روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: ‌امجدیه در مراسم الوداع همایون با فوتبال، روز غم‌‌انگیزی را سپری کرد. مردی که آجرها و سایه‌‌بان‌‌ها و رختکنی‌‌های امجدیه تصویرهای سوررئال بسیاری از او در ذهن داشت. از گل‌‌هایی که روی آسمان و یک نیم‌‌تنه بالاتر از مدافعین حریف وارد دروازه حریفان کرده بود، تا فتح عنوان‌‌های آقای‌‌گلی و کاپ‌‌های بسیار. با پیراهن شاهین تا جرسه پیکان و پرسپولیس و تیم ملی در دهه‌‌های چهل و پنجاه.

اما غم‌‌انگیزترین روز زندگی‌‌اش در طول دوران بازیگری مربوط به یک روز پاييزي سال 1354 بود که چشم‌‌هاي همايون در امجديه از اشك و خون و حرمان پُر شد. تصویری نوستالژی‌‌پرور از بهزادی سرطلایی که او را در حال تعظیم به مردم و بوسیدن كتاب آسماني که در دستان ممدبوقی بود نشان می‌‌دهد. روزي كه همايون كفش‌‌ها را آويخت و برای همیشه از گیرودار چمن‌‌ها آزاد شد. روزی که بعد از آن تبعيد شد به دریای مثنوي مولانا و غرقه شد در عشق مولا امیرالمومنین‌‌اش.

مردی که به جای فوتبال باید مولوی‌‌شناس می‌‌شد. با آن لیسانس ادبیات که هزاران بیت غزل و قصیده و مسمّط در نکوهش دنیا در سینه داشت و ارج و قربی دیگر به خاکسترنشینی‌‌اش می‌‌داد.در همان بازی خداحافظی‌‌اش با پیراهن تیم پرسپوليس و مقابل تيم نفتيانيك باكو بود که سرطلايي بوسه‌‌ای بر كلام‌‌الله زد تا براي هميشه از چمن‌‌هاي اساطيري رها شود. قرآن بزرگي كه در دست ممدبوقي بود بهترين هديه دوستانش بود براي او.

عکسی که همایون را در میان گل‌های گلایل و رُزهای به خون خفته نشان می‌دهد و در دنیای ورزش آذرماه 1354 چاپ شده است. فکر وداع همایون با میدان‌‌های سبز فوتبال از آنجا در ذهن پرسپولیسی‌‌ها کلید خورد که ناگهان لشكر بي‌‌خيال نفتيانيك باكو را در ایران ديدند كه آمده‌‌ بودند با تيم‌‌هاي شهرستاني ما چند بازي الاكلنگي بكنند و بروند و صدالبته در پشت پرده نیز به جست‌وجوی اقربای گمگشته خود در تبریز باشند که ده‌ها سال بود از آنها خبر نداشتند.

چنین شد که مدیران قرمز در این فكر افتادند كه كاچي به از هيچي است و افتادند به اين خيال كه یک بازي نمایشی هم برای همايونِ عزيزدردانه‌‌شان برگزار کنند که سرطلایی نگوید مرا بدون بازی خداحافظی در ابرها رها کردند. ديداري كه فقط 12 هزار تماشاگر اهل‌‌وفا را به آخرین ضيافت همايوني در امجديه كشاند. امجدیه‌‌ای كه گلزن بزرگ فوتبال ایران تمام جواني‌‌اش را آنجا سپري كرده بود و سیزده سال فوتبالش در سطح ممتاز ایران را هم در اصل با چيزي درست و درمان، تاخت نزده بود.

همان امجدیه‌‌ای که او را در این مهمانی خداحافظی بدرقه کرد چهارسال بعد (در زمان وقوع انقلاب اسلامی 1357) او را با چشم‌‌هایی گریان برای همیشه از خود راند. شاید هنوز صدای همایون از در اصلی ورزشگاه پیر می‌‌آید که وقتی دید راهش نمی‌‌دهند فرياد زد«اي مردم! من هماني‌‌ام كه وقتي بازي مي‌‌كردم، از خانه تا امجديه و از امجديه تا منزلم پايم به زمين نمي‌‌رسيد چون روي دوش شماها راه مي‌‌رفتم. اكنون شماها را چه شده است؟»

