روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: امروز 64سال از روز مرگت میگذرد… 14 مرداد 1338. یک ساعت مانده به نیمهشب 14مرداد. آخرین نفسهایت را چنان کشیدی که انگار هرگز در زندگی نفس نکشیده بودی. در جلد گنجشککی زار و نزار یا آهویی که از دشت زندگی میگریزد یا چون بلبلی که هیچ شاخه گلعذاری به ذوق خواندنش نمیآورد. دو روز قبل از مرگت، با اصرار دخترخالهات، از منزلت واقع در جاده تهراننو به خانه او در دربند رفتی. حالت چنان زار و نزار بود که زبانت میگرفت.
آه ای بلبل زبانگرفته. سه چهار ساعت قبل از مرگت در حالی که تنی چند از اقربا، اطرافت را گرفته بودند ناگهان حالت بد شد. خوشا به حالت که در همان بدحالی هم خیرالنسا نزدیکت بود که سر روی سینه او گذاشتی و از دار دنیا رفتی. آن روز فقط حال مرتضاخان دیدن داشت. در کوچه بختیاریها چنان در سوگت زخمه بر تار میزد که سیمهایش جنون گرفته بود. همان مرتضیخان نیداوود که ردیف موسیقی ملی را برایت آموخته بود. همان مرتضیخانئی که دیده بود که وقتی مارش جمهوری عارف را خواندی صفحاتش را از بازار موسیقی کشور بیرون ریخته و توی باغچهها پنهان کردند. حالا دیگر امکلثوم تهیدست ایران هم به زیر خاک گریخته بود. چنان گریخته بود که پول کفن و مردهشوی و غسالخانه نداشت.
دو: این همان بود که ترانه «مرغ سحر» ملکالشعرا را جاودانه کرد. یاغی لالهزار که نه فقط مارش جمهوریاش که مرغ سحرش را هم شهربانی از صفحه عالم جمع کرد. صفحاتی که طی چند روز قیمتش تا شاخ آهو بالا کشید یا زیر خاک باغچهها پنهان شد. خدایا تاریخ معاصر ما چرا همه آثار بزرگانش را در باغچههای آلاله پنهان کرده است؟ او که وقتی در گراندهتل کنسرت میگذاشت بلیتش گاهی در بازار سياه تا چهل تومان هم میرسید که از مستمری ماهانه یک کارمند عالیرتبه هم بالاتر بود و آنگاه مردم چه کولاکی برایش به پا میکردند.
ناگهان وسط کنسرت، تارزنها میدیدند که روی سن نیستی - خدایا این کجا گریخت؟ نکند برای بخشیدن دستمزدش به پاپتی بیکسی تا جنوبیترین نقطه تهران رفته است؟- اما هنگامی که چشمشان را به دقت میچرخاندند تو را لای تلی از سبدگلها میدیدند که فرو رفتهای و دیده نمیشوی. یادت رفته که مردم چنان از معرفت و سخاوتت واله میشدند که جواهر به پایت میریختند و تو وقتی که نیمهشبها با درشکه عازم خانه میشدی همان مروارید و برلیانها را پای سپورهای لالهزار میریختی و میگذشتی.
هر نیازمندی در هر کجای عالم فقط کافی بود خود را شب به وقت اتمام برنامهات در گراندهتل برساند و جلوی کالسکهات را بگیرد و تکه التماسی در نگاهش خفته باشد. آنگاه تو تمام عوایدت را عین سکه سیاه چرکآلودهای پای نداران عالم میریختی و خلاص میشدی. مثل داستان سنبلخانم که شوهرش نیمهشب جلویت را گرفته و گفته بود «زنم دوقلو زاییده، یکیاش مرده یکی مانده. از قبرستان مستقیم آمدهام اینجا و از نداری، روی رفتن به خانه را ندارم.»
ساعتی بعد تو داشتی در جنوبیترین ویرانکدههای تهران، کهنه بچهاش را عوض میکردی و کالسکهچی را برای خرید چند پرس چلوکباب به رستوران حاجیخان فرستاده بودی. مادر نوزاد وقتی چشم باز کرده بود دیده بود که هیچ قابلهئی بالای سرش نیست اما لای قنداق نوزادش پنج هزار تومان اسکناس دیوانهکننده هست و کمی آنسوتر، یک قابلمه مسی پر از چلوکبابهای حاجی خان که عطرش کوچه را برداشته بود.
سه: نگاه کن ظلمت و ستم آلزایمر را که همین دُردانه وقتی به پیری رسید دیگر از آن همه درخشش چیزی برایش نماند.
رفته بود خانه دخترخالهاش در تهراننو و دیگر هیچ به یاد نمیآورد. هنوز وقتی کامل زیر سلطه آلزایمر نرفته بود گاهی که دستش تنگ میشد برای زنده کردن حقالزحمهاش از رادیو، چادر به سر میکرد و سلانه سلانه خود را تا جلوی اداره حسابداری رادیو تهران میرساند و گردنی هم کج میکرد.
