روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | دهه هفتاد به نوعی دهه تلاش طبقه متوسط برای به دست آوردن جایگاهی مهمتر در ایران پس از انقلاب است. طبقه متوسط اینجا معنای اقتصادی ندارد. از طبقهای حرف میزنیم که به استانداردهای زندگی غربی حداقل بدبین نیست. عباس کاظمی جامعهشناس این طبقه را اینگونه توصیف کرده است:
طبقه متوسط بیشتر به اقشار نوظهور و نوپدیدهای اشاره دارد که در جامعه جدید پدید آمدهاند که در درجه اول با ویژگیهای شهرنشینی، اشتغال جدید و تحصیلات مشخص میشوند، طبقه متوسط به ظهور جامعه جدید اشاره دارد، نیروهایی که در نتیجه گسترش نوسازی و شهرنشینی در ایران و نفوذ رسانه جمعی، رشد تحصیلات و شکلگیری مشاغل جدید و جایگیری این آدمها در آن پدید آمدند.
طبقه متوسط با مصرف و سبک زندگی توضیح داده میشود، غربگرا نیست اما در بسیاری از جنبهها دشمنی و تعارضی با ارزشهای عام غربی نمیبیند. این طبقه در انقلاب همپای طبقات سنتی و مذهبی حرکت کرد و در دوره جنگ متوجه فداکاریهای جوانان طبقات دیگر شد و نقش انفعالی خود را پذیرفته بود. حتی در برابر حملات گسترده گروههای لباس شخصی و یا بگیر و ببندهای نامرسوم که در دهه شصت رواج یافته بود، فکر مقاومت هم به ذهنشان خطور نمیکرد.
آنها طبقهای محو، سرخورده و آرام بودند. بدون رسانه، بدون چهره شاخص و در انزوایی عمیق. بخشی از نهادهای امنیتی با دقت این روند را کنترل میکردند. فیلم هامون نمایشی دقیق از شرایط این طبقه در دهه شصت ایران بود. محل اتصال این طبقه با نبض جامعه مقوله سینما بود و در ضربانهایی خفیفتر در عرصههایی مثل فوتبال و موسیقی و ادبیات. با پایان جنگ و دولتهای کارگزاران، طبقه متوسط ناخواسته به یک هدف جذاب اقتصادی برای اربابان اقتصاد کشور بدل شد.
یک بازار بزرگ از نیازهای مصرفی. از فیلم و موسیقی تا لباس و اتومبیل و دستگاههای پخش ویدئو و رستوران و هتل. در واقع سرمایهداران نزدیک به حاکمیت براي سود اقتصادی بیشتر مجبور به احیای سرزندگی این طبقه اجتماعی بودند. انتشار روزنامه همشهری در سال 1370 به شکل مستقیم تاثیرگذاری روی این طبقه را هدف قرار داده بود. این طبقه با فرارسیدن موج انفجاری جمعیت در عرصه دانشآموزی و بعد دانشجویی مدام فربهتر هم میشد.
ایجاد فرهنگسراها و اصلاحات اداره شهر منجر به افزایش اعتمادبهنفس این طبقه در مرکز حاکمیتی جمهوری اسلامی شد. بعد از تحرکات کرباسچی به عنوان شهردار تهران ضربه بعدی را یکی دیگر از نزدیکان هاشمی رفسنجانی وارد کرد. فائزه هاشمی که ناگهان پرچم مقولاتی مثل حق دوچرخهسواری، حق دامن پوشی، حق فوتبال و چیزهای دیگر را برای جامعه دختران ایرانی بلند کرد. سماجت و پشتکار فائزه طبقات سنتی و نهادهای حاکمیتی را متحیر و غافلگیر کرده بود.
این مهمترین تلنگر به طبقه متوسط شهری بود. انباشت این اتفاقات در سال عجیب 1376 ظهور پیدا کرد. سالی که انتخابات با برتری فاحش نماینده اصلاحطلبان به پایان رسید و اصولگرایان ناگهان اریکه ریاستجمهوری را از دست رفته میدیدند. این ماجرا همزمان میشود با موفقیت بزرگ سینما به عنوان تنها شاخه رسانهای که طبقه متوسط خود و خواستههایش را در آن مشاهده میکرد. نخل طلای کیارستمی در 30 اردیبهشت 1376 دو روز قبل از انتخابات آن سال اهدا شد و ماجرای بوسه کاترین دونوو هم داستان را حادتر کرد.
طبقه متوسط در ری برندینگ خود سر از پا نمیشناخت و حاکمیت هم در این ماجرا کمی غافلگیر شده بود. این واقعیاتی است که طبقه متوسط میزان تاثیرشان در هر انتخاباتی بین 30 تا 40 درصد است. در بهترین حالت هم این طبقه نمیتواند فقط با اتکا بر آرمانهای خود هیچ انتخاباتی را ببرد اما هرچه هست یک طبقه اجتماعی قدرتمند است و از همین سال 1376 براي بسیاری از نظریهپردازان اصولگرا آن هم در میانه بازی قانونی دموکراسی به یک معما بدل شدند.
اینکه آنها را تشویق به شرکت در انتخابات کرد آن هم با آنکه همه میدانند گرایشاتشان با مبانی اصولگرایی بخش مهمی از حاکمیت منافات دارد و یا برعکس آنها را دلسرد کرد؟ این معما تا به امروز هم در میان تئوریسینها و مسئولین طیف اصولگرایان باقی مانده است. عجیب آنکه هنوز هم در حرفهای برخی نمایندگان تحلیل مناسبی از این روند و این طبقه وجود ندارد و یک تمایل عجیب برای انکار این طبقه …
بگذارید این متن را اینگونه تمام کنیم که طبقه متوسط در آذرماه همین سال، در جشن پیروزی غیرمترقبه تیم ملی بر استرالیا و برپایی یک جشن همگانی غیرقابل کنترل همچنان بر مدار احیای برندینگ خود حرکت میکرد. در سخنرانیهای برخی از خطبا و چهرههای سیاسی در سال 1376، شما میتوانید این غافلگیری و بهت را کاملا احساس کنید.
اما از سال 1377 ماجرا عوض میشود. به آرامی. اولین بخش این داستان محاکمه کرباسچی است که از اردیبهشت سال 1377 شروع میشود…این یک متن کلی بود در تکمیل ماجرای موفقیتهای کیارستمی. از فردا باز میگردیم به مصادیق دیگر دهه هفتاد. دهه حیرتانگیز هفتاد.

