روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا یادتونه چند سال پیش شایعه شده بود که برج میلاد کجه؟ بعد گفتن حالا خیلی هم کج نشده، یه تابِ مختصری برداشته. چند وقت پیش هم گفتن اصلا کج و راستیش مهم نیست، مهم اینه که ایشون رو رویِ یه دونه گُسل ساختن رسما. گُسله هم ظاهرا همچین گُسل سرحال و قبراقیه. یعنی خودشو یه تکون کوچولو بده، این دوست کجمون خیلی شیک از بغل فرود میاد رو مغزمون.
فکر سقوط این حجم از بتون و سیمان، تن آدم سالم رو میلرزونه، چه برسه به من که از لحاظ فکری به پیشوازِ کلیه بدبختیها و مصیبتها میرم و مفصلا تصویرسازیهای ذهنی منفی دارم.دو سه روزی هست که برای انجام کاری مدام در مسیر اتوبان حکیم و همت تردد میکنم و منظرهام مدام برج میلاده. هر موقع که از کنارش رد میشم، چشم ازش برنمیدارم و به اون داستان کج بودنش فکر میکنم.
طبقِ معمول که تلقین کار دستم میده، امروز که با آژانس از کنار این غول خفته رد میشدیم، با راننده حرف میزدم و چشمم دوباره به جمالش روشن شد و واقعا احساس کردم کج شده:- «اِوا … این چرا کجه؟» / «کی میگه کجه؟» برج میلاد رو به راننده محترم که وسط اتوبان هوسِ مطربی کرده بود نشون دادم:
- « بابااا… میگم این چرا کجه؟» / « خب منم میگم کی میگه کجه؟» / « نگاه کن خُب… کج شده…» یه نگاه به برجِ میلاد انداخت و یه نگاه به من: - « نه، صافه … فکر کنم شما داری کج میبینی.» همونجور که چشمم به « برجِ کجِ میلاد » بود، سرم رو چپ و راست کردم. واقعا به نظرم کج شده.
با نگرانی از کنارش رد شدیم. لحظهای که در نزدیکترین فاصله ممکن بودیم، باز هم یه نگاهی انداختم. کاملا احساس میکردم که اون میزهای رستورانش همین الان از اون بالا سُر میخورن روی ماشین ما. هر چی هم من به راننده میگفتم که:« نگاه کن… نگاه کن…»، همچنان نظرش این بود که کی میگه کجه.
خلاصه، این دفعه به خیر گذشت و رد شدیم و من هم عرقهای سرد رو از رو پیشونیم پاک کردم. موقعِ برگشتن که در خدمت یک راننده دیگه بودم، ازش خواهش کردم که از اتوبان نریم. با ترافیک و گرمای درون خیابانهای شهر، همراه شدیم. در مسیر، برای این که متوجه نشیم پشت چراغ قرمزها، در حال تبدیل شدن به سوخاری اسپایسی هستیم، شروع کردیم به صحبت کردن. طبق معمول هم سوژهها از سیاست شروع شد و رسیدیم به اقتصاد و مدیریت و مدیریت شهری و صاف اومدیم سر موضوعِ « برجِ کجِ میلاد».
- « آقا… شما قبول دارین که کجه؟» / «کاملا. چند روز پیش، قشنگ دیدم که کجه…» / « آفرین… پس من دیوونه نشدم. آخه همین چند ساعت پیش که از کنارش رد شدم، دیدم که…» / « نه آقا… دیوونه چیه… قشنگ کجه… به سمتِ شمال.» / « نه آقا… به سمتِ شرق کجه.» / « نه دیگه… اشتباه دیدی… به سمت شمال کجه.»
بحث تخصصی و جدیای، بر مبنای اصول مهندسی سازه، بین ما شکل گرفت. ایشون نظرشون بر کج شدن به سمت شمال را با دلایل بسیار محکم و علمی، بیان میکردند: - « به جان بچهم… به جانِ خودم… رفتم زیرش وایسادم… کور که نیستم… قشنگ رو به شمال کج بود… اینجوری:آه.»
سعی کرد دستش رو شبیه برج میلاد بکنه و به سمت شمال کج کرد. بعد هم به من توصیه اکید کرد که از پایین برج که نگاه کنی، قشنگ متوجه میشی.الان که این مطلب رو برایِ شما بزرگواران مینویسم، از زیر برج میلاد میام. آقا قشنگ به سمتِ شرق، کجه… اینجوری.

