روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: اگر اشرف خانم را دوباره میدیدم حتما میگفتم لطفا دست راستتان را بگذارید روی سر ما تا آدم شویم! زنانی مثل او زیاد بودند در این خاک بلاخیز که از زمانه خود قرنها جلوتر بودند. بگذارید ابتدا برای معرفی زنان موفق و آنتیک ایرانی، به یک قرنونیم قبل برگردم و بهدنبال برگه احصائیه دارخلافه طهران قدیم باشم که نوشته است از جمعیت 14 هزار و 256 نفری تهران در سال 1248، چهار هزار زن دارای ملک و املاک بودند و بسیاری از آنها کاسب و تاجري موفق نیز بهشمار میرفتند.
منظورم تنها به همدمالسلطنه، همسر ظلالسطان و دختر کوچکتر امیرکبیر نیست که مالک کاروانسرای ارامنه بود. منظورم تنها انیسالدوله همسر ناصرالدین شاه نیست که فقط در بازار 9 دهنه مغازه داشت و بقیهاش در سراسر تهران ریخته بود. منظورم تنها فاطمهسلطان نیست که بهعنوان مالک یک کاروانسرای معروف به کار تجارت نیز میپرداخت. شما حاجیمریم را باید میدیدید که 26دهنه مغازه در محله دولت تهران داشت و خودش هر ماه عواید آنها را جمع میکرد.
دیگر از خانم نجمالسلطنه مادر دکتر مصدق چه بگویم که از سال 1308 که بیمارستان نجمیه را راه انداخت تا روز مرگش، در خانه کوچکی در گوشه بیمارستان زندگی کرد و بر امور بیمارستان نظارت داشت. زنی کوچکاندام، با صورتی سفید و چشمانی درشت به رنگ میشی روشن که دکتر مصدق دربارهاش گفته بود «من در این دنیا به دو چیز عشق میورزم. مادرم و ایران وطنم.» یا خانم فخرالدوله امینی دختر مظفرالدینشاه و مادر علی امینی نخستوزیر بعدی که علاوه بر تجارت، با واردات نخستین نسل تاکسیها به تهران، علنا سیستم تاکسیرانی پایتخت را راه انداخت.
یکی دیگر از آن زنان موفق حوزه اقتصاد ایران که باید دست راستش را روی سر ما میگذاشت، خانم مهین افشار بود که مُخ اقتصادیاش صدتا مرد مثل ما را در جیبش میگذاشت و با تریلی از رویمان رد میشد. زنی که با فروش جهیزیهاش که از خانه اجدادی ملکالتجار به خانه شوهر آورده بود، نمایندگیهای کارخانجات فرنگی را در تهران بهراه انداخت و نخستین زن بازرگان ایران بود که دارای کارت بازرگانی ثبتشده بود.
اولین زن موسس شرکت حملونقل در ایران از سال 1336 وارد حوزه اقتصاد شد و در ادامه کارهای تجاری خود نمایندگی شرکتهای معروف بینالمللی مثل یورماستر اندون و یوخ از دانمارک و کارخانههای سارازن، ساژ، آرو و اوهاندوبر آلمان را برعهده گرفت و به کار واردات موتورهای دیزل، ژنراتور برق و ماشینهای جوشکاری پرداخت. او سپس چنان کار خود را گسترش داد که موفق شد در پنج بندر بزرگ دنیا -آمستردام، نوتردام، لندن، نیویورک و آنتورپ- کارگزاری حملونقل دایر کند. زنی که در حوزه دکوراسیون و عتیقهداری نیز برای خود غولی بود. باید پیداشان میکردم و میگفتم لطفا دست راستتان را بگذارید روی سر ما، تا آدم شویم. لطفا.
دو: اولین آپارتمانی که در تهران اجاره کردم یک ساختمان کهن آلمانی بود واقع در روبهروی لالهزار، کوچه شکوه که از دار دنیا، طبقه ششمش بدون آسانسور و با صد و یک پله به من رسیده بود. علنا چیزی بهعنوان خرپشته متشکل از دوسه اتاق کجکی و آلومينیومی پیشساخته که بعدها در پشتبام ساختمان ساخته شده و در اختیار مستاجرینش گذاشته شده بود. اجارهام ماهی 4800 تومان خالی بود. (چهارهزار و هشتصد تومان) و بهشتی بود که تمام خاطرات جوانیام در آنجا گذشت.
بعد از ده سال سکونت در آنجا که عنوان «انتهای جهان» را بهش داده بودیم و شاعران و نویسندگان بسیاری به آنجا رفتوآمد داشتند، در روزهای آخر سکونتم، تمام دیوارهای اتاقهایش را نقاشی کرده یا رویشان شعر نوشته بودم و به دیوانهخانه منحصر بهفردی تبدیل شده بود. حالا هر وقت از کنارش میگذرم یاد موشکبارانها میافتم که در تاریکی ظلماتش روی تراس مینشستم و تنها لوله بخاریها محرم زندگی و مخاطب من بودند.
