روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری| خودویرانگری. آدمهای خودویرانگر. یعنی آنها که چنین فجیع به کشتن خود برخاستند بهجای زندگی. آنها که هی حالشان بدتر شد. هی بد و بدتر. کمکم کمرنگ شدند. از اذهان پاک شده و دیگر کسی یادش نیامد که فلانی چه کیا و بیایی داشت. فلانی روزگاری برای خودش چه سری میان سرها بالا میبرد. خودویرانگرها یعنی یک شب خوابیدند و صبح بیدار شدند و تصمیم گرفتند دیگر خودشان نباشند؟ معروف نباشند؟ مهم نشوند؟ دست روزگار چه؟
دست روزگار در ویرانیشان چه تاثیری داشت؟ آیدین در سمفونی مردگان عباس معروفی به خودی خود دیوانه شد؟ مجنون شد؟ سر به نیست شد؟ از روزگار برید و دیگر یادش نیامد آیدین عجب شاعر و عاشقی بود. سرمهای برای خودش داشت. یا اطرافیان و شرایط هم در این ویرانگری نقش دارند؟ آنهم نه یک نقش کمرنگ و فرعی. آنها نقش اصلی داستان خودویرانگرها هستند. اگر پدر و اورهان برادر بزرگتر آن بلاها را سر آیدین نمیآوردند، آیدین داستان عباس معروفی، مجنون میشد؟ پاسخ خیر است. سه نفر را دربارهشان خواهم نوشت که معتقدم دست جامعه و روزگار و شرایط و دست آخر خودشان، ویرانشان کرد چنانکه از زندگی دست بشويند و تسلیم مرگ بشوند.
عباس نعلبندیان؛ آن مرد تنها
عباس نعلبندیان نمونه بارز افرادی است که واقعا هوش عجیبی دارند. نویسنده، نمایشنامهنویس که رسمالخط خاصی در نوشتن داشت و به جرات از همان دسته است که روزگار با او خوب تا نکرد و چه حیف شد كه دنيا او را از دست داد. چندی پیش پادکست رادیو تراژدی، زندگی نعلبندیان را به تصویر کشید. به تصویر کشید چون واقعا آدم میتوانست چشمهایش را ببندد و وقتی پادکست را گوش میدهد، ببیند شرایط و روزگار با او چهها که نکرد.
نعلبندیان از آن دسته آدمهایی بود که خودش توانست در دکه روزنامهفروشی پدرش نوشتن و ترجمه و زبان انگلیسی را یاد بگیرد و سری میان سرها دربیاورد و دقیقا از آن دسته بود که خیلی از همصنفانش در تئاتر و ادبیات دوستش نداشتند و به رسمالخطش ایراد میگرفتند. ماجرا هم فقط به بعد از انقلاب بازنمیگردد قبل از انقلاب هم کم اذیت نشد. کم سر صحنه تئاتری که نمایشنامهاش را او نوشته بود، فحش نخورد و کار تا جایی پیش رفت که یک بار سعید پورصمیمی سر همین فحشها که بعضی بازیگران (اسمشان را نبریم) که در قالب تماشاگر برای دیدن تئاتر آمده بودند، وسط صحنه شمشیر کشید!
اما اوضاع نعلبندیان بدتر هم شد. کارگاه نمایشش تعطیل شد. به زندان افتاد. قرص پشت قرص میخورد بهطوری که محمد ژیان که با او زندانی بوده است، میگوید: «به دلیل قرصها، نعلبندیان حتی نمیتوانست دیگر سر پا بایستد.» وقتی آزاد شد، انزوا در پیش گرفت. خانهای که در آن ساکن بود و صاحبخانهاش از کشور رفته بود، مصادره شد. دیگر نمینوشت. فردوس کاویانی تا روزهای آخر چقدر تلاش کرد که او را سرپا نگه دارد و به زندگی باز گرداند.
اما نعلبندیان با روزگار بدخو همدست شده بود تا خودش را ویران کند. آدم در جایگاه قضاوت نیست. باید دید چقدر میتوان سختی را تحمل کرد. عباس نتوانست تحمل کند. یک روز صدایش را ضبط کرد و بعد برای همیشه با دنیا و مافیهایش خداحافظی کرد. به قول خودش با آن رسمالخط عجیبش: «در این غربت قریب عطر تو را از کدامین طوفان باید خاست.»
ابراهیم منصفی؛ نیمای هرمزگان
ابراهیم منصفی، شاعر و نویسنده جنوبی ملقب به رامی. حتما ترانه لبخند را شنیدهاید. مشهورترین ترانه ابراهیم منصفی با این شروع: «خوشا فصلی که دور از غم/همه که شونه وا شونه» منصفی معروف به نیمای هرمزگان است. زندگی و عشق هم با او خوب تا نکرد. خودش هم با خودش خوب نبود. یکبار رفیق 15سالهاش درباره ابراهیم گفت: «منصفی قوی بود، اما هروئین قویتر!» او یک بار در آذر 1360 در شیراز وصیتنامهای نوشت که برعکس رسمالخط فارسی از چپ به راست بود.
نوشته بود: «اگر روزی خودکشی کردم بدانید از اعتیاد جانم به لبم رسیده است.» حتی گفته بود اگر میخواهید یاد من را زنده نگه دارید از اعتیاد دوری کنید. مرگ من از ناتوانی و ناچاری بوده است. رامی سختی کم نکشید و مرگ پسر 5سالهاش بهنام بنیامین از ازدواج سومش، تا آخر عمر او را اندوهناک این مصیبت کرد. بماند که او هم با روزگاری که میخواست نادیدهاش بگیرد همدست شد و خودش را ویران کرد. اما نقش روزگار و آدمها را هم در این ویرانگری نادیده نگیرید.
غزاله علیزاده؛ زیبای غمگین
هوشنگ گلشیری دربارهاش گفته است: «او یک سیلی به همه ما زد و رفت.» داستان غزاله علیزاده، زن نویسنده سیاهپوش با آن نگاه عجیب و صدایش و چشمهای غمگینش. زنی که برای زندگی اتفاقا جنگید و اجازه دهید بگویم جنگید و نتوانست. سخت است آدم یکتنه باشد در میان هیاهوی این جهان. این سختیها. این سیاهیها. سخت است که بجنگی و حقت را نگیری که تازه کتاب «خانه ادریسیها» سه سال پس از مرگت، جایزه بیست سال داستاننویسی را از آن خود کند!
زمین و ملک و خانه و ارث را بگیرند و هرچه توان بگذاری بینتیجه باشد و در نهایت هم سرطان بخواهد آن زیبایی که یک بار گفتی انگار برای زنان شوم است از دست بدهی. غزاله از آن زنهایی بود که خود را ویران کرد. با دست خودش آن درخت را در جواهرده رامسر پیدا کرد و ویرانی را تکمیل کرد. اما همان جمله گلشیری در سوگش کفایت میکند که به همه سیلی زد و رفت. همه آنها که میخواستند این زن را نبینند و ویرانیاش را تماشا کنند. به شما بگویم ویرانی به تنهایی نمیآید. ویرانی دستهای بسیاری دارد.

