روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا شاید باورتون نشه، ولی بنده رانندگی خوبم و اصطلاحا دست به فرمون بودنم رو مدیون عزیزانی هستم که در فرهنگ زیبا و با مسمای کوچه خیابون بهشون میگن: «ساقی» و به بزرگوارانی گفته میشه که به شغل شریف توزیع موادمخدر در بین متقاضیان گرامی مشغولن.
اون سالها ماشینهای آموزش رانندگی، همه پیکان بودن و عموما هم از لحاظ ظاهری بیشتر شبیه کاغذ مچاله بودن تا ماشین. پیکانی که قرار بود بنده به واسطه اون، بر این فن تسلط پیدا کنم، قرمز گوجهای بود و یک تابلو هم به اندازه کل هیکل ماشین، رو سقفش نصب بود. فکر میکنم دو سه باری تا ته دره غلت خورده بود و دوباره آورده بودنش بالا.
ورود به این سفینه گوجهای، مراسم خاصی داشت: شیشه عقب سمت راننده همیشه باز بود که میشد دستتو بندازی توی ماشین و در رو باز کنی… بنابراین از اون در وارد میشدیم و بعدش روی هر صندلی که میخواستیم، مینشستیم. بقیه درها کلا چه از داخل، چه از خارج، باز نمیشدن. ظاهرا هم صرف نمیکرده که درستش کنن.
روز اول با راهنمایی مربی دل سوزم، از درِ عقب سوار شدم و خزیدم پشت فرمون. خودش هم از همون درِ عقب وارد شد و رفت در جایگاه کمک راننده برای شروع آموزش.با چهار عدد جمله، آموزش من شروع و به پایان رسید: - « ببین… اون گازه. اون ترمزه. اون کلاجه. فرمون و دنده هم که اینان، بقیهش تجربه تو دِلِ خیابونه. من یه ترمز و کلاج زیرِ پام هست. نگران نباش… راه بیفت بریم یه جایی کار دارم. بجنب ببینم…»
من که احساس میکردم پشت اهرم بوئینگ 747 نشستم با غرور خاصی پرسیدم: - « ببخشید استاد… کلاچ درسته یا کلاج ؟»- « راه بیفت بینیم بابا… تو «عمه قزی» صداش کن. بجنب، با یکی کار دارم الان میره… تو فقط حواست به فرمون باشه آدم زیر نکنی…»همینجور که زیر لب غر میزد و ادای منو درمیآورد که « کلاچ درسته یا کلاج…»، ماشین رو از اون ور روشن کرد…
نفهمیدم چی شد که ماشین راه افتاد. من فقط بنا بر غریزه، فرمون رو گرفته بودم و گاز میدادم. ترمز و کلاچ و دنده عوض کردن با استاد بود… کارها رو درست تقسیم کرده بود. در اون لحظات رویایی، اولین درس ایمنی و رانندگی رو آموزش داد: « گاز بده بابا… گاز بده…»هم دنده عوض میکرد و هم هر از گاهی، با گرفتن فرمون، ماشین رو به راه راست هدایت میکرد.
ماشین، رسما پرواز میکرد. این اتفاقات اینقدر سریع افتاد که حتی فرصت نکردم بترسم… چند تا خیابون که چپ و راست شدیم، به یه چهارراهی رسیدیم و گفت که همون «بغل مغل»ها وایسم. کلهش رو میچرخوند و دنبال کسی میگشت ولی ظاهرا شخص موردنظر نبود… همونجور که دور و بر رو نگاه میانداخت، شروع کرد به حرف زدن:
- « من آخه نمیفهمم… مگه ساقی باید پاتوقشو ول کنه بره؟… یکی خمار شه، چه خاکی باید تو سرش کنه؟…ساقی باید عین میخ، بره تو زمین… اینجوری…آآآ…آ… تکون نخوره…» همینجور که داشت، با دست، شمایل میخ توی زمین رو نشون میداد، من داشتم به این فکر میکردم که در پانزده دقیقه گذشته، چقدر مسیر زندگیم عوض شد… اول این که رانندگی یاد گرفتم و دوم هم این که وسط یک معامله خرید موادمخدر قرار گرفتم…
یهو استاد یکی از آشنایان رو دید : « چاااااااکر آقا ارسلانِ با صفا… مراد کجا رفته؟» آقا ارسلانِ با صفا هم فرمودند که آقا مراد تشریف بردهاند میدان بالایی… مربی خوبم دستور رو صادر کرد: - «گِردِش کن…» / «جان؟؟؟» / «گِردِش کن بابا… دور بزن … این فرقون رو برگردون… دِ تکون بده لامصبو…»
بسیار خوشحال بودم که با اصطلاحات رانندگی به طرزی صحیح و تخصصی، آشنا میشدم. به هر بدبختیای بود، در طی چند مرحله، فرقون رو گِردِش کردم که البته بعدها فهمیدم بهش میگن: «دورِ دو فرمون».بالاخره استاد به مرادش رسید… بعدش که حالش خیلی خوب شده بود، یه ساعتی با هم تو خیابونا چرخیدیم و لذت بردیم… من گاز میدادم و استاد گرانمایه، کِیف میکرد و فقط هرازگاهی با چشم نیمه باز میفرمودن: « فقط بپّا آدم نکشی.»

