روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | در آغاز دهه ده شمسی، تهران از آن موج مدرنیته ادبی و هنری که در اروپا و پاریس بهراه افتاده بود کمکم تاثیر گرفت. در تهران داستان خیلی محدودتر بود. گروههای تحصیلکرده در اروپا در گعدههای کوچک خود جمع میشدند و شعر میخواندند و قهوه مینوشیدند و فرهنگ کافهنشینی را در ابعادی بسیار کوچک و در یکی دو نقطه تهران اختراع میکردند.
مهمترین گروه، گروه سبعه بودند. هفت ادیب مشهور و متجدد اما وفادار به قالبهای کهن و قدیمی. البته که بیشتر از هفت نفر بودند. پدرخواندههای ادبیات ایران و استادان بلامنازع. چه اسمهایی: ملکالشعرای بهار، حسن تقیزاده، عباس اقبالآشتیانی، سعید نفیسی، نصرالله فلسفی، علیاصغر حکمت، رشید یاسمی، محمد فروزانفر، محمد قزوینی پژوهشگرانی سختکوش که آثارشان تاثیرهای مشخصی بر روند حفظ سرمایه ادبی گذاشته است.
جوانان تازه از فرنگ برگشته هم بودند که یک نسل از آن بزرگان جوانتر بودند و راهی به گعدههای آنها نداشتند. مسعود فرزاد که برادرزن سعید نفیسی بود گاه پنهانی و با رانت شوهرخواهر در محفلهای ادبی آن گروه از بزرگان حاضر میشد و برای بقیه دوستانش خبر میآورد. بقیه دوستان چه کسانی بودند؟
نویسندهای لاغراندام با زبانی گزنده که یک دوره تحصیل ناکام در بروکسل و پاریس را از سر گذرانده بود و از خانوادهای منتسب به قاجار برخاسته بود و در آستانه سی سالگی قرار داشت و بسیاری او را ستاره آینده ادبیات ایران میدانستند و نامش صادق هدایت بود. دیگری پسر یک بازرگان که تحصیلاتش را در آلمان از سر گذرانده بود و شیفته جریان سوسیالیستهاي آلمانی شده بود و نامش بزرگ علوی بود و
سومی که روحانیزاده بود و کودکیاش را در سامره گذرانده بود و دورهای در فرانسه حضور داشت و رئیس کتابخانه معارف در تهران بود، یعنی مجتبیمینوی و نفر چهارم هم همین مسعود فرزاد. زاده سنندج که در لندن اقتصاد خوانده بود. این چهار جوان همسن و سال ریاست عرفی صادق هدایت را که سن بیشتری از بقیه داشت و نبوغش کاملا مشخص بود، پذیرفته بودند.
اولین دوستی در این گروه بین بزرگ علوی و صادق هدایت شکل گرفت که در یک کتابفروشی مسیرشان بههم خورده بود. دوستی فشرده این گروه هم بین 1310 تا 1315 جریان داشت. در 1310 اعضای اصلی این گروه صادق هدایت و مجتبی مینوی 29 ساله، بزرگ علوی 27 ساله و مسعود فرزاد 25 ساله بودند. این جمع خواستار ایجاد زبان نو و شکستن کلیشهها و مبارزه با سایه پدران و ادیبان قدیمی بودند. هدایت فرانسه میدانست و علوی آلمانی و مینوی عربی و فرزاد انگلیسی.
پس شوخطبعانه و مبارزهطلبانه نام گروه خود را گروه ربعه گذاشتند. گروه ربعه هر روز بعد از پایان کار اداریشان ابتدا در کافه فردوس در چهارراه مخبرالدوله و بعد در کافه رُزنوآر لالهزار (بعدها که دستگاه رضاشاهی استعمال اسامی فرنگی را ممنوع کرد نام آن به کافه ژاله تغییر کرد) جمع میشدند و تا پاسی از شب حرف میزدند. درباره ادبیات، درباره اوضاع پیرامون و البته شوخی و خنده. آنها نوجو و فرنگرفته بودند و میخواستند ادبیات جدیدی بیافرینند که با پسند نسل نوآمده خودشان تطبیق کند.
