روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| آفتاب جوان و سمج درحال سرك كشيدن در كوچه افسرده از هوای آلوده بود كه بانويی از راه گذر نازك ته كوچه از خيابان پا كشيد توی كوچه، قوز كرده دستش را آويز دست كودكی كرده بود كه شبيه نهال شكسته بود! روز جمعه به وقت نه صبح بود كه من در پشت پنجره طبقه سوم در تماشای گذر عمر بودم كه آن بانو زنگ يكی از طبقات مجتمع آپارتمانی روبهرو را بهصدا درآورد و سپس تو رفت.
غريبهای كه تاكنون در اين كوچه نازك و كوتاه نديده بودم! همراهم توضيح میدهد آن بانوی گرامی نظافتچی است و بهتازگی از همسر معتادش جدا شده و ناچار است هرجا میرود پسر سهونيم ساله فلجاش را با خود ببرد. آن بانوی ارجمند نام نامياش مادر است و حضور او تصوری از يكی از مهمانان بهشت است چون دوزخي اگر بر اين زمين ناهموار است ساخته مردان ناهموار است!
اين باور من است از هميشههاي دور تا هماكنون تا فردا و تا مردن تا آن دنياي ديگر كه من به علت پلشتي و زشتي رفتار و كردار در جهنم خاكستر شده و بر باد رفتهام. اما ميدانم مادرم همچنان چشم بهراه باز آمدنم از مدرسههاي كودكي است. ترديد ندارم كه در بهشت هم در ستايش زندگي است با آن چشمان جهاني كه پلك نميزد در روز و شبهاي تبكرده من، بيژن، پروانه و ماهرخ، پاشويه ميداد با دستان ابری كه باران بر تن گُر گرفته ما باشد.
ما آنوقتها بچه بوديم. صد سال بعد هم كه بزرگ بوديم بچه بوديم در آغوش جانبخش مادر، چون ما برايش جان جانان بوديم. مادر اما هيچگاه بزرگ شدن ما را باور نكرد از بس كه جوان بود وقتي كه جان نداشت. میدانم هنوز هم نگران ماست. خواب گريههاي ماست. مادر آرام بگير. بيقرار نباش. قرار همه ما ياد توست و همين شفای خاطر آشفته ماست!
سعادت
سبزهزاری است
كه تو هر جا بكاري
ميرويد
و تنهايي
از همان راهي برميگردد
كه تو از آن بيرون میروی
راست اين است من از پدر بودن و از پدربزرگ بودن راضي نيستم. چون گاهی فكر میكنم نكند مثل بسياری از پدران برخلاف مادران اجازه نداده باشم زن و زندگي، سازندگی خالصانه داشته باشند تا معناي آنها فرزندان ما را به سوی درستكاري، راستگويي و صلح و سازندگی واقعی هدايت كند.
پدر بودن براي بعضي از ما پدران در درس دادن كشمكش و جدال به فرزندان در ياد دادن حيلهگري و رفتارهاي اغواگر به آنان براي پيشبرد اهدافشان است! حتي ياد دادن فنون جنگ براي نابود كردن ديگران! اما براي مادران چنين نيست. براي آنان آموزش و تربيت فرزندان، خلق يك اثر هنري است و ميدانيم هر اثر هنري اصيل، گوهري چندلايه دارد و هر يك از اين لايهها به فراخور علاقه، نياز و توانايي ما زواياي مختلفي براي زيبا ديدن و زيبا شدن به روي ما ميگشايد و مادر چنين است. او هنر مطلق است.
و راست اين است زندگی بدون زندگی كردن زنده ماندن است، مثل بوتهای كه منتظر لطف باغبان و يا باران است و اگر آب ننوشد ميميرد! كاش روزگار اينقدر پاييز و خاكستر نبود و حالمان آنقدر آرام بود تا رويا ببافيم و اينقدر اسير هزارويك رنگ مشكلات و دغدغه و اضطراب، يأس و حرمان نبوديم تا با خود زمزمه كنيم
كاش ميشد، ماهي يك روز همه پدران حسي مادرانه داشتند، آنوقت به همه جنگهاي عالم خاتمه داده ميشد. نادر و سيمين آشتي ميكردند و هوا كمتر آلوده ميشد! دوستی ميگويد شوخي ميفرماييد. خيالاتي شدهايد. من زناني را ميشناسم كه زندگی را به بازی گرفتهاند و چنان تيغ از نيام برميكشند كه مردان از ترس به پشت كوه قاف پناه ميبرند! من جواب میدهم البته در هر قاعدهاي استثنا هم هست من كه از محاسن و معايب زنان نگفتم. من از مادران ميگويم و هركس كه مادر است زيباست و هر زيبايي، صورتي از بهشت است. ترديد ندارم زيباترين موجود جهان مادر است.
نگاه كردم به افقها
افقها
پر از مه بود و دود
آتشي در درونم شعله كشيد
انگار در همين لحظه بود
كه خيال من
همراه ابرها
به سويت پرواز كرد
*شعرها بهترتيب از اوكتای محمد (تركيه)- سوران بوي جوسويف (قرقيزستان)

