روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا یه سوال… این مسئله بدنه کارت ملی که می‌گفتن وارداتیه، حل شد؟… ظاهرا همین که شما تقاضای کارت ملی بدی و رسیدش دستت باشه کفایت می‌کنه و کار رو راه می‌ندازه و خبری از بقیه داستان نیست‌ها. البته بنده یه چیزی رو صد‌در‌صد مطمئنم و اونم اینه که حداقل کارت من یکی وارداتی نیست. چون از لحاظ کیفیت چاپ عکس و خود کارت، به‌نظرم دسترنجِ خود هموطنان می‌نمايد.

میشه حدس زد که اول کارت من رو صادر کردن، بعد دیدن که نه بابا، خیلی ضایع‌ست، بعد تصمیم گرفتن که وارد کنن. بالاخره یک روزی معلوم میشه که چه ظلمی به من شده… ببینین من کی بهتون گفتم. یادمه روزی که کارت ملی من صادر شد و تحویل گرفتم، متصدی پست گفت:
- «چک کنین ببینین درسته یا نه… بعد لطفا اینجا رو امضا کنین…» کارت رو که از توی پاکتش درآوردم و چشمم به عکسم افتاد، مقداری حال تشنج گرفتم.

- «یا خدا…»/ «چی شد آقا؟»/ «اینو ببین…»/ «خب؟»/ «این منم؟…»/ «بله دیگه.»/ «آقا من این شکلی‌ام؟»/ «بله دیگه…»/ «آااقاااا… من این شکلی‌ام؟»/ «بله دیگه…» حوصله بحث باهاش رو نداشتم. امضا رو دادم و نق‌نق‌کنان رفتم داخل منزل. اتفاقا با یکی از همسایه‌ها برخورد کردم. بلافاصله یقه‌اش کردم و شروع کردم راجع به اوضاع مملکت ناله کردن تا بتونم حرف رو به عکس کارت ملی برسونم:

- «شما ببین آخه… یه عکس کارت ملی چیه مگه… اینم نمی‌تونن درست انجام بدن. شما ببین…»/ «حرف شما درسته البته… ولی این عکس چشه؟»/ «وا… من این شکلی‌ام؟»/ «آره دیگه… ماشالا خوش‌بر‌و‌رو… چه ایرادی داری؟»/ «من ایرادی ندارم… می‌گم این عکس، شبیه منه؟»/ «آره خب… خیلی هم خوبه.»

خداحافظیِ نیم‌بندی کردم و رفتم خونه که آماده شم تا به دیدن یکی از دوستانم بروم. همسایه‌ای که اینقدر از زیبایی‌شناسی بی‌بهره باشه، همون بهتر که باهاش یک کلمه هم حرف نزنم. در محل کار دوستم نشسته بودیم که باز حرف رو کشوندم به نابسامانی اوضاع:
- «آقا مثلا… همین عکس کارت ملی چیه مگه… اینم نمی‌تونن درست انجام بدن… شما اینو ببین.» کارت ملی رو دادم دستش و اون هم که همین‌جور حرف‌های منو تایید می‌کرد، نگاهش افتاد به کارت ملی:

- «اِ… چه خوب افتادی.» فکر کردم داره مسخره‌ام می‌کنه. یه مکث کوتاهی به نقدی که از جامعه می‌کردم دادم و در نگاهش دقیق شدم:
- «چی؟»/ «می‌گم چه خوب افتادی… خوش‌عکسی‌ها…»/ «من این شکلی‌ام؟… من این شکلی‌ام؟!»/ «نه… عکست خیلی بهتره.»
خب… خونِ این دوستم بر من حلال شده بود که قبل از هرگونه حرکتی، متاسفانه همکارش وارد اتاق شد:

- «سرکار خانم… این کارت ملی رفیق مارو ببینین چه خوش‌عکسه.»/ «ببینم… وای راست می‌گینا… چقدر شما خوش‌عکسین… خوش به‌حالتون. من که توان دیدن عکس‌های خودم رو ندارم. قدر بدونین به‌خدا… نعمتیه خوش‌عکس بودن…» یک لحظه در ذهنم همون عکس زشت کارت ملی‌ام را دیدم که در روزنامه چاپ شده و خبر قتلِ دوستم و همکارش را در کنارش چاپ کرده‌اند.

ولی هر جوری که میشد، کظم غیظ کردم و خیلی‌سریع، قبل از این‌که پشت میله‌های زندان بیفتم، ملاقات را درز گرفتم. متاسفانه تا اون روز فکر می‌کردم قیافه بدی ندارم… هیچ‌وقت با واقعیت، به این شکل عریان برخورد نکرده بودم که اگر این عکس، از خودم بهتره، خودم چی‌ام پس؟

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.