روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| ‌‌ ‌‌یک: مجسم کن آرتوش را، اکبر توفان را، ابراهيم چپ‌‌بال را، عباس‌سیاه و احمد خوکی را که جان‌‌شان را کف دست‌‌شان گرفته‌اند و رفته‌‌اند افغانستان برای بازی فوتبال و برگشتنی وطن‌‌ غارت‌شده‌‌شان را دیده‌‌اند که به دست سربازان روس و انگلیس اشغال شده است. حالا که بازی شش‌‌تایی ایران افغانستان در جام کافا را تماشا می‌‌کنم یاد مصائب هولناک آن ستاره‌‌های بدوی افتاده‌‌ام. سفری که دو ماه بیشتر طول کشید و اگر عنصری به‌نام تسلط حسین صدقیانی مربی تیم‌ملی به زبان‌‌های انگلیسی و روسی نبود همگی از سیبری سردرمی‌‌آوردند و دیگر بوی گیسوان مادر را تا آخر عمر نمی‌‌چشیدند.

دو: مجسم کن تيم‌ملي فوتبال ايران با چه مصیبت‌هایی سر از کابل درآورده است و آنجا یک روز همه رفته‌‌اند بازار برای خرید و حسن ناظری بازیکن مريض‌‌احوال تیم‌ملی در هنگام استراحت در خوابگاه، ناگهان با پیچ راديو که تازه اختراع شده است بازی‌‌بازی می‌‌کند که غفلتا یک ایستگاه فارسی‌‌زبان را می‌‌گیرد و با شنیدن یک خبر هولناک، قالب تهی می‌‌کند: «توجه توجه… کشورهاي آمريکا، انگليس و روسيه مشترکا به ايران حمله نمودند و چندين نقطه را بمباران کردند، سربازان انگليس از جنوب و سربازان روسيه از شمال وارد خاک ايران شدند.»

مجسم کن حال بازیکن ایرانی را که وقتی همبازیانش را از وقوع فاجعه و اشغال وطن خبردار می‌‌کند، هیچکس حرف‌‌ او را باور نمی‌‌کند. حتی آقای صدقياني مربی تیم‌ملی بعد از مراجعه به بالين بازیکن اصفهانی، او را گوشمالی می‌‌دهد که: «پسرم آدم با هر چیزی هم شوخی کرد حق ندارد با خبری مثل جنگ و اشغال وطن شوخی کند». ناظری قسم و آیه می‌‌آید که «آقا خدا گواه است که راديو گفت». صدقياني وقتی ایستگاه‌‌های بین‌‌المللی رادیویی را می‌‌گیرد، دود از سرش بلند می‌‌شود.

یک ساعت بعد آقاي سميعي سرکنسول ايران در افغانستان، تیم‌ملی را احضار مي‌كند و می‌‌گوید «با توجه به اینکه مملکت ما از طرف متفقین مورد هجوم قرار گرفته است، فورا اثاثيه خود را جمع و هرچه زودتر خودتان را به مسئولين سرحد طيّبات معرفي کنيد.» تيم‌ملي که اولين بازياش را روز دوم شهريور 1320 با تيم منتخب قندهار برگزار و به مساوي بدون گل دست يافته و در دومين ديدار در حضور ده هزار تماشاگر کابلي، يک-صفر به تيم‌ملي افغانستان باخته بود، حالا دیگر همه خوشی‌ها از دماغش درآمده و باید جان کف دست بگیرد و از دست عزرائیل بگریزد. تیمی که در بازگشت حتی نان ندارد که در مسیر کابل- تهران سق بزند و تا مرگ چند گام فاصله ندارد، دشوارترین سفر تاریخ خود را برای بازگشت به تهران در پیش می‌‌گیرد. خدا لعنتت کند روسیه و انگلیس که ما یک عمر از دست شما چه کشیده‌‌ایم.