طبیعی بود در آن دنیای بي‌‌التيام هیچ متاعي بهتر از مثنوي مولوي، او را در كشتي شكسته‌‌اش آرام نکند. روز خداحافظی‌‌اش اما نشریه دنياي ورزش اول آذرماه 54 با این تيتر جلد از خجالتش درآمد: «سرطلايي فوتبالي ايران كفش‌‌ها را آويخت» و زيرتيتري به مفهوم همبستگي با او زد كه«تماشاگران قدر بازيكن محبوب خود را شناختند». پرسپولیس آن روز به مصاف نفتيانيك باكو رفت كه روزگاري با لقب«درياداران كشتي‌‌ها» از تيم‌‌هاي قدرقدرت همسايه شمالي بود و بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و ايجاد جمهوري‌‌هاي تازه استقلال يافته، به تيم نفتچي باكو معروف شد.

دنياي ورزش همچنین نوشت: «دسته‌‌گل‌‌هايي كه نثار ساق‌‌هاي طلايي‌‌اش كردند او را از يك عشق هميشگي دور مي‌‌كرد. تسكين مي‌‌داد. آنهايي كه روبه‌روي جايگاه بودند و در همه ميدان‌‌ها -در گذشته‌‌هاي دور و نزديك- برايش هورا مي‌‌كشيدند باز هم مقدمش را در ديدار خداحافظي گرامي داشتند. در زيرجايگاه، زير ساعت‌‌ها و همه سكوها، هر كه آمده بود، او را به گرمي بدرقه كرد.»

مردي كه ركورددار گل‌‌هاي ملي بود (با 19 گل) در آخرين ديدارش با پيراهن سرخ‌‌اناري تيمي كه روی نیمکت مربيگري‌‌اش بيوك‌‌آقا وطنخواه نشسته بود در مقابل نفتيانيك باكو برای آخرین بار بازوبند كاپيتاني را بست و در حالي كه کشف خود او -ممد زادمهر- در دقيقه 55 اول گل قرمزها را زده بود باكويي‌‌ها با دو گل عباسوف‌‌ها (توفيق و آلبروس) پيروز از ميدان بيرون آمدند و البته چشم‌‌هاي سرخ و خيس كاپيتان بلندپرواز فوتبال ایران را نديدند كه هرچه تلاش كرد نتوانست گلی بزند تا برای تقدیم آن گل به همسرش كه در جايگاه نشسته بود دستي تكان دهد

و طعم آخرين گل دوران بازيگري‌‌اش را نيز با او قسمت کند؛ طعمي شبيه كباب‌‌بّره‌‌هاي خرم‌‌آباد که آنجا به دنیا آمده بود و نان و پنير و سبزي دوران بازي در تيم پرستوي وابسته به شاهين کبیر که هرگز از ذائقه‌‌اش نرفت. اكنون پرستوي فوتبال ايران تیم محبوبش پرسپوليس را تا ابدالآباد ترك مي‌‌كرد. دیداری با درآمد 44 هزارتومنی که مشخص نشد چقدرش دست همایون را گرفت یا نگرفت.

دنياي ورزش درباره گزارش بازي بدرود همايون نوشت:«بهتر آن بود كه براي جلب تماشاگر، يك تيم منتخب داخلي در مقابل يك تيم خوب خارجي قرار داده شود تا بسان اين ديدار دوستانه، درآمدي بدين ناچيزي (440500 ريال كه معلوم نيست چقدر از آن دست بهزادي را مي‌‌گيرد) عايد نشود. اگرچه دسته‌‌گل‌‌ها و هداياي دوستداران بهزادي بر اين ديدار رنگ تازه و غرورانگيزي مي‌‌داد تا اشك شوق را در چشمان همايون، زنش و دوستانش كه خاطره او را زنده مي‌‌كردند بدواند.» خداحافظ روزهای طلایی. خداحافظ پروازهای جوانی. دیگر مرا نمی‌‌بینی امجدیه مغموم.

دو: الان حسن‌‌آقا را نگاه نکن که دیگر کسی را به جا نمی‌‌آورد و در زوال حافظه‌‌ای غریب غرقه است. او مردی بود که برای بازی خداحافظی‌‌اش چهره‌ای چون استنلی ماتیوس اولين مرد سال فوتبال جهان و اولین دارنده توپ طلا (1956) با سلام و صلوات به تهران آمد تا در بازي وداع كاپيتان تيم ملي ايران شركت كند. اولين فوتباليستي كه در بريتانيا به لقب«سِر»رسیده بود آن روزها 55 سال داشت و هنگامی که براي دقايقي در بازي خداحافظي حسن‌‌آقا به ميدان رفت چنان قبراق بود که استایل شاهانه و برازندگی‌‌اش هنوز به چشم می‌‌زد.

