روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک:‌ می‌‌دانم اگر همین الان در روزگار شبکه‌‌های مجازی خانه‌‌خراب‌‌کن، مطالب آقای دال-اسدالهی یا همان کلنل اسد را بگذارید جلوی جوان‌‌ها، سگرمه‌‌هایشان می‌‌رود توی هم و بعد از کلی ملامت و تمسخر، می‌‌گویند «کلیله دمنه می‌‌نویسد؟» اما هر نویسنده‌‌ای در مقتضیات زمان خود به دنیا می‌‌آید و رشد می‌‌کند.

اگر بدانید یادداشت‌‌های او با عنوان«در جستجوی زوایای ورزش» در دهه 50 چه از لحاظ پرمخاطب بودن و چه محتوای مستدل و مرجعیت فوتبالی‌ا‌‌ش چه بر سر خواننده آورد؟ یعنی قله همه ما جوان‌‌های آن دوره، رسیدن به جایگاه او بود که دست‌‌نیافتنی بود. مثل دانستگی و جایگاه عادل امروز که روی نوک قله‌‌هاست قربانش بروم و هر دد و دامی ‌‌نمی‌‌تواند آنجا را تسخیر کند.

دو: اگر مطالب آقای دال برای این زمانه عشق مینیمال، کهنه و روده‌‌درازی تلقی می‌‌شود مطمئنم که نوشته‌‌های آقای درّی حتی برای زمان امروز و رسانه امروز بسیار آوانگارد است. مردی که ده‌‌ها سال در اوج نویسندگی هرگز روی مطالبش اسم نگذاشت. آنجا که توی تحریریه می‌‌نشست. سیگار پشت سیگار دود می‌‌کرد و به عکاس یا مخبرش که از استادیوم آمده بود نگاه می‌‌کرد که یعنی چه خبر بود؟

باقر یا ابوالفضل، یک سطر خبر از داخل چمن یا رختکنی یا حاشیه‌‌نشینی جماعت ستاره به او می‌‌دادند که از نظر خودشان شاید هیچ ارزش خبری نداشت (مثلا حیدر اهری امروز در باشگاه تاج، قراردادش را جوید) فردا اگر کیهان ورزشی یا روزنامه رستاخیز را در دست می‌‌گرفتید کولاکی از آن روایت تک‌‌خطی ساخته بود که فقط کار غولان و نهنگان بود. او روی تخیل و دانایی‌‌اش ستون‌‌هایی پر از خبرهای جذاب مینیمال می‌‌نوشت که بسیار شاعرانه بود و آدم وقتی خواندنش را تمام می‌‌کرد اعصابش خرد و خاکشیر می‌‌شد که برگردد دوباره بخواند.

آنقدر بخواند تا تپش قلب لاکردارش آرام بگیرد و سپیدی لای سطور را هم کشف کند. همچنین است داستان عباس پهلوان در نشریه تاج ورزشی. یا طنزهای عمران در نشریات روشنفکری دهه شصت. اصلا از همه بدتر، آن ستون پاسخ به نامه‌‌های آقای شاملو در کتاب جمعه که آدم را بیشتر از شعرهایش روانی می‌‌کرد.

آنجا که تمام دانسته‌‌ها و مکنونات قلبی و خبرهای پشت‌‌پرده جامعه ادبی را در پاسخ به خوانندگان، یکجوری می‌‌گذاشت روی طَبَق و با واژه تزیین می‌‌کرد که آدم بعد از خواندنش احساس فربهی و سیری و فرحناکی می‌‌کرد یا می‌‌فهمید در دنیای روشنفکران راست و چپ ایرانی چه می‌‌گذرد و سر کدام‌‌شان نباید روی تن‌‌شان باشد. یا همین آقای ر- اعتمادی که چند روز پیش مُرد در مجله جوانان جوانکُش دهه پنجاه بلایی سر مخاطبش می‌‌آورد که آن سرش ناپیدا. حتی حاضر بودی از تمام خوشی‌‌های جوانی بگذری اما این مجله را تمام نکرده به خیابان نیایی.

یا آقای صدرالدين الهی -صدرل عزیز- وقتی در پاریس دانشجو بود از اتفاقات روزمره پاریس ستون‌‌هایی برای آخر هفته‌‌های کیهان ورزشی دهه‌‌چهل می‌‌نوشت که اولش می‌‌گفتی چرا احوالات شخصی‌‌اش را می‌‌نویسد؟ بعد می‌‌دیدی تمام دانسته‌‌های تو را از پاریس -مهد روشنفکری جهان- و اتفاقات بزرگ یا فانتزی ورزش عالم، زیر و رو کرده است. آنجا بود که آرزو می‌‌کردی کاش من هم یک دانشجوی بدبخت پاریس‌‌نشین بودم.