سه: مجسم کن یک تیم‌ملی خوشبخت را که با سلام و صلوات در باشگاه افسران شهر کابل اسکان یافته و به ضیافت ظاهرشاه- پادشاه وقت افغانستان- شرفیاب شده که برای ایرانی‌‌ها در کاخ کوهستاني خود، بسیار عزت و احترام گذاشته است. مجسم کن در يک قطعه سبزهزار بسيار بزرگ با افغان‌‌ها بازی کرده و در دقیقه نود گل خورده و پادشاه افغانستان در گوش‌‌شان گفته «پنالتی نبود اما دلگیر نباشید» حالا به بدبخت‌‌ترین تیم جهان تبدیل شده و بازیکنان پریشان‌‌احوالش سوار بر يک اتوبوس قراضه و بی‌‌هيچ بدرقه‌اي عازم وطن خود می‌‌شوند.

بعد از 24 ساعت حرکت بلاانقطاع خود را به گمرک طيبات می‌‌رسانند. آنجا هیچ جايي برای اسکان موقت تیم پیدا نمی‌‌شود و بیچاره صدقیانی هرچقدر دنبال مقامات شهر- از فرماندار تا بخشدار، از ژاندارم ها و پاسبان‌‌ها تا متمولین و متمکنين- می‌‌گردد می‌‌گویند به دلیل ترس از جنگ، از شهر گریخته‌‌اند. نه در شهر آذوقه‌‌ای گير مي‌‌آید که بتوان شکم ملی‌‌پوشان را سیر کرد و نه تلگرافخانه باز است که بازیکن‌‌ها مادران را از سلامتی‌‌ خود خاطرجمع کنند.

مصیبت اصلی این است که در شهر شایع شده که روسها تا تربتحيدريه آمدهاند و ژاندارمها را کشته اند. مردم چو انداخته‌‌اند که سربازان روس‌‌، یک نانوا را که نان گران می‌‌فروخته دو پايش را به دو کاميون بسته و در جهت مخالف به حرکت درآورده اند و مرد نانوا دوشقه شده است. شایعات به آنجا رسیده که دل بازیکنان را هم خالی کرده است: «سربازان روس در جادهها اگر ماشيني ببينند سرنشينانش را پايين ميآورند و همانجا محاکمه مي کنند و چهار حلقه لاستيک اتول‌‌شان را درميآورند و ميبرند. اگر جان به سلامت بردید خدایتان را شکر کنید».

چهار: مجسم کن سه روز است که بازیکنان ایران در طيبات، گیر کرده‌‌اند و اتول برای سفر به مشهد و تهران پیدا نمی‌‌کنند. روز سوم نزديکی‌‌های غروب، ناجی از راه می‌‌رسد. چهار بازیکن در يک محوطه گاراژمانندي، به ديواري تکیه زده‌‌اند و درددل می‌‌کنند که ناگهان حسن ناظری بازیکن اصفهانی تیم در کلافگی کامل پا به ديوار مي کوبد که استرس خود را پنهان کند که ناگهان با ضربه‌‌اش قسمت کوچکي از ديواری که به آن تکیه داده بود فرو می‌‌ریزد و از پسِ آوار، یک چیز براق و درخشانی بیرون می‌‌زند.

این گوشه‌اي از سپر يک ماشين است که مي‌‌درخشد. صاحب ماشين، از ترس روس‌ها اتوبوس خود را در گاراژ انداخته و جلوی آن را با خشت، ديوار نازک کشيده و رويش را هم کاهگل ماليده است. شوفر اتوبوس را با هزار مصیبت راضي‌‌ می‌‌کنند که تیم را به مشهد برساند و هرچه دارند به پایش بریزند. به فرمان صدقیانی، يک بيرق سفيد بزرگ روي شیشه جلویی اتوبوس نصب می‌‌کنند که روس‌‌ها علامت تسليم را ببينند و صدقیانی معرفي‌‌نامه تربیت‌‌بدنی را هم در دست می‌‌گیرد که در آن نوشته شده «گواهی می‌‌گردد اين عده از قهرمانان فوتبال ایران هستند و از افغانستان مي‌آيند.»

