روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| (مقدمه: شاید این یادداشت را زیرجلکی به یاد علی دایی نوشتم. شاید تحت تاثیر آن آقایی که به دایی گفته بود شصت سال بعد هیچ‌کس از تو یادی نخواهد کرد. اما من چرا امروز بعد از شصت سال یاد مردی افتادم که کت و شلوار طوسی تنش بود و چشم‌‌های مورب داشت و چالی روی گونه راستش بود وقتی که می‌‌خندید. شاید شصت سال بعد نیز که صد کفن پوسانده‌‌ام آدم‌‌هایی چون من یاد علی دایی باشند و عکس‌‌های او را بر دیوار خانه‌‌شان در کندوان و دشت‌‌مغان و بیله‌‌سوار به دیوار بزنند. این سیر تسلسل ادامه خواهد داشت داش‌‌ نبی راحت بخواب).

یک: 61سال پیش ساعت11 همین امشب بود که زمین غرش کرد و زلزله آمد و بیش از 12هزار نفر از بویین‌‌زهرایی‌‌ها در خاک و خون غلتیدند. روز دهم شهریور سال 1341 و به بزرگی 7/2ریشتر، که می‌‌گفتند در صد سال اخیر، مهلک‌‌ترین تکانه زمین بوده است. با هزاران کشته و بیش از 800 نفر زنده به گور. اما اکنون نه از بازماندگان آن فاجعه خبری هست، نه کسی به محله «تهران‌‌نو» می‌‌رود که کوچندگانِ جان به در برده از زلزله را آنجا ببیند.

با این همه هر سال همین موقع‌‌ها، من به یاد یک مرد سینه‌‌ستبری می‌‌افتم که کت و شلوار نازک طوسی تنش بود و چشمان مورب داشت و قلبی که از یخچال‌‌های طبیعی طهران‌‌قدیم بزرگتر بود و پاهایی که آن روزها از بس برای گلریزان بویین‌‌زهرایی‌‌ها راه رفته بود تاول زده بود.«غلامرضای یکی یکدانه من.»

دو: فصل برداشت بود و خرمنگاه‌‌ها پر از همهمه. محصول آلو و زردآلو و گردو چنان بابرکت بود که میدانی‌‌های تهران رفته بودند بخرند و بیاورند و بریزند تو میدان. شباهنگام اما اول یک باد شدیدی وزید و درها را به هم کوبید و بعد رعد و برقی زد و ناگهان دنیا کن‌‌فیکون شد. چه محشر کبرایی. نخست همان میدانی‌‌ها بودند که خبر را به تهران رساندند. سازمان‌‌های شیر و خورشید و ارتش به فریاد آنها رفتند. هنوز عکس گوهر را دارم که به خبرنگار تهران‌‌مصور گفته بود«شب قبل در خواب دیدم که هشت تا دندانم را درآورده و کف دستم گذاشتند و فردا هشت نفر از اعضای خانواده‌‌ام زیر آوار ماندند.»

حتی ملکه هلند هم به بویین‌‌زهرا رفته بود. حالا اگر با پیرمردهای بویین‌‌زهرایی اهل تهران‌‌نو بنشینی می‌‌گوید «چند روز بعد، دیدیم عده‌ای از مردان تهرانی برایمان چادر آورده‌‌اند. بیشتر از آن چادرها آن سیگار و بیسکویت و نانی که به شکل منظم داخل چادرها چیده بودند باعث سبکدلی‌‌مان شد. یک مرد سینه‌‌ستبر هم روی زمین ویرانه، اهالی را جمع کرده و دورش حلقه زده و نشسته بودند و دانه دانه به هر کدامشان، با احترام یک اسکناس ده تومانی می‌‌داد که آن موقع می‌‌شد باهاش دوتا فرش خرید.»

سه: غلامرضا زنگ زده بود به رفقاي جان و جگرش: آقاروح‌‌الله جيره‌‌بندي و ممدحسين شمشاد و داش‌‌نبی و خیرالله و خجسته‌‌ و بیوک‌‌آقا جدیکار و الباقی گوش‌‌شکسته‌‌ها و توپچی‌‌ها و گفته بود «فردا هشت صبح - خیابون پهلوی» که از آنجا پیاده بروند تا فردوسی و توپخونه و باب‌‌همایون، بازار کفاش‌‌ها. لنگی را هم گره زده و انداخته بودند توی فولکس واگن‌‌شان.

دست هر كدام‌‌شان يكدانه سيني بزرگ يا مجمعه بود و هر كي هرچقدر كه كرمش بود اسكن مي‌‌انداخت تو آنها و غلامرضا با چشمانش قربان‌‌صدقه‌‌شان می‌‌رفت. برایشان سرخم مي‌‌كرد یا با چشم‌‌های خیسش تشکر می‌‌کرد و می‌‌گذشت. از دوراهي يوسف آباد انداخته بودند پياده تا ايستگاه راه‌‌آهن، سیخکی رفته بودند؛ از جلوي سينما امپاير، سينما اميريه، سينما راديوسيتي گذشته بودند، از چهارراه اميراكرم و سپه و منيريه و معزالسلطان و چهارراه دلبخواه هم گذشته بودند.آن عکس را دارم که صندوقچه پول‌‌ها به گردنش است و چشم‌‌هایش غم و نم را باهم دارد. صندوق‌‌هايي كه هنوز ساعت 12 ظهر نشده، پر شده بود از سکه سیاه و اسکناس مچاله و اشك و گوشواره و گردنبند و انگشتري طلا.