بعدها افراد دیگری هم به این جمع چهارنفره اضافه شدند. کسانی از قبیل عبدالحسین نوشین که از فرانسه برگشته بود، ذبیح بهروز که علاقههای پژوهشیاش با این جمع مشابهتهایی داشت، غلامحسین مینباشیان، شین پرتو که هدایت را پیش خودش به هند برد، محمد مقدم و آخر سر پرویز ناتلخانلری. بهزاد وفاخواه بقیه ماجرا را اینگونه نقل کرده است:
آنها نه خود را با ادبای سبعه و ادبیات کهن نزدیک احساس میکردند (به قول بزرگ علوی «آنها ادبشناس بودند و ما میخواستیم ادبیات خلق کنیم») نه با جریان پاورقینویسی و ادبیات رمانتیک زمان خودشان که با نویسندههایی از قبیل محمد حجازی، مشفق کاشانی، علی دشتی و حسینقلی مستعان شناخته میشد.
دوران روشنفکران صدر مشروطیت هم که گذشته بود. در این شرایط این چهار نفر میخواستند شکلی جدید و مدرن از ادبیات برای ایران پیریزی کنند. فرزاد و مینوی دغدغههای پژوهشی داشتند و علوی و هدایت بیشتر دغدغه داستاننویسی داشتند. هدایت همیشه منتقد لحن رمانتیک و احساساتی بزرگ علوی بود. هرچند علوی چندان هم به او گوش نکرد و در معروفترین اثرش «چشمهایش» این لحن را به مشخصه اصلی اثرش تبدیل کرد.
مینوی درمورد زبان و جملهبندی آثار هدایت سختگیر بود و اعتقاد داشت او آنقدر که باید به فارسیِ درست در آثارش توجه ندارد. هدایت در جواب میگفت تو تنهات به تنه قزوینی و نفیسی خورده و نمیتوانی از جامه فاخری که آنها برایت دوختهاند بیرون بیایی. کشمکش اصلی اما بین فرزاد و مینوی بود که در طول زندگی هم بارها سرنوشتشان در جاهای مختلف بههم گره خورد و دوستیشان به دشمنی هم بدل شد.
ازجمله انتقاد مینوی به بزرگترین پروژه زندگی فرزاد یعنی تصحیح دیوان حافظ که باعث شد فرزاد کینه او را به دل بگیرد. رفتن هدایت به هند و زندانی شدن بزرگ علوی در سال 1316 به جرم کمونیست بودن به همراه گروه 53 نفر، پایانی بود بر گعدههای این گروه. مسعود فرزاد تنها شاعر گروه بود. مسعود فرزاد در سالهای آخر دوره رضاشاه دوباره به انگلستان رفت و با آغاز کار رادیو بیبیسی در 1319 در این شبکه ده سالی بهعنوان گوینده و برنامهساز مشغول بهکار شد اما با بالا گرفتن اختلاف بین انگلستان و دولت ایران در زمان ملی شدن صنعت نفت از این شبکه استعفا داد. مثل خیلی دیگر از جوانهای دوران خودش بهشدت میهنپرست بود. پژوهشهای عمیق و متعددی درباره حافظ کرد.
مجتبی مینوی در انگلستان همنشین و همکار شرقشناسان مشهوری شد. اختلاف زیادی هم با آنان داشت. به تندخویی شهره بود. او هم زمانی در بیبیسی کار کرد و به علت همان اختلافات پیشگفته از آن جدا شد و به ایران برگشت و در دانشگاه تهران مشغول به کار شد. تنها عضو گروه بود که در ایران از دنیا رفت. دوسال پیش از انقلاب.
بزرگ علوی هم بهواسطه داستاننویسی و هم بهواسطه درگیری در دنیای سیاست بعدها مشهور شد. از میان آثار مشهورش «چمدان» را وقتی نوشت که هر روز عصر با اصحاب ربعه در کافه رزنوآر همصحبت بودند. با گروه پنجاهوسه نفر به زندان افتاد، بعد از شهریور 20 در تاسیس حزب توده مشارکت کرد و وقتی کودتای 28 مرداد اتفاق افتاد در وین بود و همانجا از آلمان شرقی تقاضای پناهندگی کرد و تا انقلاب ایران در بلوک شرق ماند.
بهترین آثارش را بین شهریور 20 و کودتای 32 نوشت. صادق هدایت اما در سال 1330 در پاریس خودکشی کرد. این شعر از مسعود فرزاد در توصیف گروه سبعه به یادگار مانده است: «هدایت مرد و مسعود مردار شد/ علوی به کوچه علیچپ زد و گرفتار شد/ مینوی به راه راست رفت و پولدار شد»!

