روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| خاطرات من از پاورقی زیاد قدیمی نیست شاید هم زیاد قدیمی است! نمیدانم! سال 83 وقتی با مشقت وصفناشدنی دیپلم ریاضی گرفتم و در کنکور رتبهام به پاس نمره منفی 80 هزار شد، شرق میخواندم. محبوبترین روزنامهام بود. قیمتش برای من واقعاً گران بود. با بدبختی پولش را میدادم. فکر میکنم 250 تومان بود. آخر هفتهها هم ویژهنامه داشت. من مشتری صفحه آخرش بودم.
احمد غلامی ستونی داشت بهنام «آدمها» که بعدها کتابش کرد. کتابش را خریدم اما نخواندم. ستونش را اما از دست نمیدادم. یک پاورقی هم سیدعلی میرفتاح داشت بهنام «کرگدننامه» یا در محضر قلندران بیژامهپوش که همه دور هم تریاک ناب افغان میزدند و در هپروت بودند و من در 18سالگی از روابطشان سردرنمیآوردم.
یادم هست یک داستان نوشتم بهنام «کلاغهای همیشه» توی داستان، خودم بودم که در مینیبوس بنز با آن سقفهای کوتاه سرم را چسبانده بودم به شیشه در صندلی جلو تکنفره سمت راست و بین روزنامه 250 تومانی و شانه برای زنم، تصمیم گرفته بودم شانه بخرم (فکر کنم به تقلید از اٌ هنری این داستان را نوشتم) نمیدانستم با یک روز کار کردن میشود 250 تومان درآورد. همینقدر دنیایم در 18سالگی کودکانه و معصومانه و سادهلوحانه بود. بعدها ستون تاکسینوشت سروش صحت را حتما در اعتماد میخواندم.
فکر میکنم سال 88 بود و در کوران داغ انتخابات. پیوند همیشگی من اما با همشهری جوان بود. همانکه بعدها تویش نوشتم و برههای کوتاه هم مثلا در تحریریهاش عضو شدم. عاشق خواندن صفحه یادداشتهایش بودم. راستش را بخواهید اصلا با نوشتههای نفيسه مرشدزاده حال نمیکردم (با احترام زیادی که برایشان قائلم) دلم پای یادداشتهای سیامک رحمانی میماند. توی فیسبوک هم فقط یادداشتهای حمیدرضا ابک را میخواندم و با خودم میگفتم این خیلی نویسنده است.
خواندن همینها باعث شد فکر کنم من هم میتوانم. یک روز بعد از دیدن فیلم دوئل یک نقد 3500 کلمهای نوشتم و رفتم تحریریه خراسان پیش علیرضا حیدری! فکر کنم هنوز مسئول صفحه فرهنگ و هنر خراسان است. گفتم میشه دفتر را بگذارم و مطلبم را بخوانید. زیر کشویش را باز کرد و انبوهی از دفترهای بهجامانده را نشان داد و من هم دفترم را گذاشتم بالای همه آنها! در شهرستان آنهم جایی مثل مشهد همه راهها به فسیلهای دوستداشتنی ختم میشد.
من زیاد آدم بجوشی نبودم برای همین تا سال 90 که در آکادمی نویسندگی همشهری جوان نفر دوم شدم، بدون توصیه خاصی و دیدن دم کسی بعد از تلاشهای بیثمر به مطبوعات راه پیدا کردم. یک ضمیمه داشت همشهری جوان که احسان عمادی یادداشتهایش را با نام سفالکسین در آنجا چاپ میکرد. آنهم از پاورقیهای دوستداشتنی من بود. اما شاهکار همه پاورقیها در همان ضمیمه و یادداشت حسین نوروزی بود که 1000 تا پیتیکو پیتیکو پشتسر هم بود. گاهیاوقات فکر میکنم فلسفه زندگی در آن یادداشت جاگذاری شده و برای همیشه مانده است و ما همان اسبها هستیم که حسین صدایمان را ثبت و ضبط کرده است.

