روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی| برای من دکتر فیاض از مدرسان ‌‌کنکور مردی الهام‌بخش بود که هیچ‌وقت فراموشش نخواهم کرد، نه اینکه از کنار به نزدیکی‌های وارستگی سائیده باشد، نه او واقعا انسانی وارسته بود، مردی باسواد و مودب که همه‌چیز داشت به‌جز یک پا که در یک تصادف جا گذاشته بود، دنیا میان دادوستدهایش با آدم‌ها یک پا به‌جای آن‌همه فضیلت از او برداشته بود که فکر کنم باز هم ضرر کرده بود.

من دو سال شاگرد ایشان بودم و دلم می‌خواست زندگی مثل قدم زدن روی برف دست خورده باشد جوری که فیاض جلو برود و من پا در جای قدم‌های دکتر بگذارم اما نشد و خب طبیعی هم هست، نمی‌شود زندگی آدم‌ها را جعل کرد، زندگی شبیه حرکت روی برف نیست و دکتر فیاض هم به‌جای دو پا، بال داشت و این یعنی من باید می‌پیچيدم در خیابان خودم و نخ زندگی را از آنجا که برای من گذاشته شده می‌گرفتم و ادامه می‌دادم.

حالا که دوباره برمی‌گردم و جوانی را مثل فیلم از جلوی چشمم می‌گذرانم دکتر فیاض به‌چشمم می‌خورد، هنوز برای من هم نماد استقامت، انسانیت و وقار است و ته ماجرای زندگی‌ام اگر آن «آرامش مدیترانه‌ای» را لمس کنم حتما عاقبت بخیر شدم، حتی اگر یک پایم را در یک تصادف سهمگین از دست داده باشم و حالا گاهی با پای مصنوعی گاهی روی یک‌ویلچر تدریس کنم.

ساعت‌ها معاشرت در کنار دکتر فیاض را تجربه کرده‌ام‌ و منتظر بودم که یکبار رد نگاهش از گوشه چشمش به‌پای مصنوعی برسد و گلایه‌ای از دنیا و روزگار توی کلامش متبلور شود و ‌من هم نخ را بگیرم و شروع کنم به دلداری دادن و مصیبت‌خوانی‌های شخصی و تا مدال طلای مسابقه «من از همه بدبخت‌ترم» را دشت نکرده‌ام ‌ول‌کن ماجرا نباشم! اما نشد، حتی یکبار! و این‌هم رفت توی لیست خواسته‌های برآورده نشده.

او همیشه از موهبت زندگی می‌گفت و من همیشه به‌جای خالی پایش نگاه می‌کردم. اما هیچ‌وقت ندیدم که دست به‌جای خالی پا بکشد و من همیشه به فکر این بودم که چرا من مدام جای خالی دندان را زبان می‌زنم اما او هیچ‌وقت جای خالی پایش را لمس نمی‌کند! من تا مدت‌ها بعد فکر می‌کردم که آدم یک پای اضافی دارد که اصلا برای ادامه زندگی به آن نیازی نیست و همان فلسفه سقراطی کاری کرده که حالا می‌توانم یک کلیه‌ام را اهدا کنم. وقتی بدون یک‌پا می‌شود آنچنان در قله اعتماد به‌نفس و‌ وقار و نجابت ایستاد، بدون ‌کلیه که هر چیزی ممکن است.

آقای فیاض نمی‌دانم کجای جهانید، نمی‌دانم هنوز همانی هستید که آن‌وقت‌ها بودید، نمی‌دانم دست روی پای مصنوعی می‌کشید یا نه! نمی‌دانم هنوز انیشتین را به هاوکینز و هاوکینز را به همه دنیا ترجیح می‌دهید یا نه. نمی‌دانم عاشق شدید یا هنوز می‌گویید همین آفتاب و ماه و زمین و کائنات به‌اندازه کافی به آدم عشق می‌دهند و انسان عاشق ضعیف شده انسان واقعی است. اما می‌دانم شما من را در معلمی میخکوب کردید. وجه اشتراک من با شما همین حرفه بود که حالا هم ادامه‌اش می‌دهم. من فقط وقتی درس می‌دهم شبیه‌تان هستم! همین!

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.