روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| اگر بگویم چه چیزهایی را ندیدهام و چه چیزهایی نخواندهام باورتان نمیشود. ناسلامتی کارگردان و نویسندهام. هیچ وقت اجرایی از هملت ندیدهام، اولیس، دون کیشوت، لولیتا و 1984 و هیچ یک از کتابهای ویرجینا وولف و دی اچ لارنس را نخواندهام. از برونتهها یا دیکنز هم چیزی نخواندهام. ولی از طرف دیگر از معدود آدمهای همنسلم هستم که رمان یوزف گوبلس را خواندهام. بله، گوبلس، همان موجود کج و کوله نوچه پیشوا که با رمانی به نام میشل دست به قلم شد تا نویسندگی را تجربه کند.
ارزش این آثار را زیر سوال نمیبرم، به غفلت خودم اشاره میکنم و به اینکه بدانید چرا عینک لزوماً آدم را باسواد نمیکند، چه برسد به فرهیخته! من چاپلین را به باستر کیتن ترجیح میدهم. چاپلین از هرولد لوید هم که در اجرای شوخیهای بصری استاد بود بامزهتر است. طرفدار کاترین هپبورن نیستم.
با اینکه در سفر طولانی روز به شب و ناگهان تابستان خیلی عالی است، ولی اکثر مواقع خیلی تصنعی بازی میکرد. هوادار سفت و سخت لنی بروس هم نبودم. در حالی که نسل من دیوانه او بود. حتی یک لحظه هم فکر نکردم از او کمدین بهتریام، اصلاً و ابداً. فیلمهای «بعضیها داغشو دوست دارن» یا «بزرگ کردن بیبی» از نظر من هیچ کدام خیلی بامزه نیستند.
چه زندگی شگفتانگیزی» را هم دوست ندارم. راستش را بخواهید خیلی دوست دارم آن فرشته نگهبان را خفه کنم. هیچکاک را ستایش میکنم ولی سرگیجه را به هیچ عنوان نمیتوانم ببینم. دیوانه لوبیچ هستم اما «بودن یا نبودن» هیچ وقت به نظرم بامزه نیامد. از نظر من به هیچوجه آن صحنهای که چاپلین بالن کرهزمین را شوت میکند به هوا نمونه بارز نبوغ کمدی نیست. البته نظر من چه اهمیتی دارد. حرف سلیقه است.
از کتاب بیخود و بیجهت (زندگینامه وودی الن به قلم خودش) / ترجمه لیدا صدرالعلمایی/ نشر برج

