روزنامه هفت صبح،‌ مهدی افخمی| خودویرانگری انسان‌ها زاییده جهانی است که در آن زندگی می‌کنند. دنیایی که از ما می‌خواهد به هر چیز پوچی معنا و مفهومی ببخشیم و بعد با آن معنای فیک حال کنیم. انسان‌ها را حتی وادار کرده‌اند در شرایط دهشت‌بار زندگی در اردوگاه‌های نازی، وقت عاقبت کار كه خفگی در اتاق گاز است، بخندند. همین آداپته شدن با شرایط خاص زندگی منجر به این می‌شود آدمیزاد حتی در شرایط آسان و زمانی‌که چند آپشن برای انتخاب دارد سخت‌ترین و طاقت‌فرساترین راه را انتخاب کند.

باید زندگی کرد اما نه به هر قیمتی باید مبارزه کرد اما نه با دریای رنج و نیستی! آخرش سرنوشتی مشابه دن کیشوت پیدا می‌کنی که احساس می‌کنی قهرمان همه دوران‌ها هستی و به جنگ با آسیاب‌های بادی می‌روی. وقتی خودت با خودت اینچنین می‌کنی از دیگران چه توقعی داری؟ آن‌ها هم برای اینکه از ترکش‌های سهمگین تو در امان باشند از تو دوری می‌گزینند و اولین و تنها دستاورد تو تنهایی است. آدمیزاد هم که با تنهایی‌اش نمی‌تواند حال کند.

بریزید دور همه این حرف‌ها را که می‌گویند با تنهایی‌ات حال کن. ما ذاتا اجتماعی هستیم و بدون دیگران وجودمان معنای خاصی ندارد. خودویرانگرا‌ها همه‌چیز را که در طول سالیان زیاد به‌دست آورده‌اند، به یکباره به باد می‌دهند. مثل دان درایپر در مدمن که سرگشته به‌دنبال معنا، از جلسه مديتیشن سردرمی‌آورد و مدام «هوم هوم» می‌کند… گذشته از همه اینها اوراکت‌ترین رفتار خودویرانگرایانه اعتیاد است. همین دو روز پیش رفته بودم سمت شوش و صابونیان و چهره‌های زیادی از زن و مرد می‌دیدم که حتی دیدنشان در خواب کار سختی است.

صورت‌هایی تکیده با استخوان‌های فرو‌رفته، قوز‌کرده، شکم چسبیده به پشت، لباس‌هایی مندرس، بساط کرده لب خیابان! اینها که عاشق زندگی و موادشان هستند. از تمام وجودشان برای لحظه‌ای نشئگی مایه می‌گذارند و بعد از تزریق احتمالا در خوابی ناز پادشاه سرزمینی می‌شوند و دستور برپایی‌ دیگ‌ها را می‌دهند یا در نخجیر مشغول شکار می‌شوند. هیچ‌چیز را در بیرون نمی‌بینند. نگاه آدم‌های دیگر را به خودشان متوجه نمی‌شوند. فقط هر بار برای تهیه مواد این راه صعب را طی می‌کنند.

رمان برج سکوت حمید منایی راجع به یکی از باکلاس‌های این عرصه است یا همان آتقی مشهور که سین و شینش می‌زند. این رفتار را بین هنرمندان الی ماشاءالله می‌توان دید ولی چون حفظ ظاهر می‌کنند بر‌خلاف آن معتاد در شوش، کسی از اصل ماجرا خبر ندارد. راجع به این چیزها نمی‌شود نوشت.

قصه‌ها و روایت‌های زیادی از چگونگی تهیه متاع و نشئگی و خماری‌شان از زبان نزدیکان و همکارانشان نقل می‌شود که تنها بین دهان‌ها جاری‌ست و روی کاغذ آمدنی نیست. قشر شاعر هم من زیاد شنیده‌ام که به دود و وافور و تریاک عجیب وابسته است. اصلا مگر می‌شود به هپروت بروی و شعر نگویی؟!

مختصات شعر گفتن هپروتی‌بودن است و یکی دو قسم چیز دیگر! خودویرانگران پی به پوچی هستی برده‌اند و از طرفی چون عاشق زندگی هستند یا اصولا چون آدمیزاد از نیستی و خودکشی می‌ترسد چرا که خودکشی شجاعت فراوانی می‌خواهد، به اعمال شنیع تدخین روی می‌آورند- درست مثل دکتر تکری در سریال نیک- و تا تهش می‌روند تا این سبکی بار هستی برایشان تحمل‌پذیر شود.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.