سه: اما بگذارید در مطلب امروز درباره نابغه دیگری از مطبوعاتی‌‌های دهه پنجاه ایران احساس‌‌دین کنم؛ بیژن رفیعی که چنان در مِه و چَم غربت گم شده که انگار از روز نخست وجود نداشته است؛ سردبیر و بنیانگذار دنیای ورزش. جوانک خوشفکری که کیهان ورزشی اواخر دهه چهل را با تمام پیران و غول‌‌هایش به زانو درآورد. ابتدا نام رنگین‌‌نامه روی محصولش گذاشتند اما دنیای ورزش او چنان تیراژی به دست آورد که خود کیهان ورزشی نیز مجله‌‌اش را به رنگین‌‌نامه تبدیل کرد تا در ویترین دکه‌‌ها از آن عقب نماند.

برگزاری اولين مراسم انتخاب مرد سال فوتبال ايران به دست او چنان شيرين بود كه وقتي مردم در مراسم روباز امجديه يك دستگاه اتومبيل پيكان گوجه‌‌اي مدل 49 را روی پیست ديدند كه همچون عروسكي بسته‌‌بندي شده و قرار است به بهترين بازيكن سال تقديم شود ناباورانه به هم نگاه می‌‌كردند. نخستین سردبیر دنیای ورزش یک آموزگار بود. یک بسکتبالیست تهران‌‌جوانی که نخست در کیهان‌‌ورزشی مقاله می‌‌نوشت و 22 ساله بود که گزارش‌‌هایش از قهرمانی فوتبال استان‌‌ها در سال 1339 به ویژه از بازی قزوین و آبادان، نظرها را جلب کرد.

آن روزها زبان حماسی فوتبال، نیاز به پوست‌‌اندازی داشت. آخرین گزارش‌‌های بیژن‌‌خان در کیهان ورزشی در اواسط دهه چهل چاپ شد که تجلیلی از کیفیت فنی خانم ماری تت کاپیتان تیم ملی والیبال زنان ایران بود. رفیعی سال 46 به اطلاعات کوچید و مسئول ستون ورزش شد. آن روزها غول کیهان ورزشی که یک‌‌تنه رسالت خبررسانی و نقد جامعه ورزش ایران را در تیول خود داشت و حرف اول را می‌‌زد ناگهان با رقیبی سمج و خوشفکر مواجه شد.

بیژن بعد از دوسال خبرنگاری ورزشی، به یکباره طرحی رو کرد تا موسسه اطلاعات را برای انتشار یک نشریه ورزشی به بلندپروازی وادارد. حالا برای روزنامه‌‌دار کارکشته‌‌ای چون مسعودی، پذیرش پیشنهاد جوانی که تازه سی‌‌سالگی‌‌ را رد کرده آن هم برای رقابت با مقبول‌‌ترین نشریه تاریخ ورزش ایران، تصمیمی‌‌ توام با احتیاط و محافظه‌‌کاری ‌‌بود. همه می‌‌دانستند که در تحریریه کیهان‌‌ورزشی غول‌‌هایی قلم می‌‌زنند که مقبول جامعه‌‌اند. بیژن اما برای تکمیل تیمش به جوانگرایی روی آورد.

جوان‌‌های سرگشته و مستعدی مثل جعفر، حسین و ابوالفضل را از سازمان شهرستان‌‌ها، سازمان آگهی‌‌های موسسه اطلاعات و نشریه دختران‌‌پسران آورد که همگی بین 21 تا 25 سال سن داشتند و پرویز و یونس را هم از کیهان‌‌ورزشی غر زد که حوالی سی‌‌سالگی بودند. دنیا ابتدا جامعه مخاطبین خود را از میان جوانانی انتخاب کرد که طالب نوزایی اجتماعی بودند و دنبال نثر ساده و شورانگیزی می‌‌گشتند؛ در کنار جذابیت‌‌های تصویری پوسترهای چهاررنگ.

در چنین شرايطی غول کیهان ورزشی که نیروهای خود را از اساتید دانشگاهی و پیشکسوتان ورزش و قهرمانان بازنشسته انتخاب کرده بود به کارِ کادرسازی حریف می‌‌خندید و هرگز گمان نمی‌‌کرد که تیمی‌‌ چنین بی‌‌تجربه بتواند بر شنل شاهانه آنها چروکی بیاندازد و سبقتی بگیرد. آنها چنان تکبر فرعونی داشتند که گمان می‌‌کردند مجله تازه از راه رسیده به درد سبزی‌‌فروشان خواهد خورد و سلطنت بر دکه‌‌ها همچنان از آن نیروهای روشنفکر و معترض کیهان ورزشی خواهد بود که از همه احزاب چپ و راست و ملی و بی‌‌طرف در میان‌‌شان بود و تجربه روزنامه‌‌نگاری‌‌شان قابل مقایسه با صفرکیلومترها نبود.

در آن تابستان سال 1349 که اولین نسخه دنیا روی دکه‌‌ها رفت کسی باور نمی‌‌کرد جذابیت تصاویر رنگی، آنقدر افسون‌‌کننده باشد که بتواند پیرمرد سیاه و سفید کیهان ورزشی را این شکلی زمین بزند. نشریه‌‌ای که در تمام عمرش از رنگین نامه بودن دوری کرده و فقط به افتخار صعود تیم ملی آقافکری به المپیک توکیو و یا در عید نوروز، دست به چاپ جلد رنگی زده بود و زیبایی و اصالتش را در بی‌‌رنگ بودن می‌‌دید.

