولی همین دو ماه پیش شاهد بودیم که فردی همواره عاشق و دل نازک چون کیومرث پوراحمد چگونه در وانفسای این زندگی چپ اندر قیچی کم آورد و خود را آویزان کرد. همان کسی که خالق کاراکتر مجید بود. مجیدی که برای نسل ما حکم مدرسان شریف را داشت در سرتقی و سرسختی و پشتکار و انگیزه برای بهبود شرایط! کیومرث همانی بود که آن تندباد وحشتناک زندگی که داستانش را در فیلم شب یلدا می‌بینیم نتوانست او را بشکند و او بدون آن‌که خم به ابرو بیاورد از دردهایش سرمایه‌ای گران برای خود درست کرد تا زمینه صعودش به‌مراتب بالاتر را فراهم آورد ولی چگونه شد که آن آدم با کوله‌باری از عشق به همنوعان، ادبیات، موسیقی، سینما و شعر تمام پل‌ها را خراب کرد و رفت تا دست‌کم با خود روراست باشد!

پنج: باشد آقای دکتر! باشد! تمام سعی‌ام را می‌کنم که با این حرف‌ها کام دل اطرافیان را تلخ نکنم! انرژی منفی ندهم! منفی‌باف نباشم! می‌دانم بالاخره یک روز از خواب بیدار می‌شویم و آفتاب را درخشان‌تر از همیشه در آغوش می‌گیریم در سبزه و صحرا، دشت و دمن، دست در دست محبوب، رویاهای کودکی را زندگی می‌کنیم! تا آن روز خودمان را با سریال‌های آبکی و اشککی شبکه خانگی سرگرم می‌کنیم، با شبکه‌های مجازی و فیلترشکن‌هایی که روزی چند بار باید قطع و وصل مي‌کنیم تا بشود به یک نفر در آن سوی دنیا بفهمانیم که هنوز زنده‌ایم! نفس می‌کشیم! و به خشایار هم یادآور شویم که نمی‌شود از سوژه‌ای با ذات منفی، مطلبی مثبت درآورد و خواننده را با آن لای ابرها برد و به شادمانی جمعی جماعت افزود! خسته‌ایم آقای دکتر! همه خسته‌ایم!

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.