روزنامه هفت صبح، دکتر امیررضا مافی| حالا که این سطرها را مینویسم، صدای منظم حرکت چرخهای مترو روی ریلهای منتهی به ایستگاه شهید بهشتی تهران و همهمه آدمهای همسفر را با هم میشنوم. مترو سوار شدن خیلی خوب است؛ میتوانی آدمهای زیاد و متفاوتی را تماشا کنی و دربارهشان قصه ببافی.
آدمهایی که اتفاقا با تو در یک مسیر مشترک قرار گرفتند و دقیقا همان وقت و ساعت، به سوی مقصدشان در همان راه روانهاند. در سالهای کرونا مترو سوار نمیشدم، شاید برای ترس جانم، شاید بهخاطر تصور رعبآور بیماری یا حتی مرگ. حالا که آن همهگیری تلخ فروکش کرده، با خودم فکر میکنم شاید بهتر بود در همان روزها هم متروسواری را ترک نمیکردم.
آخرش که مریض شدیم و قسر در رفتیم، اما ندیدن آدمها و ایزوله شدن در شرایط قرنطینه، شکاف بزرگی میان ما و دیدن چهره آدمها ایجاد کرد. خوبی مترو این است که همهجور آدم کنار هم قرار میگیرند و برخلاف اتوبوس که فقط پس کله دیگران را میبینیم، در آن رخبهرخ مردم شهریم. مردم خوابآلوده صبحها و خسته شبها.
مردم سر در گوشیهای موبایل فرو برده و مشغول، مردم در فکر فرو رفته و حیران. صدای فروشندگان هزارجنس و قصههای هر کدام؛ من البته از دیدن جمعهای دوستانه نوجوانها بیشتر سر ذوق میآیم، آنها که بلندبلند میخندند و حرف میزنند و غم دنیا را هنوز به دل نگرفتند.
همانها که شبیه ما لباس نمیپوشند و سر و صورتشان را نمیآرایند. من از ادامهیافتن نسلها در شمایل گوناگون خوشحال میشوم و امیدوار. مترو مطالعه دیداری آدمهاست؛ امکان تخیل هر کسی که پیش رویت نشسته است. چهره عریان مردم روزگار واقعی و خیال توأمان. خیلیها هستند که مترو سوار نمیشوند، چون راننده دارند و مقام و منزلتی.
چون پاسخگوی مردماند از پشت شیشه دودی اتومبیلهای مخصوصشان. چون با چراغ گردان، حتی در ترافیک هم معطل نمیشوند و از «خط ویژه» با سرعت میروند، چون فرصت دیدن مردم این شهر را به دلیل مشغله بسیارشان در سامان دادن اوضاع ندارند! چون بیوقفه کار خوب انجام میدهند و حیف وقت و فرصت ایشان است که در مترو و اتوبوس و ترافیک هدر رود.
به نظرم بهجز چند مسئول مشخص، باید بساط ماشین و راننده و خط ویژه را جمع کرد. باید وزیر و وکیل بیایند در مترو لابهلای جمعیت، بدون دوربین و همراه و چه و چه. باید بیایند و با مردم همسفر شوند، شاید خیالشان کار کند و رویای آدمها را از صورتهای خسته و خوابآلودشان بجویند و فردا که پشت میزشان نشستند، برای این آدمها و نه خوشامد دستهها و قبیلهها اوراقشان را امضا کنند.
اصلا من فکر میکنم همه چیز از آنجا شروع شد که مسئول-پاسخگو به مسئول-پاسخنگو بدل شد. به اینکه در واژه مسئول انقلاب معنایی رخ داد و معنایش به ضد خودش بدل شد -مثل رعنا یا مزخرف. واژه مسئول با دقت برای این انتخاب شده بود که هر صاحبمنصبی یادش بماند که باید پاسخگوی حقوق مردمی که ولینعمتش هستند باشد، باید با آنها زحمت بکشد، در مشقت ایشان شریک باشد و بفهمد برای آدمها کار میکند نه نام و نان خودش.
مسئول، متفکر، هنرمند باید بین مردم حاضر شود. باید چشم در چشم کسانی که در واقع برایشان کار میکند بشود و مواجهه با ایشان را تجربه کند. امروز خیلی از مسئولان ما و حتی هنرمندان و متفکرانمان با مردم نسبت ندارند. مسیر خودشان را از خط ویژه میروند و مقصدشان جای دیگر است.
مسئول پاسخنگو مترو سوار نمیشود چون مقصدش را فراموش کرده و در خطوط متقاطع هفترنگ آن گم میشود. البته من سالهاست حسرت به دل ماندم تا بین چهره آدمهایی که بعضی روزها میبینم یک چهره آشنا باشد. امشب هم به ایستگاه آخر رسیدم و باید پیاده شوم، تا دفعه بعد شاید.