او که در اوج شهرت تمام درآمدش را برای سگهای ولگرد و گرسنه لالهزار گوشت میخرید نه تنها خود مبتلا به آلزایمر شد بلکه در سایه آلزایمرجمعی جامعه از یادها رفت. او که کنسرتهایش در رشت با بلیتهای 25 تومنی پر میشد و خالی میشد اما در راه بازگشت به تهران، یک قران پول سیاه لای چارقد خود نداشت که برای مرتضاخان و بقیه اعضای ارکسترش، نان و پنیر خالی بخرد چون همه درآمدش را در روز برگشت، جیرینگی به زنان شالیکار اختصاص داده بود.
چهار: آه ای فرحآباد ژاله یادت باشد که هنرمندی چنین سخی و قانع را در آن خانه محقر پوساندی. آه ای طهران ویران یادت باشد که مسیو اصغر به خاطر عظمت او، چنان دلدادهاش شد که حتی دینش را عوض کرد تا عشقش را ثابت کند. آه ای تهران بیچاره از این نمادهای عشق سیاه قدیمی، با من دیگر هیچ مگو.
پنج: یادت هست که وقتی شهرت مرغ سحرت عالمگیر شد تازه داشتی در یک محفل خصوصی صدایت را به آسمان میبردی که ناگهان رضاخان سر رسید. ناگهان رضاخان با آن شنل آبیاش پیدایش شد و نشست صدر مجلس. مرتضیخان اشاره کرد که « چه بزنم آخر که به قبای کسی برنخورد؟» تو یواشکی ندا دادی که «مرغسحر جانم، مرغسحر». کمی بعد وقتی شاه مملکت مجلس بزم را ترک میکرد صورت مرتضیخان چروک شده و از فرط خشم و ترس به رنگ بنفش سیر درآمده بود و او خود را ملامت میکرد که کاش مرغ سحر را نمیزدیم اما قمرشجاعقلب عین خیالش نبود.
عین خیالش نبود که سگرمههای درهم رفته شاه، نشان از این دارد که با سراینده این شعر - ملکالشعرای بهار- چه تیرهروزیها افتاده است. تازه بعد از این داستان بود که شهرت ترانه مرغسحر توی دهانها افتاد و عالمگیر شد و شهربانی سرپاس مختاری درصدد جمعآوری صفحههای گرامافونی آن برآمد. در عرض چند روز در تهران صفحههای قاچاقی مرغ سحر، هزارهزار نسخه با قیمتهای وحشتناک سر از بازار سیاه درآورد و در طاقچه خانههای مردم سکونت گرفت. ای طاقچههای قدیمی تهران! زبان باز کنید و بگویید که بر ما در این قرن سیاه، چه رفته است.
شش: آه ای تهران ویران یادت باشد که وقتی او آلزایمر گرفت و اندازه گنجشک شد دیگر کسی به دیدارش نرفت و او را روی آن تشکچه کوچکش ندید که از همه چیز بریده بود و لب به چیزی نمیزد. نه گیلاس و نه دستنبو و نه به نُتی سرگشته از تار مرتضیخان. با اینکه وزیر بهداری برایش کوپن تریاک در نظر گرفته بود اما او در فراموشخانه خود جز ترنم سکوتی ویرانگر هیچ ترانهای به لب نداشت. انگار لبهای کبودش ضدخاطرات ترانههایش را از یاد برده بود.
کمی بعد که وارد ابنبابویه شد دیگر هیچ یادش نمیآمد از آن دوران شکوه و بخشندگی. اندازه گنجشک شده بود و هیچ گورکنی برایش مرغ سحر را زمزمه نمیکرد. اینکه ما اکنون بعد از نود و بوقی، با شنیدن مرغ سحر، اندوه سراسر سینهمان را تسخیر میکند به خاطر همین تاریخی است که پشت سر خود میکشاند.
هفت: او که عواید کنسرت خراسان را به آرامگاه فردوسی و جایزه ترانهخوانیاش در همدان را به عارف غضبدیده پیشکش میکرد و درآمدهای کنسرت شیرخورشید سرخ (1308) را به بچهیتیمهای تهران اختصاص میداد و مزد آوازخوانیاش در میانههای دهه بیست را به سرعت به خانه خدمتکار قدیمیاش در اکبرآباد میرساند حق داشت در روزهای پایانی زندگیاش بینان و بیقاتق بمیرد.
در اتاقی بیفرش. با غروبهای جانگدازش و چنین شد که وقتی در آخرین گلریزانش، نورعلیخان و حسین ضربی و دیگر دوستداران او مبلغ دوازده هزارتومان جمع کردند تا خانهای برای روزهای سرگردانی قناری افسانهای موسیقی ایران بخرند اما تمام آن مبلغ را به همان بچهیتیمی که یک عمر سرپرستیاش را بر عهده داشت تقدیم کرد و چند روز بعد هم آخرین نفسها را کشید. تو با خودت چه کردی. تو با ما چه کردی آخر.

