روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: ‌اگر مکتب دادائیسم، زايیده اضطراب و نومیدی حاصل از جنگ جهانی دوم بود مکتب خودویرانگران نسل اول ایرانی نیز محصول کودتای 28 مرداد بود. نسلی از خود رهیده که بعدها جای خود را به خودویرانگران دهه شصت داد؛ دهه خاموشی‌‌های زمان جنگ و موشکباران‌‌ها و کوپن‌‌ها و سیه‌‌پوشان از خود رسته. اگر دادائیسم، زبان حال کسانی بود که به روشنایی هیچ امیدی نداشتند و بی‌‌شکلی مطلق و شورش علیه اخلاق و هنر و جامعه را در پیش گرفته بودند روشنفکران خودویرانگر دهه‌‌های سی و شصت، از خویشتن انتقام می‌‌گرفتند.

داداها عاشق مکتب نفی بودند؛ نفی و دهن‌‌کجی و ریشخند و مضحکه و رسوایی. و خودویرانگران پرشین که در دو نسل بعد از کودتای 32 و دهه شصت تجمع کرده بودند به پوچی مطلق رسیده بودند. چه شاعران محشری دیدم که در تحریریه‌‌ها برای یک اسکناس ده تومانی هروئین‌‌شان روی میزها معلق می‌‌زدند و درآمد کسب می‌‌کردند. آه، چه صورت‌‌های نحیف تکیده‌‌ای. چه کابوس‌‌پروران دوست‌‌داشتنی‌ای. چه روشنفکران جوانی دیدم که بی‌‌هیچ اجلاس و صدور مانیفستی، کنار زباله‌‌دان‌‌های پایتخت دراز به دراز افتاده بودند و رهایی و نجات یک اجتماع خشن و به خون خفته را فقط در سایه «خودملامتی» می‌‌دیدند.

چه پسرانی. چه گل‌‌پسرانی. چه فوتبالیست‌‌هایی که ناشتایی دبه الکل به شکم خالی سرازیر می‌‌کردند و کک‌شان نمی‌‌گزید. چه ملی‌‌پوش‌‌هایی که در سرمونیِ جام‌‌های بزرگ بین‌‌المللی دنبال بنگ‌‌های مردافکن و تریاک‌های سناتوری بودند که در سوپ همبازی‌‌ها بریزند و دمی از اضطراب مادرزاد خلاص شوند و به ریش آدم‌‌های اتوکشیده الکی‌‌خوش بخندند. خدایا من چگونه می‌‌توانم آنها را فراموش کنم. اگر نمایش دادائیست‌‌های فرانسه در صد سال پیش از این قرار بود که یکی از دیگری بپرسد «پستخانه آن روبه‌روست» و دومی پاسخ بدهد «چه کار از دست من ساخته است» و به آخر برسد خودویرانگران بزرگ نسل پیش از من نیز در تئاترهايشان، صندلی را سندلی می‌‌نوشتند که علیه اجتماع سرخوش به‌پا خیزند.

آنها قصه‌‌های تو در تویی درباره ملکوت می‌‌نوشتند اما آدم پس از خواندن تشریح جسدهای از‌هم‌گسیخته، بدنش مورمور و از چشم‌‌های مادرش هم سیر می‌‌شد. اگر بکری شاعر کودتا در این خلاصه شده بود که در قهوه‌‌خانه رشت کنار عوام بنشیند و شیره تریاک را یکجا قورت دهد و نایلونش را همانجا جلوی چشمت بلیسد جوجه‌‌روشنفکران ملامتیه در تهران نیز مدارک دانشگاهی خود را در کوزه گذاشته، خانه پدری را ترک و با موهای کبره‌‌بسته کنار پیاده‌روها می‌‌خوابیدند و می‌‌گفتند نجات جهان جز به ملامت خویش حاصل نخواهد شد.

اگر دادائیست‌‌ها در پرده دوم نمایش خود روی سن خودکشی می‌‌کردند یا موهای خود را روی صحنه با تیغ می‌‌زدند و مردم نیز به سوی‌‌شان بیفتک پرتاب می‌‌کردند، جنبش عدم تعادل فکری ما نیز بعد از شکست 28 مرداد، خود را در کافه‌‌ها و پیاله‌‌خانه‌‌ها از پا انداخته بود. اگر هدایت به شهریار پیشنهاد خودکشی می‌‌داد، نسل بعدش به آنجا می‌‌رسید که با قندشکن در مسافرخانه آشغال ناصرخسرو شقیقه‌اش را به بادمجان تبدیل کند.

