روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: مهمان‌‌نوازی یعنی عمو مهراب. از بس برای مهمون‌‌های ناخوانده‌‌اش از كبابي خیابون نواب، كوبيده خريده بود و با لبخندی سیاه گذاشته بود جلوشان که اسم طرف معروف شده بود به «كبابي مهراب». وگرنه عمو گور نداشت که کفن داشته باشد. آه نداشت كه سودا داشته باشد. شما از تمام همدوره‌‌ای‌‌های مهراب بپرس رسم مهمان‌‌نوازی عمو را. سفره‌‌داری وقتی بوی جنت می‌‌دهد که مصادف با جیب خالی باشد. وای بر تو عمومهراب.

از صبح که پا می‌‌شدی آن گالن زهرآب را می‌‌بستی به خیک شکمت و بعد دانه‌دانه رفقای گرمابه و گلستون از راه می‌‌رسیدند. آنها چه می‌‌دانستند مهراب در پريشاني كامل غوطه‌‌ور است. آن هم بی‌‌هیچ سکه و سیم و زری. طردشده و بیکار. می‌‌رفتند سر بزنند به رفيق قديمي و پیش او هم یک سیخ كباب به دندان بکشند که می‌‌دیدند عمو يواشكي رفت آن اتاق پشتی و چیزی را توی نايلون مشكي گذاشت و از خانه زد بيرون و یک ساعت بعد با نون و کباب و ریحون برگشت.

آن هم چه برگشتنی. با صورتی پر از لبخند و فخر. انگار نه انگار که فقر سیاه، پشتش را به خاک رسانده و ضربه فنی‌‌اش کرده است. مهمان برمی‌‌گشت از پسرخواهر مهراب می‌‌پرسید «اين چي بود عمو پیچوند تو یه نایلون مشکی» و طرف، سر او را با جواب بی‌‌معنی به طاق می‌‌زد. هیچی. هیچی.

«نه، آخه اون چي بود گذاشت تو نايلون مشكي؟» مهمان چه می‌‌فهمید صاحبخانه چه در چنته دارد در روزهای زهرآلود بیکاری و بی‌کسی؟ آخرش دوزاری‌‌شان می‌‌افتاد که عمو پولش ته كشيده اما به روی خود نیاورده جلوی مهمان و یواشکی ماشين ريش‌‌تراشي را گذاشته تو نایلون مشکی و برده گرو گذاشته توی کبابی نواب كه سفره‌‌اش بوی ریحون بدهد همیشه. یکجوری بخشنده و دلباز و اهل عشق که آدم فکر می‌‌کرد حاتم طائی است و نصف تهرون، مال اوست.

دو: مهمان‌‌نوازی یعنی نبي‌‌خان. نبی‌‌خان سروری پهلوان دهه سی. سلاخِ دل‌‌گنجشک کشتی ایران. پسر رعناي «قيمت‌‌خانوم». رفيق جينگ آقاغلامرضا تختی. تمام عشق غلامرضا در اين خلاصه شده بود كه برود مهماني به خانه پدري نبي و روي تشك‌‌هاي پشمي قيمت‌‌خانوم كه از بادكوبه آورده بود بخوابد. چنان بخوابد که معنی خواب را بفهمد. خوابی چنان شیرین که حتي در بهترين هتل‌‌هاي منچستر و توكيو هم لذت تن‌‌آسودگي‌‌اش نصیبش نشده بود.

سر همین آسایش غریب و قیمتی بود که گفته بود «نبي‌‌جون! هركي غير تو هم رو اين تشك‌‌ها استراحت مي‌‌كرد قهرمان جهان مي‌‌شد.» تختی هر وقت در مسابقات جهانی باخت و نخواست با مردمش چشم تو چشم شود از مهرآباد مستقیم رفت خونه قیمت. تنها همان لحاف و تشک‌‌های پشمی کلفت بود که غم را از دل او می‌‌زدود موقتا.

وقتي هم که مُرد، نبي يالقوز شد. سال‌‌های سال هیچ خبری ازش نداشتيم تا اينكه يك روز همساده‌‌ها ديدند بوي عفن می‌‌آید از خانه‌‌اش. بوی لاشه و مرگ. خبر دادند به پليس. آمدند در خانه را شكستند. ديدند كه نبي سه روز است در خانه، تنها به پهلو افتاده و پكيده است. خدایا آن تشک‌‌های قیمتی قیمت بادکوبه‌‌ای چه بلایی سرشان آمد و سر از کدام سمساری‌‌های بی‌‌قیمت مفت‌‌آباد درآوردند که بوی تن تختی و نبی را می‌‌دادند.

سه: مهمان‌‌نوازی یعنی علی‌‌آقا دانایی‌‌فرد. ده‌‌ها ستاره تحویل تیم ملی داد و هر وقت به منزلش می‌‌رفتی می‌‌دیدی که همان وروجک‌‌ها دور سفره خانمش نشسته‌‌اند. پیرمرد با هزار مصیبت می‌‌نشست روی چهارپایه‌‌اش در پیاده‌‌روی «کلانتری سوار» (شریعتی امروز، حوالی قصر) و برای نمره‌‌گذاری اتومبیل‌‌های قدیم تهران، خطاطی کرد دانه‌‌ای دو تومان و تمام آن دوتومان‌‌ها را می‌‌ریخت توی خیک بچه‌‌های پاپتی که سر از تیم ملی دربیاورند. ستاره‌‌هایی که دور سفره علی‌‌آقا رشد کردند و غذاهایی را به بدن زدند که لقمه‌‌ای دلچسب از آن همه دستپخت همسر محترمش به خود بانو نرسید. وای از مادران آن نسل.

