روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | اسفند 66 بود. بعدازظهر بود و در خانه تنها بودم و داشتم با کتابهای ترم دوم دانشگاه سرو کله میزدم. صدای انفجاری سنگین مرا از جا پراند. مشابه انفجارهای بمبارانهای تهران بود. سریع رادیو را باز کردم و بعد از چند لحظه صدای آژیر قرمز بلند شد. با خودم گفتم لابد غافلگیر شدهاند.
هیچ کدام از همسایهها هم از واحدهایشان بیرون نیامدند. طبق تجربه قبلی همگی به این نتیجه رسیدیم که حمله هوایی بوده و تمام شده است. 10دقیقه بعد، انفجار دوم شیشههای خانه را لرزاند. کم کم هیاهوی همسایهها شنیده میشد که شگفت زده بودند که چرا آژیر قرمز پخش نمیشود. یک ربع بعد سومین انفجار. تا قبل از تاریک شدن هوا؛ هفت انفجار تهران را لرزاند. مردم سراسیمه بودند و به زیر پلهها و زیرزمینها پناه برده بودند.
شب بود که اعلام شد تهران مورد حمله موشکی قرار گرفته است. هفت انفجار در کمتر از دو ساعت از ظرفیت روانی این مردم بیشتر بود. داستان فردا صبح هم ادامه یافت. مدارس و دانشگاهها تعطیل شدند و میلیونها نفر تهران را در یک پروسه عجیب ترک کردند.روایت رسمی این گونه است:
«عراقیها در طول قریب به ۵۰ روز به شلیک ۱۸۹ موشک اقدام کردند. از این تعداد ۱۳۵ فروند در تهران، ۲۳ فروند در قم، ۲۲ فروند در اصفهان و تعدادی در تبریز و شیراز و کرج فرود آمد. این حملات موجب قربانی شدن بیش از ۲ هزار ایرانی شد و حدود یکچهارم جمعیت تهران را فراری داد. ایرانیها در پاسخ به این موشکباران با شلیک ۷۵ تا ۷۷ موشک هواسونگ-۵ - مدل تولید کرهشمالی اسکاد - به این حمله پاسخ دادند.» در 28 اسفند حتی شایعه تصمیم حکومت عراق برای بمباران شیمیایی تهران هم پیچید که دلهره را بیشتر کرد.
با مادر و خاله و پسر خالههایم عازم ورامین شدیم. کل اسفند را در شهرکهای اطراف ورامین بودیم. پدرم یکی دوبار سراغم آمد و مرا برد باغ دوستانش در کردان که خب از همه لحاظ خوش میگذشت اما احساس کردم باید برگردم ورامین پیش مادرم. حوالی عید بود مادرم که دبیر دبیرستان بود، مجوز استفاده از یک مدرسه در فشم را به عنوان پناهگاه گرفت. رفتیم فشم.
مدرسه روی یک بلندی قرار داشت و اطرافش تا چشم کار میکرد باغهای گیلاس بود. مدرسه برای موشکباران تعطیل بود و کل دو سه تا کلاس مدرسه در اختیار ما قرار گرفته بود. اگر رویت عقرب در رختخواب در یکی از شبها نبود میتوانستیم با خیال راحت برای مدتها آنجا بیتوته کنیم. اما این عقرب کوفتی کار را خراب کرد. به تدریج خانوادههای دیگری هم به مدرسه آمدند و یک جور کولونی پناهندگان در فشم شکل گرفته بود. برای من که ایدهآل بود. میرفتم در کوههای اطراف و باغها گشت میزدم و کیف میکردم.
گهگدار باغبانها هم ما پناهندگان بینوا را شناخته بودند و سطلهای پر از گیلاس درجه یک فشم را براي ما میآوردند. هفتهای یکی دو بار میرفتیم تهران و به اموراتمان میرسیدیم. رفتن به این شکل بود که دو ساعت و نیم در یک صف طولانی میایستادیم و با اتوبوس به تهران میآمدیم و بعدازظهر سریع به پناهگاه باز میگشتیم.
در دانشگاه گفتند که میتوانید از هر دانشگاهی که میخواهید پذیرش بگیرید و یک ترم دانشجوی مهمان باشید. با پدرم رفتم بابل و در دانشکده فنی این شهر ثبتنام کردم. برای شش واحد. خب بعد از عید کارم درآمد. تازه هجده سالم تمام شده بود و هر هفته شنبه کله سحر ساعت 5 صبح باید در ترمینال شرق بودم و سوار بر مینی بوس به سمت بابل میرفتم تا به کلاس ساعت 10 برسم. یک کلاس هم ساعت یک تا سه داشتم.
عصر از بابل با سواری یا مینیبوس میرفتم بابلسر و در یکی از هتلهای ارزانقیمتش اتاق میگرفتم و یکشنبه صبح دوباره برمیگشتم بابل و بعد از پایان کلاسها در بعدازظهر، بلافاصله به تهران برمیگشتم. معمولا آنقدر برای بازگشت به تهران اضطراب داشتم که خارج از صف و بر روی پیت حلبیهایی که بین صندلیها قرار میدادند مینشستم و تا تهران کمر درد میگرفتم و میآمدم. سخت بود؟ نمیدانم.
آسان نبود اما خوشیهای خودش را داشت. عصرهای شنبه که تنهایی میرفتم ساحل بابلسر و در بیهودگی مطلق با فراغبال غروب خورشید را نگاه میکردم و ساعتها قدم میزدم و یا بوی حیرتانگیز بهار نارنجهای اردیبهشتی. تجربههای دلنشینی بودند. یا شاپرکها و شب پرههای غولآسایی که به سقف اتاقهای هتلهای ارزانقیمت چسبیده بودند و بوی نای اتاقها و گذر از جاده هراز که چه جاده زیبایی بود.
آن تابستان به جز این مسافرتهای هفتگی، برای من هجده ساله یک غافلگیری دیگر هم داشت. وقتی که در تیرماه ایران قطعنامه 598 را قبول کرد. که خب این خودش داستان دیگری است.

