روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | در فصل دوم فلیبگ، پدر برای هدیه تولد دخترش کوپنِ یک جلسه تراپی را توی پاکت گذاشته و در خفا به دستش می‌دهد. فلیبگ با خیال دادن کوپن به درمانگر و پس گرفتن پول نقد روی مبل روبه‌روی تراپیست می‌نشیند. از آن آدم‌هایی نیست که راحت از خودشان حرف می‌زنند و دوست دارند افکار و احساساتشان تحلیل شود؛

از آنهایی‌ست که لبخند می‌زنند و وانمود می‌کنند همه‌چیز تحت کنترل است. که نیست و سال‌های سختی را پشت‌سر گذاشته؛ مادرش مرده، خواهرش علاقه‌ای به همنشینی با او ندارد و عذاب وجدان مرگ صمیمی‌ترین دوستش مدت‌هاست مثل طناب دار دور گردنش پیچیده.فلیبگ در چند جمله‌ کوتاه خود را زنی با قلبی تهی، بدون دوست

در حال محدود کردن خود برای نچشیدن لذت‌های موقت دردسرساز و گرفتار در میان شعله‌های علاقه‌ای سوزان و یک طرفه نسبت به مردی خارج از دسترس توصیف می‌کند و بالاخره از تراپیست می‌خواهد به او بگوید چطور از باتلاق فکر کردن به مرد محبوب بیرون بیاید. چندبار واضح می‌پرسد: «می‌شه بهم بگی چی‌کار کنم؟» و درمانگر در پاسخ می‌گوید: «می‌دونی. تو همین الان هم می‌دونی که قراره چه تصمیمی بگیری و چی‌کار کنی.» فلیبگ سر تکان می‌دهد و می‌گوید نمی‌داند. در حالی‌که می‌داند.

فکر می‌کنم همه مایی که کودکی را پشت‌سر گذاشته‌ایم، وقتی در وضعیتی به‌هم ریخته یا بر سر دو‌راهی و چند‌راهی‌های زندگی قرار می‌گیریم و احساس سردرگمی می‌کنیم، ته وجودمان می‌دانیم چه می‌خواهیم و چه خواهیم کرد. درست مثل زمانی که برای گرفتن تصمیمی شیر یا خط می‌اندازی و در لحظات چرخیدن سکه، اولویت شیر یا خط در سرت پررنگ می‌شود.

گاهی لازم است کسی ما را با خود عریان‌مان روبه‌رو کند تا لایه‌های رویی را کنار بزنیم، دست از انکار و کتمان ترس و احساس و خواسته‌ها و نخواسته‌هایمان برداریم و بعد برای حل مسئله‌هایمان راهنمایی بخواهیم. چطور می‌شود به کسی که وانمود می‌کند چیزی از خودش نمی‌داند کمک کرد؟

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.