مردی كه تا پنجاه سالگي در تيم باشگاهش استوك‌‌سيتي و تا 42 سالگي در تيم ملي انگليس به ميدان رفته بود چنان به بي‌‌مرگي آلوده بود كه رسانه‌‌هاي اروپايي نام «جوان جاويد» بر او گذاشته بودند و پله گفته بود كه «او به ما فوتبال بازي كردن را ياد داد». مردي با نيم قرن سابقه بازی فوتبال و 54 بازی ملی رسمی با پيراهن انگلستان که این تازه سوای 25 بازی غیررسمی‌‌اش به هنگام جنگ‌‌جهاني دوم در تيم منتخب انگليس بود (از 1934 تا 1957). بازی خداحافظی او نیز در 28 آوريل 1965 بود كه با پيراهن تيم استوك‌‌سيتي در مقابل منتخب ستارگان جهان، آخرين ضربه‌‌ها را به توپ زد و روي دوش ياشين گلر افسانه‌‌اي روس‌‌ها و فرانس پوشكاش ستاره تابناك مجار، دور افتخار زد.

روز خداحافظی حسن‌‌آقا در يكشنبه 18 بهمن 1349 مردی به تهران آمد که در جهان به «جادوگر دريبل» معروف بود و تا سال‌‌هاي سال از نگاه مفسرين فوتبال جهان چنين تعريف و توصیف ‌‌می‌‌شد كه هيچكس در فوتبال جهان سرعت خارق‌‌العاده او در يك فاصله 15 تا 20 متري را ندارد و نخواهد داشت.

هرگاه از مفسرين بزرگ جهان می‌‌خواستند كه بهترين بازي‌‌هاي او را انتخاب كنند پاسخ‌‌ می‌‌دادند كه «شما كدام آهنگ بتهوون را مي‌‌توانيد به عنوان بهترين بهترین‌‌ها گلچين كنيد؟!» او صاحب ركورد طولاني‌‌ترين عمر در دنيای بازيگري فوتبال بود. 34 سال بازي درستكارانه، جوانمردانه، توام با انضباطي غريب و غيرقابل قسر در رفتن‌. وقتي در 50سالگي فوتبال را ترك گفت مردم گفتند ديگر مادر دهر، لنگه‌‌اش را نخواهد زاييد.

شواليه سلطنتي انگلستان در بازي خداحافظي حبيبي، وقتي با آن موهاي جوگندمي مرتب و رو به بالا شانه كرده‌‌اش، در پست گوش راست تيم منتخب جوانان ايران در امجديه پا به توپ شد انگار شمايلي از یک افسانه قديمي بود. او که به دعوت شركت نفت ايران از كويت وارد آبادان شده و سپس سر از تهران درآورد ابتدا قرار بود جرج‌‌بست ستاره ياغي انگليس را نيز با خود به ایران بياورد اما خود تنها آمد.

در بازی وداع حسن حبیبی دو تيم از بزرگان و جوانان فوتبال ايران به ميدان رفتند؛ استنلي در قالب كاپيتان تيم منتخب جوانان ایران كه چهره‌‌هايي چون جواد الله‌‌وردي و اسماعيل حاجي‌‌رحيمي‌‌پور را در تركيبش داشت و در تيم بزرگان ايران نیز پشت سر کاپیتان حبیبی، چهره‌‌هایی چون عزيز اصلي، مصطفي عرب، همايون بهزادي، فرامرز ظلي، جلال طالبي، اكبر افتخاري، فريبرز اسماعيلي، اصغر شرفي، پرويز قليچ، ابراهيم آشتياني و جعفر كاشاني به ميدان رفتند.

دنياي ورزش در وصف حسن‌‌آقا نوشت:«چهره‌‌اش با اشک همراه بود. اشکی از سر مهر و غم! حسن حبیبی کاپیتان خوب تیم ملی فوتبال ایران در آغاز یک غروب سرد روی شانه چهره‌‌های ملی پوش سال‌‌های دور و نزدیک، دست‌‌هایش را به نشانه سپاس به سوی خلق مشتاق فوتبال بلند کرد و برایشان بوسه فرستاد و آرام و افسرده میدان را ترک کرد…»

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.