روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی| یک: خداحافظی دوستانی که دارند مهاجرت میکنند پرتکرارترین صحنهای است که این روزها در اطراف من رخ میدهد، مثل مولکولهای آب که جوشیدهاند و به سطح رسیدهاند، حالا یکی یکی بخار میشوند و میروند و دستهای درهمتنیده آبهای درون ظرف دیگر به دستانشان نمیرسد.
هرموقع یکی از دوستانم میگوید که قصد دارد برود همانجا در همان لحظه دلم برایش تنگ میشود، ناگهان سینمای ذهنم روشن میشود و من را به یک اکران خصوصی از خاطرات دعوت میکند، طولی نمیکشد که آب شوری پشت چشمانم جمع میشود و به تناسب اینکه خاطرهها چقدر باشند به میزان متفاوتی از کنج چشمها جاری میشود، میدانم اگر یک دریا آب هم پشت سر مسافر بریزم برگشتن را تسریع نخواهد کرد و اصلا نمیدانم باید آرزو کنم برگردد یا دعا کنم روزی من هم بروم.
سینمای ذهن همچنان روشن میماند و یادش میآید سالها قبل فرصتی برای رفتن با یک خداحافظی باشکوه برای خودم فراهم بوده که مثل بسیاری از فرصتهای دیگر زندگی نشستهام و از دست رفتنش را تماشا کردم.سینمای ذهن روشن است و رائفیپورِ درون دارد اساسِ مهاجرت را زیرسوال میبرد و فردوسیپورِ درون دارد من را برای ماندن در ایران تشویق میکند و من اولینبار است که میبینم رائفیپور و فردوسیپور بهغیر از«پور» فامیلیشان وجه مشترک دیگری دارند.
علی، آرش، کیوان و محمد و میلاد و خیلیهای دیگر حالا در چهار گوشه جهان هستند و من را با سینمای روایتگر ذهن تنها گذاشتهاند، خداحافظیهایشان باشکوه نبوده اما تکههايی از قلب من را با خودش برده و حالا هر بار که یکی دیگرشان میرود قلبم درست از همانجا سوز میکشد.
دو: خداحافظی فوتبالیستها هم برای کسی که دیوانه فوتبال است معنایی بیشتر از آویخته شدن کفشها و یا بازنشستگی آنها دارد. ناظر بیرونی بازیکنی را میبیند که پا به سن گذاشته و بازنشسته شده و دیوانه فوتبال بخشی از شکوه باشگاهش را میبیند که دارد به تاریخ میپیوندد.
برای دیوانه بیست ساله فوتبال که نمیداند کی و کجا عاشق میلان و مالدینی شده تحمل لحظه خداحافظی اسطوره باشگاهش راحت نیست. اما واقعیت این است که خط دفاع میلان نمیتواند تا ابد آراسته به حضور کاریزماتیکترین فوتبالیست تاریخ باشد و صلابت مالدینی هرچقدر هم که راهگشا باشد باز هم در عصر یک روز بهاری باید دستها را به نشانه تسلیم درمقابل سرنوشت بالا بیاورد و برخلاف میل باطنی کفشها را آویزان کند و سوراخی با بزرگی یک سیاهچاله در مرکز دفاع میلان ایجاد کند که با هیچ بازیکن دیگری پر نشود.
هزار کیلومتر این طرفتر یک هوادار بیست ساله فوتبال خیره به قاب تلویزیون این رفتن را تماشا میکند و تازه میفهمد در کنار تمام آن احساسات عجیبی که میشود از فوتبال استخراج کرد یک حس دیگری هم هست که مخلوطی از دلتنگی و ناامیدی و استیصال است، میفهمد در فوتبال بهجز جام و امتیاز چیزهای دیگری برای از دست رفتن وجود دارد که شبیه آنها نیست.
وقتی میبازید امید دارید که بار دیگر برنده شوید، وقتی جامی را از دست میدهید امیدوارید که سال بعد جام ببرید اما وقتی اشک دور چشمهای اسطورهتان حلقه میزند یعنی هیچچیز به قبل از آن عصر بهاری بر نمیگردد، درست مثل میلان که بعد از رفتن پائولو مالدینی دیگر هیچوقت آن تیم خوفناک سالهای قبل نشد…