تمام غذای توی راهی بازیکنان، در مقداري نان، تخممرغ و تغاری پر از خيار و پياز و گوجه و سبزيجات خلاصه شده که رئیس گمرک طیبات از آذوقه خانواده خود به آنها بخشیده تا توپچی‌‌ها از گرسنگی نمیرند. بعد از چند ساعت حرکت در بيابانهاي خشک و لم‌‌يزرع، صدقياني از شوفر می‌‌خواهد برای ناهار کوفتی توقف کند. در بیابانی مسطح و لم‌‌یزرع پياده می‌‌شوند و صدقياني به هر کس تکه‌‌ای نان می‌‌دهد و قاشقی سالاد هم به‌عنوان خورشت. اما هنوز لقمه اول از گلو پایین نرفته که از دوردست‌‌ها گرد و خاکي نمايان می‌‌شود.

شوفر می‌‌گوید «یا ابوالفضل بدبخت و بینوا شدیم. این احتمالا ستون پياده‌‌نظام سربازان روس‌‌هاست.» نفس‌ها در سينه حبس می‌‌شود و بازیکنان اشهد خود را می‌‌خوانند. صدقياني اما مرد جنگ دیده است. في‌‌الفور دستور می‌‌دهد همه بازیکنان لباسهاي فوتبال خود را بپوشند و توپهاي فوتبال را بياورند تا در بیابان لم‌‌یزرع مشغول بازي شوند. دلهره بازیکنان به نهایت رسیده است که «جيپ» روسي حامل فرمانده روس‌‌ها مقابل بازیکنانی مجنون که در بیابان خلوت فوتبال بازی می‌‌کنند توقف می‌‌کند.

آقاي صدقياني که خود لباس داوري فوتبال پوشيده است می‌‌دود جلو و با امرای نظامی مذاکره می‌‌کند و سپس دستور می‌‌دهد همه بازیکنان به خط شده و به‌ترتيب قامت بايستند و توپ را جلو پاي خود بگذارند. آنگاه از ماشين جيپ فرمانده، يک ژنرال پير روسي در حالی‌که قباي بلندي بر تن دارد و يک ستاره سرخ روي سينهاش چسبیده در کنار دو گروهبان زن پياده شده و از بازیکنانی که رنگ‌‌پریده‌‌ترین ستاره‌‌های دنیا بودند سان می‌‌بیند.

صدقياني به زبان روسي هر کدام از بازیکنانش را به مارشال معرفي می‌‌کند و تمام مدارک فوتبال و کارت‌‌هاي شناسايي اعضای تیم را ارائه می‌‌دهد. بازیکنان ایرانی که از فرط استرس می‌‌میرند و با کابوس احتمالی تبعید به سیبری می‌‌جنگند ناگهان با این فرمان ژنرال مواجه می‌‌شوند که تقسیم به دو تيم بشوند و فوتبال بازي کنند. آنها از خدا خواسته، در بیابانی ناهموار و پر از گَون، چنان شجاعانه بازی می‌‌کنند که مارشال از آن همه انگیزه حیرت می‌‌کند.

او بعد از تماشای بازي دستگرمی بازیکنان بیابانگرد! دستور می‌‌دهد دفتري برايش بیاورند تا شرحي از وضعيت بازیکنان و در امان بودن آنها به رشته نگارش درآورد. امان‌‌نامه‌‌ای خطاب به کليه سرپرست‌‌هاي گروهان‌‌های روسي مستقر در جاده مشهد-تهران و سپس با اداي احترام، سوار جيپ می‌‌شود و دسته نظامی خود را به پیش حرکت می‌‌دهد. بازیکنان ایرانی همگی روي زمين به سجده‌‌شکر می‌‌افتند و صدقیانی می‌‌گوید فوتبال تنها نجات‌‌دهنده جهان است.

پنج: مجسم کن حال و روز بازیکنان ایرانی را در وطن اشغال‌‌شده که با راندن شبانه‌‌روزی در جاده هاي خاکي صعب‌‌العبور به مشهد می‌‌رسند. جاده‌‌هایی پراضطراب که در هر گردنه‌‌اش وقتی ارتش روس جلوشان را می‌‌گیرد آنها امان‌‌نامه ژنرال روسي را نشان داده و مرخص‌‌ می‌‌شوند. در مشهد ابتدا سراغ استاندار را می‌‌گیرند اما خبردار می‌‌شوند که او نیز مثل تمام مقامات شهر فراري شده است. شهر به دست سربازان روسي اشغال شده و بدتر از همه اینکه حالا دیگر بودجه تیم هم نزد صدقياني ته‌‌اش درآمده است. بازیکنان وقتی می‌‌فهمند براي تهيه سور و سات آنها چیزی در بساط نمانده حتی ساعتهاي خود را می‌‌فروشند و در اختیار صدقياني می‌‌گذارند تا تنخواه بازگشت از مشهد به تهران فراهم شود. هنوز هیچ تلگرافخانه‌‌ای پیدا نشده که مادران را از احوالات دردانه‌‌های خود باخبر کند.