چنین شد که وقتی«دنیا» با جذابیت‌‌های رنگی خود دل‌‌ از عارف و عامی‌‌ برد آقای گیلانپور به عنوان سردبیر رقیب در یادداشتی به خوانندگانش گفت که «کیهان ورزشی نمی‌‌تواند یک نشریه تجاری باشد و این راه وروش‌ها با دخل و خرج ما نمی‌‌خواند». حالا دیگر پوسترهای رنگی دنیا دل مخاطب عام و خاص را تسخیر کرده و نشریه جوان‌‌پسندی ظهور کرده بود که دکان پیرمردهای سنت‌‌گرا و خودشیفته و ایده‌‌آلیست را به تعطیلی کشانده بود.

روزی که دنیا همزمان با حضور بنفیکا و اوزه‌‌بیو در تهران نایاب شد (اسفند49) و خوانندگان و دکه‌‌ها تقاضای چاپ دوم و سوم کردند دل مسعودی روشن شد که این نشریه نوپای جوانگرای جوانپسند خواهد توانست دخل و خرجش را با تکفروشی بچرخاند و در همه این تعادل‌‌سازی‌‌ها نقش خوشفکری بیژن به عنوان سردبیر از همه بالاتر بود.

حالا نوبت کیهان بود که با شنیدن خبر تیراژ یک صد هزار نسخه‌‌ای دنیا خطر را بیخ گوش خود احساس کرده و با الهام از فوت و فن‌‌های جوان‌‌پسند نشریه تازه‌‌رقیب، در رنگ‌‌آمیزی نشریه پیرانه‌‌سر خود چنان افراط کند که از آنور بام بیفتد و این زمانی بود که مردم کف خیابان و استادیوم‌‌روها پوستر دو صفحه‌‌ای پرسپولیس -قهرمان جام منطقه‌‌ای 1350- در وسط صفحات دنیا را قاپیدند و پشتبندش کاظم‌‌آقا در کیهان‌‌ورزشی، دیگر جایز ندید که درنگ کند؛ پس با داوود به پاتوق بوقچی‌‌های پرسپولیس رفت تا با آنها آشتی کرده و او را برای نگارش زندگینامه همایون بهزادی و گرفتن خبرهای ممتد از پاتوق‌‌های قرمزها در قهوه‌‌خانه‌‌های بهارستان و شاه‌‌آباد مامور کند.

اکنون بیژن رفیعی که قاپ مسعودی را با چنین طرح‌‌های سودآوری دزدیده بود به فکر پیاده کردن دیگر پروژه‌‌های اقتصادی سودمندگرایانه در دنیای ورزش افتاد و با راه‌‌اندازی پروژه انتخاب مرد سال فوتبال ایران در ابتداي دهه پنجاه پاي كارخانجات ایران را نيز وسط اقتصاد زپرتی فوتبالفارسی باز کرد تا به قهرمانان برگزیده، يخچال و ساعت اهدا كنند.

14سال بعد از برگزاري مراسم مرد سال فوتبال انگلستان، بيژن رفيعي با گرته‌‌برداري از فرانس‌‌فوتبال، اين طرح را در فضاي روباز امجديه به اجرا گذاشت و مسئولان كارخانه ایران‌‌ناسیونال یک دستگاه پيكان گوجه‌‌اي صفر به مرد سال فوتبال ایران ابراهیم آشتياني در سال 1349 اهدا كردند. شركت صنعتي جنرال، يك يخچال 9 فوتي به همايون بهزادي محبوب‌‌ترين چهره سال فوتبال کادو داد و شركت سهامي شبديز نيز 8 عدد ساعت تايمكس كه در اروپا به نام ساعت قهرمانان شهرت داشت در مچ دست برگزيدگان فوتبال سال بست.

مراسمی‌‌ که در آن 25 هزار تماشاچي با خرید بليت‌‌هاي 30 ريالي روي صندلي ارج تاشو نشسته و 25 هزار گلايل قرمز و مريم سفيد خود را تكان مي‌‌دادند. وقتی كه مردسال شنل‌‌پوش، روی كاپوت جلوي پیکان سوار شد و در پيست امجديه دور زد همه به احترامش ایستادند. تاثیر این کار در تیراژآوری نشریه چنان همه‌‌گیر بود که در سال بعد، دومين توپ طلا را علي سلطون برد که به مامان‌‌نصرت‌‌اش تقدیم کرد و سومين شنل‌‌پوش مراسم مرد سال اكبر آقاي سيم‌‌خاردار (كارگرجم) بود. انتخاباتی که با حضور پنجاه كارشناس، مدير، ژورناليست و قهرمان پيشكسوت در اتاق فكر اين طرح بزرگ برگزار می‌‌شد. گلایل در دست و اشک در چشم.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.