خدایا ما از دست آن نسل سیاه‌‌اندیش چه‌‌ها دیدیم و چه‌ها کشیدیم. اگر پهلوان محبوب نسل پدران ما ضیاخان بود که می‌‌گفت «می‌‌خواهم شب را روز ببینم و روز در خواب باشم.» و آخرش هیکل زیبای خود را در یک روز نحس اردیبهشتی در سال 1356 از پنجره بیمارستان شهرام واقع در میدان فاطمی به زمین انداخت و کتلت شد، غم‌پروران نسل موشکباران ما نیز پناه بردند به کفترها و لوله‌‌بخاری‌‌های پشت‌‌بام و سیگارپیچ‌‌های مزارشریف و طاعون کامو و شمشیرهای اخته نصرت رحمانی. نسلی که کاپیتان دلشکسته تیم‌ملی‌‌اش صبح تا شب بالشت چرک‌مُرده‌‌ای را در کوچه میثاق بغل می‌‌کرد و از بی‌‌وفایی جامعه خموده خود به تنگ آمده بود.

اگر زن سرخپوش میدان فردوسی كه اسطوره نسترن‌‌ها بود دائم از خود به طریق خیابان‌نشینی انتقام گرفت، نسل‌‌های بعدی دختران فمینیست، انتقام او را از جامعه مذکر گرفتند. زن وفا ندیده‌‌ای که نه‌تنها در میان عشاق دلخسته که حتی در میان چریک‌‌هایی که عشق جسمانی را در خانه‌‌های تیمی مطلقا رد می‌‌کردند نیز محبوب بود. بعدها یکبار با چریک پیری آشنا شدم که می‌‌گفت وسط یک ماموریت محرمانه‌‌اش برای دیدن زن سرخپوش و آرام گرفتن، به ساندویچی گوشه میدان فردوسی که تنها پاتوق کوتاه‌مدت زن سرخپوش بوده سر زده و ساعت‌‌ها او را نگاه کرده و حتی مشتی پول دست ساندویچی داده است که اگر زن سرخپوش گرسنه‌‌اش بود برایش لقمه رایگان بپیچد.

دو: آه و دریغ از پسران رنگ پریده دو نسل کودتادیده و جنگ از سر گذرانده که دادائیسمِ مخصوص جهان‌‌سومی خود را پیاده کرده و از روی جنازه لگدکوب خویش گذشتند. پسرانی که با هر موشک از جا می‌‌جهیدند و شیشه‌‌های خانه‌‌شان را با روزنامه پوشانده بودند. آه و دریغ از آن دسته‌‌گل‌‌های غریب که به پای تئوری شیرین خودویرانگران سوختند. نسلی که اعتقاد داشت جنون، خواهرخوانده‌‌ شعر و نقاشی و سینماست. نسلی که مخاطبش گُرگیجه می‌‌گرفت که چگونه باید راه خود را از میان مِه و مرفین و ملنگی روشنفکران قدیم برهاند.

نسلی که داریوش رفیعی‌‌اش یکجا از درد عشق و افیون افتاده بود، فرهادش در جای دیگری. شاملویش یک مدل خودویرانگری داشت و شهریارش مدل دیگری. بهرام صادقی‌‌اش یکجور از دست می‌‌رفت حسین منزوی‌‌اش هم طور دیگری. خدایا مگر یک شکست سیاسی در اردوی پیرمحمد احمدآبادی (مصدق) چرا باید چنین کمر همه‌‌ را می‌‌خماند. چرا باید یک کودتای سیاسی، نسل‌‌‌هایی عمده از شاعران و موسیقی‌‌دانان و نقاشان و رمان‌‌نویسان ما را به آن روز می‌‌انداخت که هیچ کدام‌شان روی زمین خدا راه نمی‌‌رفتند و ما مخاطبان جوان‌‌شان چقدر اسگول بودیم که فکر می‌‌کردیم آنها به حدی دارای احساسات ذاتی وحشتناک و غیرقابل‌‌تحملی هستند که در زندگی عادی‌‌شان نیز درد و اندوه زمانه از سوراخ دماغ‌‌شان فواره می‌‌زند بیرون و برای رهایی از آنهمه آوار دردمندی باید هم در زرورق‌‌ها غرقه شوند تا این زندگی نجس را تاب آورند و بگذرند.