شش: مجسم کن توپچی‌‌های بدوی ایرانی در مشهد سمت ميدان ارک پخش و پلا هستند که سربازان روسي را می‌‌بینند که هتل اصلی شهر را محاصره و خيابان‌‌ها را قرق کرده‌‌اند. سالدات‌‌هایی که افسران ايراني را با تهدید اسلحه از هتل بيرون آورده، کف کاميون‌‌های روسی مينشانند و به اسارت می‌‌برند. بازیکنان رقیق‌‌القلبی که با دیدن ناله‌‌های زن و بچه‌‌های افسران اسير ايراني هنگام تبعید آنها به سوی عشقآباد و سیبری، گوله‌‌گوله اشک می‌‌ریزند.

مخصوصا آنجا که يک افسر ایرانی برای فرار از دست روس‌‌ها، خود را از بالکن طبقه دوم هتل به پايين پرت کرده و به زندگی خود پایان می‌‌دهد. درد افسران غیور ایرانی که نتوانستند در حمله متفقین از وطن خود دفاع کنند آنها را از پا انداخته است. چند روز بعد در غروبی غمگین در شهر سبزوار، بازیکنان ملی‌‌پوش در پياده‌‌روی خیابان اصلی شهر کُپه‌کُپه جمع شده بودند و اختلاط می‌‌کردند که ناگهان مردي با ريش و سبيل پُرپشت و موهاي ژوليده و در لباس چوپانی- يک شلوار گشاد سياه به تن و يک جفت گيوه شمالی به پايش بود و ساق‌‌پايش را با مچ‌‌پيچ بسته و يک عباي نمدي مدل چوپانان هم روي شانهاش انداخته بود- به آنها نزديک شد.

مرد ژولیده، بازیکن ایرانی را یواشکی به کوچه‌‌ای کشيد و با لهجه اصفهاني گفت «من ستوان مشکين هستم». مشکین همچنین به افسرانی دیگر که لباس خميرگيري به تن کرده و یا در هیات دست‌‌فروشان درآمده و سماور کهنه‌‌ای نیز در دست داشتند اشاره داد «روس ها همه‌‌جا و همه‌‌چيز و همه کس را کنترل مي کنند. می‌‌ترسم ما را هم شناخته و دستگير کرده و به عشقآباد بفرستند. شما را به خدا ما را هم با خود ببريد، من زير اثاثيه‌‌ها مي خوابم. فقط کافی‌ست از اولين ایست بازرسی روس ها عبور کنیم.»

ملی‌‌پوش ایرانی از شنیدن سخنان نظامیان در‌به‌در هموطن به گریه افتاد و اشک‌ریزان نزد آقاي صدقياني رفت و داستان را تعریف کرد. صدقياني مردتر و مهربان‌‌تر از آن بود که حرف انساندوستانه بازیکن خود را زمین بیاندازد. فقط به شرطی پذیرفت که ستوان مشکين صورتش را بتراشد و لباسش را عوض کند و خود را به شکل بقیه فوتباليست‌‌ها درآورد. تیم ملی به سمت تهران حرکت کرد و چند کيلومتر مانده به بازرسي روس‌‌ها، ستوان مشکين زير اثاثيه‌‌ها مخفي شد. وقتی تیم به سلامتي از آخرين بازرسي سربازان روسي رد شد همه غرق در شادمانی شدند. آنها دوماه زجر کشیدند تا در وطن اشغال شده، خود را به آغوش مادر بیاندازند و نام فوتبال را به‌عنوان یک منجی دلپذیر در گوشه قلب خود حک کنند.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.