آن خانه پرخاطره نیز مال اشرف خانم قندهاری بود. زنی که برای خودش یلی بود. از نخستین بنیانگذاران گروه خیریه کهریزک و موسس گروه بانوان نیکوکار کهریزک که عمرش را در راه امور خیریه گذاشت و هرچه از پدر و همسر متمولش به او رسیده بود به تمامی وقف خیریه کرد. داستان پیوند خوردن اشرفخانم با کهریزک به شبی از شبهای زمستان سال 1340 بازمیگشت که درِ خانهاش واقع در طبقه بالای حسینيه منزل پدریاش در شمران که پناهگاه فقرا و نداران بود بهصدا درآمده بود و اشرفخانم نصفشب رفته بود در را باز کند، دیده بود مردی در سرمای وحشتناک برف و بوران، از فرط خجالت پشتش را به او کرده و از سرما میلرزد.
مرد گریان از مادرزن معلولش گفته بود که کنترلی روی خودش ندارد و تعفن از سر و رویش میبارد اما مجبور است در تنها اتاق کرایهای او در کنار همسر و فرزندانش زندگی کند؛ «تعفن چنان وحشتناک است که بچههایم به خانه نمیآیند و شبها در خیابان میمانند و به راه خلاف کشیده میشوند». اشرفخانم نصفشب شال و کلاه کرد و به دیدن پیرزن معلول رفت و با خانوادهای مستاصل مواجه شد که توان نگهداری او را ندارند و هیچ بیمارستانی نیز پیرزن معلول و تعفنگرفته را نمیپذیرد.
داماد با گریه گفته بود «تنها راه چارهام این است که او را کنار خیابان بگذارم اما چگونه دلم بیاید؟» چنین شد که اشرفخانم او را به مکانی در کهریزک معرفی کرد که مخصوص معلولین و سالمندان بیسرپرست بود. مرد مستاصل اما دو روز بعد دوباره در خانه اشرفخانم را زد که «مادرزنم را قلمدوش تا همان آدرس آسایشگاهی که گفته بودید بردم. دربان فلجی آنجا افتاده بود چندتا اتاق را نشان داد و گفت خودت مریضت را ببر آنجا بخوابان. هیچ مدرکی هم نخواست. حالا فقط آمدهام التماس که یکسر آنجا را ببینید».
خانم قندهاری چند روز مانده به عید به همراه همسر و دخترش شال و کلاه کرد که به کهریزک بروند. در طول مسیر هر چه از رهگذران آدرس آسایشگاه را پرسیدند کسی جواب سرراست نداد آخرش پیرمردی به آنها گفت «همین راه را مستقیم بروید، هرجا که دیدید بوی تعفن غیرقابلتحمل شد، بدانید که به کهریزک رسیدهاید.»
ساعت پنج صبح یک شنبه غریب بود که دکتر حکیمزاده به خانم گفت «دوتا جارو پشت در است از هر جا که دوست دارید شروع کنید.» و چنین شد که پای اشرفخانم به دنیای غریب نیکوکاران باز شد. شروع کرد به جمع کردن زبالههایی که کار انتقالش را هیچ شهرداری بهعهده نمیگرفت. بعد هم هیزم جمع کردند و شروع کردند به جوشاندن آب که لباسهای معلولین را بشویند. خدایا لباسهای معلولین را بشویند و آنها را حمام ببرند.
آن روزها راهبهای بهنام بانو گلدفینگر هم به آنها پیوسته بود و چنین شد که گروه بانوان نیکوکار کهریزک، کار خود را با دو نفر آغاز و سپس تعداد جمعشان به دو هزار نفر رسید. داوطلبهایی که کار تمیز کردن آسایشگاه و خدمت به مددکاران را به عهده گرفتند. سی سال بعد وقتی که زلزله رودبار (1369) به وقوع پیوست باز این اشرفخانم بود که آنجا «خانه مادر و کودک» را برای کمک به خانوادههای آسیبدیده از زلزله ساخت و در نوبت اول 650 کودک باقیمانده از زلزله رودبار را به شیوه نوین «پدریاری- مادریاری» تحتپوشش قرار داد.
طرحی که در زلزله بم نیز سرپرستی بیش از 500 مادر و کودک را در محیطی آرام بهعهده گرفت و بسیاریشان را به مدارج بالای علمی و فرهنگی رساند. بانوی رنگینکمان که از نخستین بنیانگذاران آسایشگاه خیریه کهریزک بود تا روز مرگش در نودویک سالگی (1395) مادر و خواهر تنیِ تمام نیازمندان، معلولان، زنان محبوس و بیماران مبتلا به اماس ماند. حالا اگر مثل روزی که به اجاره آپارتمانش رفتم او را از نزدیک میدیدم فقط سیر نگاهش میکردم و میگفتم لطفا دست راستتان را بگذارید روی سر من. لطفا. روی سر من. که جای تمام نوازشهای مادرانه جهان در آن تهی است.