نسلی که به سختی می‌‌شد در میان‌‌شان به هنرمندی نرمال و سالم از نظر جسمانی و گریزنده از خودویرانگری دست یافت که در مه‌‌ای از بنگ و باده و رود نقره‌‌ای و پیاله و اسید و کوفت غرقه نباشد. نسلی که حتی به اقامتش در تیمارستان‌‌ها فخر می‌‌ورزید و دائم سر ما منت می‌‌گذاشت که ای جماعت خموده و خموش! جنون مشخصه هنر است و ما به نمایندگی از همه شما در اینجا خسبیده‌‌ایم. تک و توک غرق‌‌نشده‌‌شان هم لابد یا توده‌‌ای بودند یا باورمندان به خدای رحمان که در سایه یک عشق آسمانی، همه خاکسترنشینی‌‌ها را تاب می‌‌آوردند و می‌‌جنگیدند. وگرنه هنرمند و شاعر نرمال، همان مرد و زن به خاک افتاده بود که گوشه شیره‌‌کش‌‌خانه‌‌ها و پیاله‌‌خانه‌‌ها خون بالا می‌‌آوردند و فخر به کاسه خون‌‌شان می‌کردند که بگویند دردمندند. بسیار دردمندند. بسیاربسیار دردمندند و مردم درد آنها را نمی‌‌فهمند.

سه: دامنه این خودویرانگری مدل پرشین حتی به حوزه روزنامه‌‌نگاری هم کشیده بود. چه ژورنالیست‌‌های خبره و نامبروانی که همسران‌‌‌شان در روز روشن به دفتر آقای مصباح‌‌زاده می‌‌آمدند که شکایت کنند از مردان‌‌شان که تا نصف‌‌شب از کافه مرمر به خانه نمی‌‌آیند و وقتی هم می‌‌آیند جوری کتلت می‌‌آیند که دوستان‌‌شان جنازه آنها را پشت در خانه می‌‌اندازند و زنگ را می‌‌زنند و درمی‌‌روند.

ما نوچه‌‌های تشنه‌‌لب دادائیسم ایرانی و عشاق شاعران و سینماگران افیونی گاهی از خود می‌‌پرسیدیم آیا اگر این خودویرانگری و رهاشدگی و دادائیسم موجود در دل بهرام صادقی و نصرت رحمانی و اردشیر محصص و فرهاد مهراد و سهراب شهیدثالث و اسماعیل شاهرودی و الباقی این لشگریان مایوس را از آنها می‌‌گرفتی ممکن بود آثاری دیگرگونه و دارای رگه‌‌های نجاتبخش بپرورانند؟ اما سریع می‌گفتیم هیات هیات. نبوغ آنها در شکل خودویرانگری‌شان ریشه دارد و اصلا روزگارشان روزگار ماتم‌‌دیدگی و ماتم‌‌افزایی است. گریزنده به دنبال مارال غم. در جست‌وجوی آهوی پوچی.

چهار: خدایا این دو دهه سی و شصت، چه دهه‌‌های غریبی بودند. به جست‌وجوی اسطوره‌‌های خودویرانگری که عاشق‌شان بودم هر جا که پا می‌‌گذاشتم نویسنده و هنرمند و فوتبالیست و شاعر و موسیقی‌‌نواز دردانه‌‌ای را می‌‌دیدم که شرمگینانه سیخ و سنگ در دست، بالشتی را بغل کرده و پنجره را با روزنامه‌‌ها پوشانده و دنبال عوالمی ماورایی است که در آن از جنگ و خودکشی و فقر و پوچی اثری نباشد. آنها نام جنون‌ شیرین خود را رهاشدگی مقدس می‌‌گذاشتند و تمام زورشان در این بود که خود را در لذت سیاه تصنيف‌هاي پارودي‌ مثل «مي‌خوام برم بالا پشت‌بوم» غرقه کنند.

همان بالا پشت‌‌بومی که در زمان جنگ و موشکباران، آرامگاه من و امثال من بود و یک مدتی را عاشق لوله‌‌های بخاری دودزده‌‌اش بودم. گاهی شعرهایم را برایشان می‌‌خواندم و گاهی درباره یک اجتماع خشن، باهاشان درددل می‌‌کردم. چون دیگر هیچ محرمی نبود که از غم‌‌های خصوصی خود بگویم. دلدادگانم همه در پناهگاه‌‌های زیرزمینی بودند و مادران وقتی جنازه جوان‌‌های رشید خود را بغل می‌‌کردند از دست شاعران رمانتیک جهان، کفری شده بودند.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.