روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی | پای رفتن زمين‌گير است از بس كه روزگار تلخ و درد است اما بايد می‌رفتم گرچه دير رسيدم. شما اگر بوديد سراسيمه می‌رفتيد وقتی كسی كه هزارسال دل شما را برده باشد، نه ديدن كه خوردن دارد. رفتم بايد زودتر می‌رفتم اما حال بد روزگار، دل قديمی و گرم را هم پرملال و ترس خورده كرده است!

باری رفتم جايی كه دلبند ديرين را، آنجا بيابم اما آنجا زير پای بزرگراهی بلند و تنومند گم شده بود. گلبانويی آنجا خانه داشت، كه خانه‌اش درخت انجير داشت،‌ حوض آبي داشت، كوچه داشت، خيابان داشت حتي مردي سركوچه گلفروشی داشت، آقاي متوسطي بود. قدش كمي بلندتر از بوته ياس هفت ساله بود. مثل گل بود و هميشه از سر انگشتانش گل مي‌ريخت، چه گل‌هايي يكی از آنها تا همين چند سال پيش در خانه دوست، ‌حياط را ارغواني كرده بود اما كلنگ نوسازی آن را ريشه‌كن كرد.

آقاي گل، خانه‌اش گوشه باغچه‌اش بود. بام خانه چادر برزنتي بود و شاخه‌های گل روي چادر راه مي‌رفتند و ما كه از كنار باغچه مي‌گذشتيم بوي بهار حالمان را جوري خوب مي‌كرد كه پاگير مي‌شديم تا عطر از سرو‌شانه‌مان بالا برود. حالا بزرگراه، باغچه و كوچه را برده است. كوچه پايين و كوچه بالايي را هم برده است.

حسن‌آقا خياط، اميرعلي كفاش، آقا مجتبي لبنياتي، شاطر احمد نان سنگكي، تعميرگاه يخچال، تعويض روغني، كولرسازي، شيشه‌بري،‌ آقا بيژن سلمانی، يعنی آن خيابان بيست متری نقلی و بدرد بخور زير تن پت و پهن و عبوس بزرگراه جا ماند، هيچ آدرسي، نامي، نشاني، تلفني، پلاكی به‌جز خاطره‌ها نمانده است يعني بسيارها مردمان معصوم و مطيع در توفان توسعه شهري مثل دود پراكنده شدند.

راست گفته‌اند ماه‌ها و سال‌ها چقدر زود پير می‌شوند؛ يادتان هست آن سال‌های كمی دور كمتر خبری از فاصله عميق اجتماعی بود و همسايه، غريبه نبود و بخشی از زندگی بود. خانه‌ها هم‌قد بودند، كوتاه و بلندمرتبه نبودند، آن سال‌ها كه من كودك‌تر از امروز بودم سنندج تا دويست سال دو خيابان داشت و چون همديگر را قطع كرده بودند شده بود چهار خيابان! بيشتر كوچه‌ها دررو داشت و هيچ غريبه‌ای به بن‌بست نمی‌رسيد، حتي دزد دودانه كيك يزدي كه پا به فرار به كوچه‌ ما رسيده بود، بی‌دغدغه از ته كوچه در رفت.

آن روزگاران هر چيزي سرجاي خودش بود و مي‌كوشيد به آنچه كه هست، تعالي و دوام بخشد. همين بود وقتي بقالي آقاي درياني سوپرماركت شد ما همه خوشحال شديم. چون دانايان گفته بودند پديده‌هاي جديد وقتي به‌وجود مي‌آيند كه شرايط لازم براي ظهورشان فراهم شود. يادتان هست وسط خيابان نرده نبود.

چراغ‌قرمزها كوتاه بود و مسافران ايستاده در اتوبوس‌ها فقط جوان‌ها بودند، صندلي‌نشين‌ها، دختران و بيشتر ميانسالان بودند و هويت محله‌ها همچنان حفظ بود و كوچه‌ها همچنان افقي و عمودي (برج) نشده بود و كوچه‌باغ‌ها براي قطع نشدن حرف‌های خانم و آقای سيب امتداد داشتند و هيچ پزشكی نامی از كوويد١٩ نشنيده بود.

بابونه‌هاي بالاي تپه‌ها
گسترش مي‌يافتند
تا همنشيني ما را بپوشانند

حالا و اكنون آنقدر صنم داريم كه به ياسمن نمی‌رسيم يعنی همين كه كمی تا قسمتی زنده‌ايم خرسنديم و همين كه با پول يك كيلو مرغ در ماه پيش حالا می‌توانيم يك كيلو پای مرغ بخريم و شايد از خوشحالی معاونت دامداری و دام و طيور وزارت كشاورزی و رئيس اتحاديه مرغ‌فروشان را به ضيافت تليت پای مرغ دعوت كنيم!

ديگر چه جای گله، واقعا در چنين اوضاعی، موضوع درهم‌ريختگی بافت شهری و مخدوش شدن هويت محله جايی در خاطره كسی دارد! آن‌هم برای ما مردم معصوم و گرفتار در كلاف بيكاری، گرانی و عصبيت‌های كور كه هر روز با رنج تازه‌ای روبه‌رو می‌شويم؟
راست اينست دوستي‌ها دچار خلل شده است.

چون كوچه‌هاي عمودي ما را به دهليزهاي انزوا و خودتنهايي پرتاب كرده‌اند. تفاوت‌هاي زيستی و اختلافات طبقاتي تشديد شده است. جامعه به‌ناچار بخشي از گذشته خود را فراموش كرده است حالا و اكنون يادمان مي‌رود چه دوستان و همسايگان دلبندی را در كدام محله جا گذاشتيم و يا گم كرده‌ايم!

همراهم می‌گويد با اين‌همه، من همه دوستانم را و همه آشنايانم را همچنان در قلبم دارم، من همه آنان را حتی روي پل‌هاي عابر پياده، روي پل‌هاي بي‌رحم سرعت و در تونل‌هاي وحشت و فرار و نيز در روزهايي كه بيدها در پريشاني باد مجنونند، به‌خاطر دارم و برايشان روزهای باران و بنفشه آرزو می‌كنم.

كتابي مي‌خوانم تو در آني
ترانه‌اي مي‌شنوم تو در آني
نان مي‌خورم در برابرم تويي
كار مي‌كنم
مي‌نشيني و چشم در من مي‌دوزي
اي هميشه حاضر

*شعرها به‌ترتيب از مجيد تيموري و ناظم حكمت

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.