روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| تکلیف آدم با بعضی ترس ها مشخص است. وقتی داری از خیابان رد می شوی و اتوبوسی را می بینی که به جای کم کردن سرعت، سریع و وحشیانه و به قصد تکه پاره کردن به سمتت می آید می‌ترسی. احتمالاً مثل قورباغه ای توانمند، می جهی توی پیاده رو و در حالی که قلبت تند تند می تپد نفسی عمیق می کشی و فحشی به راننده می دهی و کم‌کم ترس در تنت بخار می شود و به هوا می رود.

یا وقتی موقع کار کردن با کامپیوتر یک دفعه دستت به فنجان چای داغ می خورد و فنجان مثل بنایی سست و بسازبفروش ساز شروع می کند به لغزش و کج شدن، یک لحظه حسی غیر قابل توصیف را در قلبت حس می کنی و با چشم هایی گشادتر از حالت معمول، صدایی وحشت زده از دهان تغییر شکل داده ات بیرون می آید و بعد تازه شروع می‌کنی به چک کردن میزان خسارت.

موقع خشک کردن میز و کیبورد، دیگر حس ترس از بین رفته و جایش را به پشیمانی یا خشم از خودِ دست و پا چلفتی ات داده. اما ترسی هست که جنسش با باقی وحشت های روزانه فرق می کند و آن وقتی است که برای دومین بار پسورد همیشگی ات را اشتباه وارد می کنی.

این که یکبار سایت مورد نظر با دهن کجی پیغام اشتباه بودن رمز را به رخت بکشد عادی است. با بی خیالی نگاهی به دکمه کپس لاک یا زبان می‌اندازی و تند تند حروف و اعداد را وارد می کنی اما وقتی برای دومین بار خطای غلط بودن پسورد نمایان می‌شود، عنکبوت وحشتی غریب شروع می کند به تند تند تار تنیدن دور وجودت.

یک دفعه به خودت، به علایق و عددها و حروف الفبا، به جهان، به شناختت از محیط پیرامون، به هر آنچه می‌شناختی شک می کنی. ناباورانه از خودت می‌پرسی مگر پسوردم فیلم مورد علاقه ام نبود؟ مگر نباید ته اسم فیلم، سال تولدم را وارد می کردم؟ مگر من در این سال متولد نشده بودم؟

مگر رنگ مورد علاقه ام قرمز با G بزرگ نبود؟ مگر شماره تلفن خانه قبلی مان این نبود؟ نکند شماره را اشتباه حفظ کرده بودم؟ نکند دارم دچار زوال عقل می شوم؟ نکند در اوج جوانی به استقبال آلزایمر رفته ام؟ مگر می شود پسوردی که هر روز ازش استفاده می کنم را از یاد برده باشم؟ نکند کسی هکم کرده باشد؟ آخرین بار کی لینک مشکوکی را باز کردم؟ کی خودم را توی این دردسر انداختم؟ حالا چه بر سرم می آید؟ نکند فردا حتی اسم خودم را هم فراموش کنم؟ نکند نتوانم راه بازگشت به خانه را پیدا کنم؟

در حالی که این فکرها در سرت می رقصند و پشتک وارو می زنند، تک انگشتی و با احتیاط (در حالی که زیر لب دعا می کنی «یک شانس دیگه بهم بده، قول می دم آدم بهتری بشم. خواهش می کنم.») رمز را وارد می کنی و قبل از فشردن دکمه اینتر چشم هایت را می بندی. چند لحظه ای می گذرد اما جرئت باز کردنشان را نداری.

نمی خواهی با وحشت سیاه پوشت روبرو شوی. نمی خواهی با این مغزِ مستهلک وارد بازی بازیابی رمز و دردسرهایش شوی.بالاخره مجبور می شوی از پشت حفاظ پلک هایت بیرون بیایی. تا کی می شود از حقیقت فرار کرد. می‌بینی با موفقیت وارد شدی. بعد از حواله ‌ فحشی بی مخاطب، عنکبوتِ هراس را زیر پا له می‌کنی و زندگی سابقت را ادامه می دهی.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.