روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا، میخواستم بدونم آیا شما هم مثل من بعضی اوقات یه ادعاهایی دارین و بعدش میفهمین که تفکرات مفتی بیش نبوده؟… یعنی چی این اراجیف؟… عرض میکنم. من همیشه این آدمهایی که خیلی محتاط هستن رو به سخره میگیرم و به خیال خودم خیلی ادعای درویش مسلکی دارم. یعنی داشتم؛ که عرض میکنم که دیگه چرا ندارم.
مثلا به اینایی که برای زلزله، یه کوله دارن که شامل کنسرو و چراغ قوه و کمکهای اولیه میشه رو به باد انتقاد میگرفتم که ای بابا، سخت میگیرین. یه روز میایم و یه روزی میریم دیگه… و موردهایی شبیه این… خلاصه که خیلی نگاه بالا به پایینی داشتم به این جور ماجراها.رفته بودم لنتِ ترمزهای ماشین رو عوض کنم. دیالوگهای معروف همیشگیِ بین مشتری و تعمیرکار برقرار شد:«از اون معمولیها بندازم برات یا از اون فابریک خوبا؟…»/ «چه فرقی دارن؟» /
« اونا معمولین… اون یکیا از اون فابریک خوبان…» خیلی من رو شرمنده توضیحاتِ کامل و مفیدش کرد…« خب این رو که در همون جمله اول فهمیدم. یعنی یکی ایرانیه، یکی خارجی؟… یا جنسِ این از اون بهتره و بیشتر عمر میکنه؟» احساس کرد که با یک آدم پیله طرفه و با تمرکزِ بیشتری باید جنس رو غالب کنه. با دستمالی که روغن ازش میچکید، مثلا شروع کرد به تمیز کردن دستاش. رفت و دو تا جعبه آورد…- « اینو ببین… چی نوشته روش؟» / «لنت ترمز…» / «این یکی چی نوشته؟ » / «لنت ترمز اورجینال… » / «تموم شد و رفت.»
خیلی هم عالی و قانعکننده… روی یکی از جعبهها به فارسی، فقط یک کلمه اورجینال اضافه شده بود. همین. حوصله بحث نداشتم…- « حالا قیمتهاشون رو لطف میکنی؟…» / « اون یکی ششصد تومن… فابریک خوبا یه تومن…»احساس عجیبی از رفتن کلاهی گشاد بر سر داشتم. لذا رودست نخوردم و با هوش وافری که دارم، توطئه کلاهبرداری را در نطفه خفه کردم:
- « دستت درد نکنه. از همون ششصد تومنیها بنداز…» / «فابریک خوبا بهترهها. ترمزهها… شوخی ندارهها.» / « نه بابا… چه فرقی میکنه. باید ماشین رو نگه داره دیگه… دو تا تیکه آهن که دیگه این همه ماجرا و داستان نداره. همونها رو بنداز بریم… اصلا معلوم نیست، عمر این لنتها بیشتر باشه یا عمر ما… اصلا شاید قبل از اولین ترمز، به دیدارِ حق شتافتیم. اصلا شاید قبل از این که من ماشین رو روشن کنم، بنده و شما به اتفاق، به دیار باقی رفتیم… اصلا شاید قبل از این که شما اون آچار رو بگیری دستت…»/ «ولم کن آقا… سرِ صبحی، حالمون رو به هم زدی… اینها چیه میگی…»
همونجور که زیر لب، ادای من را در میآورد رفت که چهارچرخ رو بده بالا: « اصلا شاید من و شما فلان… اصلا شاید من و شما بیسار… ولم کن بابا… هر لنتی دوست داری بنداز برو پی کارت بابا…»بعد از اینکه اون لنت ششصد تومنیها رو انداخت، به مانندِ کسی که قصد وداع برای آخرین بار رو داره ، مقداری وصایا و نصایح فرمودن:
- «جان هر کی دوست داری آروم برو. به این لنتها اعتباری نیست. یهو داغ میکنن. نفس بده بهشون… اولش خیلی مواظب باش… من هم غلط کردم از اینها میفروشم.» میگفت و من هم سرمو تکون میدادم که خیالت راحت… بیست ساله رانندهم… بلدم کِی ترمز کنم…خداحافظی کردم و راه افتادم.
ترمزه همچین یه خورده غریب بود زیرِ پامها… ولی با خودم گفتم عادیه. بالاخره لنت، جدیده…
از یک کوچهای رد میشدم که انتهایش، شبیه کوچههای بن بست بود ولی در حقیقت، به سمتِ چپ راه داشت یعنی انتهای کوچه، یک زاویه نود درجه داشت. به انتهای کوچه رسیدم و پام رو که رویِ پدالِ ترمز فشار دادم، احساس کردم بر روی تودهای پنبه فشار میآورم. هر چی فشار می دادم، انگار نه انگار…
به لطفِ لنتِ جدید، ماشین، نود درجه را نپیچید و بر روی همان خطِ مستقیم، ادامه حرکت داد و با همان سرعت اولیه، بر دیوار کوبیده شدم. سپر جلو که تشریف آورد کنار فرمان، هیچ… کله من که خورد به فرمان، هیچ… این کارهایی که بعدش انجام دادم، از جمله گوسفند قربونی کردن و صدقه دادن و زاری کردن و غیره بهم ثابت کرد که حرفهایی که از دهنِ آدم در میاد، ارتباط مستقیم به این داره که مرگ رو از نزدیک حس کرده یا نه…

