روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا به نظر من این‌که میگن شرایط تعیین‌کننده رفتارهای انسانه و در شرایط ایده‌آل، همه، آدم‌های خوب و معقولی هستن، کاملا حرف درستیه. یعنی تا وقتی که همه چیز بر وفق مراده، نمیشه درست تشخیص داد که با چه شخصیتی روبه‌رو هستیم…

یکی از شرایطی که شما می‌تونین تشخیص بدین سوژه موردنظر با خودش چند چنده، همین گرمای هواس. وگرنه در هوای خنک و مطبوع بهاری که همه خوش اخلاق و با فرهنگن … یکی از بستگانِ من، آقایی هستن بسیار معقول و ادیب. همیشه از مصاحبت با ایشون لذت می‌برم، چرا که بسیار زیبا حرف میزنه و دایره لغاتشون مملو از استعاره‌ها و کنایه‌های ادبیِ خاصه. بر اشعار شاعران بزرگ، بسیار مسلطه و بسیار هم زیبا شعرخوانی می‌کنه. بسیار بر ادبِ سخن، اصرار داره و همیشه میگه که لغت، حرمت داره و هر کلمه‌ای نباید بر زبان جاری بشه.

به همراه ایشون، برای انجام یک کار مشترک اداری، باید تا جاده قم می‌رفتیم. خیلی خوشحال بودم که چند ساعتی با ایشون همسفرم و کلی شعر و حکایت می‌شنوم و پندها می‌گیرم.قرارمون به این صورت بود که من یه تاکسی اینترنتی بگیرم و در مسیر، ایشون رو هم سوار کنم. به دلیلِ ترافیک، حدودا با نیم ساعت تاخیر به سر قرار رسیدم.

به محضِ این‌که سوار ماشین شد، بعد از سلام و احوالپرسی شروع کردم به عذرخواهی و توضیح که تاخیر به دلایلی بوده که از دستِ من خارج بوده. زیر لب یه چیزی گفت و شروع کرد به باد زدنِ خودش و رو کرد به راننده:- «دوست عزیز… این کولر شما از این خنک‌تر نمیشه؟» / «نه آقا… این دیگه تهشه.»/ «یعنی با این وضعیت تا قم باید بریم؟… وا مصیبتا… بنده در باب گرما، مقداری نازک طبع هستم… ان‌شاءالله امروز ختم به خیر بشه.»

به سمتِ مقصد راه افتادیم و من هم شروع کردم به حرف زدن بلکه به واسطه بحث، موضوع گرما رو فراموش کنه… وسط‌هایِ باب 72 تذکره‌الاولیا بود که یهو منصور حلاج رو ول کرد به امان حق و همینجور که با دریچه کولر ماشین ور می‌رفت گفت: - «یعنی من یه روزی این اصغری رو ببینم …»

من خیلی به تذکره‌الاولیا عطار تسلط ندارم، ولی تا جایی که سوادم یاری می‌کرد، نتونستم «اصغری» رو در این کتاب به یاد بیارم. یه مِن و مِنی کردم و جرات نمی‌کردم بپرسم که «اصغری» در کدوم بابه و درباره چیه. در ادامه مبحثِ «اصغری» ادامه داد که: - «همینجوری میاد و یک جملاتِ بی‌پایه‌ای میگه و عوام‌الناس رو به گمراهی و سیاهیِ مطلق فرو می‌بره…»

پس احتمالا «اصغری»، کنایه‌ای ست بر شیطان و نیروی اهریمنی. دوباره برگشت سروقت منصور حلاج و من هم چشم از دهانش بر نمی‌داشتم. بعد از چند دقیقه دوباره به مشکل قبلی برخوردیم. شروع کرد به باد زدن خودش و ذکر رو شروع کرد: - «وای اصغری… وای اصغری… فقط بلدی خوب حرف بزنی… همین… همین… جملاتت همگی کذب و لاف و ریاست… وای اصغری، وای…»

دیگه طاقت نیاوردم که دراین جهل مرکب بمانم: - «خیلی ببخشید وسطِ کلامتون می‌پرم. من الان حضورِ ذهن ندارم. این «اصغری» رو بیشتر توضیح میدین؟»انگار داغ دلش رو تازه کردم. یک آهِ بلندی کشید و گفت: - «همین کارشناس هواشناسیِ تلویزیون دیگه… هی با خنده میاد میگه هوا خوبه… فردا خنکه … کِیف کنین… آخه این چه هواییه… بیا… دِ بیا… این جهنمه دیگه… جهنم چه شکلیه پَ ؟… واااای…»

من که حسابی از وجودِ مسئله آقای اصغری وسط بحث عرفانی جا خورده بودم، سعی کردم یه خورده آرومش کنم:
- «حالا تقصیر ایشون که نیست… هوا گرمه دیگه…» / «پس برا چی دیشب گفت فردا یه خورده خنک میشه… خب اگه می‌گفت اینجوری آتیش میباره از آسمون، به هفت پشتم می‌خندیدم پاشم بیام … همینجوری که نباید یِلخی یه چیزی به مردم گفت… یکی مثل من، زیر آفتاب، آب روغن قاطی می‌کنه…»

وقتی که به مقصد رسیدیم و ایشون، وسطِ اداره، پیرهن خودش رو جِر داد و به کارمند بینوا با واژه‌هایی خاص توضیح می‌داد که اگر جرات داره، پرونده ما رو امضا نکنه تا بهش نشون بده بچه تهرون یعنی چی، به این نتیجه رسیدم که در مسیرِ برگشت، در بابِ تهرانِ قدیم و زیر گذرِ لوطی‌ها و قداره‌کش‌ها بپرسم که ظاهرا بسیار بیشتر تسلط و احاطه دارن.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.