چهار: در تمام آن لحظه‌‌ها اما چشم‌‌های غلامرضا از خون و اشك و آه و حسرت پر بود. از قدرداني اين مردم فهميده و هم‌‌درد. از كارگري كه كُت‌‌اش را توي سيني‌‌اش انداخته بود از پيرزني كه چادرنمازش را سخاوتمندانه بخشيده و رفته بود. از پسرك بليت‌فروشي كه تمامي آن دو تومن درآمد روزانه‌‌اش از فروش بليت بخت‌‌آزمایی اعانه‌‌ملي‌‌اش را انداخته بود توی مجمعه. از مغازه‌‌داري كه به غلامرضا گفته بود «من به هيشكي غير از خودت اطمينان ندارم داش‌‌غلام، بيا داخل مغازه، اين دخل من و اينم تو. هر چي طلبه‌‌ای بردار»

حتي جهودهاي خيابون رفاهي هم که به کنسی شهره بودند مشت مشت پول نشمرده، توی ساك او ريخته بودند. غلام و رفقا آن روز چهاركاميون خواربار و پوشاك جمع كرده بودند. نشان به آن نشان که پول‌‌ها را توی كيسه‌‌های شكرهاي سفيد ريخته بودند که وقتي شمردند از بيست هزار تومن بیشتر بود. حالا غلام اگر راه بویین‌‌زهرا را در پیش می‌‌گرفت می‌‌توانست. آن روز حالش از تمام روزهایی که طلا گرفته بود خوشتر بود. راه افتاده بودند سمت قزوين و رودك و اشتهارد كه خودش پول‌‌ها را با دست خودش بريزد توی دامن مادراني كه چشم‌‌شان خيس بود و عروساني كه لباس‌‌شان مشكي بود و چوپاناني كه بره‌‌های ابلق‌‌شان مرده بود.

پنج: من به قربان آن كت و شلوار طوسي‌‌ات بروم که چقدر برازنده‌‌ات بود. روز گلریزان، به همراه داش‌‌نبي و خجسته و بيوك‌‌آقا نشسته بودند توي آن بنز 190 عروس داش‌‌غلام و كيسه كيسه بخشش‌‌های مردم را برده بودند خانه. با رفقا دور هم چمباتمه زده بودند و پول‌‌ها را ریخته بودند روی چادر خانجون و تختی به شوخی گفته بود «بچه‌‌ها اسكناس‌‌ها سوا، سكه‌‌ها سوا، چشم‌‌تون دزد نباشه‌‌ها، دست‌‌تون نلرزه یه موقع؟»

عکس پول‌‌ها توی كيسه شكرهاي سفيد را بعدها در خانه عمه‌‌نرگس همشیره کوچیک تختی دیدم. عکس بيست هزار تومن پول جيرينگي. عکس راه افتادن‌‌شان به سمت قزوين و رودك و اشتهارد كه پول‌‌ها را با دست خودشان بريزند توی دومن عروسان مشکی‌‌پوشِ صورت چنگ‌‌زده و چوپانان یتیم دشت. غلام با پاهاي تاول زده رفته بود. بس که گرد و خاک غلیظ بود صورت‌‌شان را با دستمال پوشانده بودند. 105 دهکده با خاک یکسان شده بود.

شش: بریده‌‌جرایدش را دارم که غلام در کیهان و اطلاعات 14 شهریور آمادگی خود را برای گلریزان اعلام داشته و چهار روز بعد به بیمارستان نجمیه رفته تا از زلزله‌‌زدگان عیادت کند. عکس‌‌اش را دارم با آن چشم‌‌های مورب و گونه چال افتاده که هر وقت مو به تنش سیخ می‌‌شد عضلات صورتش این شکلی می‌‌شد. بعدها درست یا غلط، سندی را دیدم که روز جمع‌‌آوری هدایای مردمی در چهارراه قوام‌‌السلطنه، مامورین لباس‌‌شخصی، دسته چند نفری او و رفقایش را به طور غیرمستقیم متوقف کرده بودند

اما غلامرضا به کار خود ادامه داده بود. بعدها درست یا غلط، حتی در زندگینامه استفان هاوكینگ -فیزیکدان معروف- خواندم که او نیز برای دیدار از زلزله‌‌زدگان بویین‌زهرا که فاجعه‌‌آمیزترین زلزله صدسال اخیر محسوب می‌‌شده، به آنجا سفر کرده است. بعدها درست یا غلط، خواندم که ننه‌‌مهتاب، زن لال بویین‌‌زهرایی آن زلزله را پیشگویی کرده بود. من به درست یا غلط‌‌شان کار ندارم.

مهم این است که هر سال 10شهریور، شمایل یک مرد کت و شلوار طوسی از جلوی چشمم رژه می‌‌رود که چشم‌‌های موّربی دارد و روی گونه راستش چال افتاده است و به نبی می‌‌گوید «چشم‌‌هاتون دزد نباشه‌‌ها.» نه داش غلام. لابد دزد ندیدی که به نبی سلاخ می‌‌گویی. لابد دزد ندیدی. دزدها را من دیدم. کاروان کاروان. ساربان ساربان. وقتی که چشمانم نمی‌‌دید. دزدها را من دیدم نبی سلاخ.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.