چهار: وای از مادران آن نسل. نسل بی‌‌خیال پدرم که لنگ ظهر و شام، هر وقت در خانه را به صدا درمی‌‌آورد می‌‌دیدیم کناردستش غریبه‌‌ای ایستاده است که با خود از خیابان شکار کرده و مهمان آورده است بی‌‌آنکه قبلش خبر دهد تدارک ببینیم. در تمام آن لحظه‌‌ها من و مادر و خواهرها می‌‌گریختیم توی زیرزمین و تمام غذا برای مهمان ناشناس سرو می‌‌شد و ما از گرسنگی می‌‌مردیم. پدری که عاشق مهمان ناخوانده بود و می‌‌گفت خداوند به خانه‌‌ای که مهمان زیاد دارد نظر ویژه دارد.

اما ما هر روز گرسنه‌‌تر می‌‌شدیم. او همچنان به عشق مهمان‌‌نوازی‌‌اش ادامه می‌‌داد و هر روز هر چه دیوانه و ولگرد و تونل‌‌خواب و قهوه‌‌خانه‌‌نشین و بی‌‌خانمان بود با خود ناگهان به خانه می‌‌آورد. مردانی با صورت‌‌های کبره‌‌بسته که در تونل‌‌های چایکنار تبریز، بغل دست سگ‌‌ها می‌‌خوابیدند. ما گرسنه می‌‌ماندیم و مادر بعد از لمبانده شدن غذا و رفتن آنها، تمام خانه را آب می‌‌کشید. دیگر آنقدر مهمان داشتیم که در میان اهالی محله، خانه‌‌مان معروف شده بود به مسافرخانه رحیم سیمرغ و بانو. رفقا هر وقت ایلیاتی‌‌های غریبه را می‌‌دیدند که خروس و بزغاله و خیک پنیر در دست به ششگلان می‌‌آیند می‌‌گفتند «بفرما. باز مهمانان‌‌تان آمدند.»

من شرط می‌‌بستم که اینها دیگر مطمئنم کس و کار ما نیستند. یکهو خیل ده بیست نفره می‌‌پیچیدند توی کوچه آجودانباشی و عدل در خانه ما را به صدا درمی‌‌آوردند. رحیم آقا خانه است؟ خواهرم می‌‌گفت «نه تشریف ندارند، شما؟» آنها سرخود می‌‌چپیدند توی راهروی مغزپسته‌‌ای و می‌‌گفتند «اشکال یوخ. ما اتراق می‌‌کنیم خودش هم هر وقت آمد آمد!» بعد معلوم می‌‌شد طرف می‌‌خواهد به مکه برود و ایل و تبارش را از یک ماه قبل از اعزام و دوهفته بعد از استقبال در فرودگاه، در مسافرخانه سیمرغ مقیم کرده‌‌اند. دیگر نه در حیاط و نه در راهرو و نه در اتاق‌‌ها و حتی زیرزمین، جایی برای خوابیدن من و خواهران و مادرم نبود و مجبور می‌‌شدیم برای خواب برویم خانه همسایگان.

مخصوصا مش‌‌غلامحسین که می‌‌خندید و می‌‌گفت «باز مسافرخانه سیمرغ ظرفیتش تکمیل بود؟» نه تنها برای سفر حج که هر مدت یکبار، ایل و تبار غریبه‌‌ای از حوالی مشکین‌‌شهر و دشت مغان و ارسباران که نمی‌‌شناختیم و پدر با آنها فقط در خیابان و کوچه و بازار آشنا شده و تعارفی زده بود برای عمل جراحی کس و کارشان یا ملاقات زندانی‌‌شان یا خرید برای نوعروس‌‌شان، می‌‌آمدند تبریز و هفته‌‌ها در خانه کوچک ما اتراق می‌‌کردند. مسافرخانه رایگان مش‌‌رحیم واقعا حرف نداشت. مخصوصا غذاهایش. آنها دیگر نمی‌‌دانستند که گاهی آنقدر فشار آمده که پدر مجبور شده برای خرید گوشت و مرغ، از همسایه دستقرض بگیرد تا شکم آنها را پر کند. اما در طول آن همه سال، من یکبار ندیدم لبخند از صورت پدر کنار برود. واقعا آخر تو دیگر کی بودی آمرد مومن؟

پنج: حالا من یادم نیست آخرین بار چه کسی در خانه من مهمان شده است. قطع رابطه با همگان. بستن در و انداختن کلون برای جهان و جهانیان. شاید این همه مهمان‌‌گریزی، ریشه در بی‌‌مبالاتی پدر در پذیرش مداوم لشکر مهمانان غریبه داشته. یا شاید در معادلات عصر مدرنیته که همه چیز دونگی شده است. حتی عشق. حتی خواهربرادری. حتی رفاقت گرمابه و گلستون؛ راستی دونگ گرمابه من چقدر شد بگو بریزم توی کارتت؟

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.