روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری| داستان درباره«مهماننوازی» است. اجازه دهید همینجا بگویم کلیشهایترین کلمهای که در زندگیام شنیدهام همین مهماننوازی است. انگار این دو کلمه مهمان و نواز را به زور به یکسری شهرها و اقوام چسباندهاند و این بندگان خدا هم در رودربایستی مجبور به پذیرشش شدهاند. انگار مجبورشان کرده باشی که حتما باید مهمان بیاید و اتفاقا به مهمان، خوش هم بگذرد. انگار نه انگار که از قدیم با این ضربالمثل بزرگ شدهایم که مهمان دور از جان، خرِ صاحبخانه است! بگذریم.
شروع طوفانی برای یک یادداشت که قرار است رقیقتان کند چندان هم جالب نیست. آن هم برای ما که با کتاب قصه «مهمانهای ناخوانده» به نویسندگی فریده فرجام بزرگ شدیم. کتابی که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اسفند 1345 منتشر کرده و نسل به نسل به ما هم در دهه شصت رسیده است. داستان آن پیرزن نقلی و قشنگ که عکسش روی جلد کتاب بود و در یک شب بارانی، پذیرای همه حیوانات میشود.
داستان بعدی هم همان کوکب خانم، زن پاک و پاکیزه و تمیز است که فکر کنم مثلا دوم ابتدایی بودیم و در داستان به یک باره کلی از فک و فامیل و قوم و خویش تصمیم میگیرند سرزده به خانه کوکب خانمِ پاکیزه بروند و کوکب خانم هم با شیر و ماست و تخم مرغ محلی پذیرایشان میشود. اگرچه این داستان هم انگار از کتابهای درسی حذف شده است.دلیلش را نمیدانم ولی به نظر نگارنده اینطور پذیرای مهمان سرزده شدن فقط مخصوص همان زمانهای خیلی دور است.
در حال حاضر اگر از وضعیت اقتصادی مردم هم بگذریم، چندان کسی خوشش نمیآید یک نفر، یکباره زنگ در خانهاش را بزند و وارد شود! آن هم در زندگیهای ماشینیِ امروز که هیچکس وقت سر خاراندن هم ندارد و همه از اول هفته تا آخر هفته در حال دویدن هستند و خانه مملو از لباسهای ریخته شده روی مبل، در جا ظرفی پر از ظرف و کف خانه پر از خاک حیوان خانگیست و همه به خودشان وعده میدهند آخر هفته تمیز میکنیم و آخر هفته میرویم فروشگاه و خرید میکنیم؛ حالا فکر کنید به یک باره مهمانی سرزده وارد شود و بعد هم که شما استقبال درست و حسابی نکنید برود و پشتتان بگوید: نه، فلانی مهماننواز نیست!
یعنی این کلمه کلیشهای هم خیلی اما و اگر دارد. ولی من مهماننوازترین آدمهایی که هنوز به این سبک و سیاق باقی ماندهاند و دیدهام مامان و خاله خودم هستند. اینها از همان نسلی به جا ماندهاند که وقتی کوچک بودیم میرفتیم پارک و موقع برگشت یکی از این دو نفر خیل عظیمِ آدمها را به خانه دعوت میکردند. بشمار سه آش رشته و کتلت و کوکو سبزیشان برقرار بود. خانه مرتب بود و انگار همیشه منتظر بودند یک نفر از در بیاید.
اصلا از بچگی همیشه این جمله مامان، در گوش من هست؛ خانه را به هم نریزید یکهو یکی زنگ در را میزند و من و خواهر برادرم اعتراض میکردیم یک نفر بیجا میکند بیخبر بیاید! و اما این نسل این چیزها سرشان نمیشد همیشه باید خانه مرتب بود! همیشه نخود و لوبیای پخته برای آش رشته فوری در فریزر آماده داشتند و هیچ وقت از تعداد مهمانها هول نمیشدند. خودم هم البته یک رگ از آنها به تنم جامانده و هرچند وقت یک بار غصه این داستان را میخورم که چرا دیگر آن قدر زیاد نیستیم که بتوانم مهمانیهای بزرگ بگیرم و آدم برود و بیاید.
بریز و بپاش! اصلا میدانید همین مهماننواز بودن یک کانسپت محسوب میشود. مثلا مهمانیهای روز شنبه فروغ فرخزاد و جمع شدن شاعران در خانهاش معروف بوده و حتما چه شعرهایی که آنجا رد و بدل نشده است. مهمانیهای غزاله علیزاده نویسنده مشهور که نویسندگان در آنجا داستانهایشان را میخواندند.
داستان مرتضی کیوان، کعبه آمال شاعران، شاملو، ابتهاج، نیما که برای رفقایش سنگ تمام میگذاشت. مهماننوازی یک کلیشه دو سر برد و باخت است. به طور مثال میگویند کرمانیها خیلی مهماننوازند و وای اگر بروید آنجا از همه چيز که فکرش را بکنید سنگ تمام میگذارند! حالا فکرش را بکنید یک نفر هم رفته خانه یک کرمانی و طرف نتوانسته سنگ تمام بگذارد و فرد بیاید بنویسد که نه اینها مهماننواز نیستند! در واقع میخواهم بگویم مهماننوازی، هندوانه در بسته است ربطی هم به هیچ قوم و شهر و داستانی ندارد.
یک بسته شخصی است که در خون بعضیها وجود دارد و خوش مشرب هستند و در برخی دیگر این رگ نیست. تازه باید به آن شرایط اقتصادی و وضع و حال موجود را هم اضافه کرد و گفت خیلی هم دنبال مدل کوکب خانمِ پاک و پاکیزه و مهربان نباشید. شاید این روزها کوکب خانم هم حوصله خودش را نداشته باشد یا اگر هم داشته باشد قیمت آن شیر و ماست محلی چنان گران شده باشد که فقط کفاف خودش را بدهد!

