روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: اولینبار که علی پروین را از نزدیک دیدم کم مانده بود سکته قلبی و مغزی را باهم و یکجا بزنم به اضافه یک قانقاریای سوختهدلانه. من تازه پشت سبیلهایم سبز شده بود و با هزار عّزوجّز، بچههای گروه فوتبال را راضی کرده بودم که دعوتش کنیم برای یک مصاحبه بلند به کیهان ورزشی. یکهو از پنجره دیدم که یک آقای چشمآبی تبخالزده، پشت موتور ایرج جنگی وارد حیاط کیهان شد و قیامتی بر پا شد. گلویم خشک شده بود. روی هوا بودم.
حتی نتوانستم باهاش یک دست ساده بدهم. وقتی با حسین و فریدون، اتاق مصاحبه را خلوت کردیم سهنفره نشستیم مقابلش. اما درد این بود که هر کار کردم صدا از گلویم درنیامد که درنیامد تا سوالاتم را بپرسم. عین بچهای شرمرو كه در یک مهمانی بزرگ دست و پایش را گم ميکند، لالمونی گرفتم و مجبور شدم دانهدانه سوالهایم را بنویسم روی کاغذ و بدهم دست حسین که بپرسد.
آن روزها تازه مصاحبههایی خانمانبرانداز از گابریل گارسیا مارکز خوانده بودم و میخواستم با الهام گرفتن از آن سوالات ساختارشکن و فانتزی و مینیمال و سوررئال، جوابهای مدل نمایشگاهدارها را از علیآقا بپرسم و دنیا را بههم بریزم. مصاحبه با چند پرسش کلیشهای فوتبالی از طرف دوستان آغاز شد و هنگامی که حسین سوالهای مرا در دست گرفت علیآقا هاجوواج مانده بود از اینکه این چه سوالهای بیربط و غیرعادی است که این تُرک پاپتی برای اولینبار ازش میپرسد.
هم خندهاش گرفته بود و هم برایش تازگی داشت و هم اینکه قفل کرده بود. میگفت «خبرنگار که نباس خجالتی باشه آپسر». همهاش گیر داده بود به اینکه «این خودش چرا نمیپرسه»؟ میگفت «بابا راحت باش، ما هم عین خودت یک بشر عادی هستیم». اما نمیدانست که او در آن لحظه برای من دهاتی و بقیه خواهندگانش، یک بشر عادی نیست. من داشتم در تمام دقایق آن مصاحبه سه چهار ساعته قیامت که اولین گفتوگوی بلند پروین در بعد از انقلاب محسوب میشد و هنوز دنبالش میگردم شرشر عرق میریختم.
به قول تُرکها: تهران هنوز منجوق حیای مرا نشکسته بود! فردایش که هفت هشت صفحه از کیهان ورزشی را به این مصاحبه غریب اختصاص دادیم دکهها ترکید. مصاحبهای که خودم نشستم و پیادهاش کردم و به سبک مجلات ادبی و سینمایی تنظیمش کردم و یک مقدمه هم برایش نوشتم که تابلو بود بدفرم تحت تاثیر جادوی مدادرنگیهای مارکزِ بود. فردایش نفهمیدم اصلا خودش هم متن آن مصاحبه را فهمید یا نه، ولی وقتی رئیس وقت کیهان بهشدت از ساختار مصاحبه و مقدمه، تعریف و توصیف کرد فهمیدم که یک مطلب چقدر میتواند نظر انقلابیون را نسبت به قهرمانان یا ضدقهرمانان عوض کند.
دو: اولین بار که یک شخصیت هنری را از نزدیک دیدم حال یک کودک قانقاریا گرفته را داشتم. از بس به ما یاد داده بودند که هر آدمی مخصوصا معروفها قابلیت یک مصاحبه خوشگل را دارد من دیگر همه را به شکل سوژه میدیدم. اما اینبار عین تمام مریضان عالم، گوشهای نشسته بودم و فقط نگاهش میکردم. محمد نوری صدای قیامتش را انداخته بود بالا و دیوارها را داشت میلرزاند؛ نازنین مریم. «جان مریم چشماتو باز کن». نفسم بالا نمیآمد.
خدایا این دیگر از کدام کهکشان آمده است؟ هنوز پشت سبیلهایم سبز نشده بود و در مهمانی خصوصی گروهی از پیشکسوتان ورزش مملکت نشسته بودم مقابل آوازهخوانی اسطورهای که عجیب ساده بود. وقتی ممدآقا با آن کت و شلوار ساده و نسبتا مندرس چارخانه و آن عینک قابقهوهای و آن جلوموهای ریخته و آن بینی مدل پنج، نازنین مریم را میخواند دل من هم مثل دیوارها میلرزید. هاج و واج فقط نگاهش میکردم. این صدا از کجای کهکشانها میآید.
آنهم بدون همراهی گروه موسیقی و داریه و دمبک و بلندگو. این زمهریر مخمل از کدام پهندشت کویرین در این خاک کهنه نشسته است. این دریای خروشان از کجا میجوشد. این بانگ ماورایی از کدام حنجره به خون خفته. بچهها گفتند «تو که عاشق مصاحبه با ممدآقا بودی؟ این بهترین فرصته، سرش هم گرم است.» اولینبار بود که به شغلم خیانت کردم. فقط سیر نگاهش کردم و گذشتم. عالمی که با نای نازنین مریم لبالب شود چرا باید جایش را به مصاحبههای عصاقورت داده یک خبرنگار سادهدل بچهسال و پرسشهای مبتذل او بدهد؟ بگذارید ستارهها هم امشب کیف کنند.
سه: اولین بار که یک شخصیت سیاسی را از نزدیک دیدم باز لالمانی گرفته بودم. هنوز پشت سبیلهایم سبز نشده بود که کیهان تبریز مرا فرستاد برای مصاحبه با استاندار. اولین گفتوگوی زندگیام بود. آقای مهندس غروی رفته بود برای افتتاح باشگاه پاس و من و عکاس خودمان را رسانده بودیم. هنوز موهای صورتم درنیامده بود. فقط چند ماهی از پیروزی انقلاب میگذشت. خودکار و کاغذ و ضبط قدیمی خبرنگاری در دست لرزانم، میلرزیدند. هر کاری کردم یک جمله از گلویم درنیامد.
آنقدر منتظر شد که خودش شروع کرد: «سوالتان چه بود؟» و من به ترکی گفتم «ضجکیذزحظمتص»! یا چیزی غیرقابل فهم شبیه این. گفت نمنه؟ گفتم «چنصگطخطذثزذد». یا چیزی شبیه این. راه گلویم بسته بود خوب. خدا به دادمان رسید و قهوهچی باشگاه سینی چای را آورد و نشستیم هورت هورت چایی سر کشیدن. گفت «سوالی نداری آپسر؟» هر چه زور میزدم تمام سوالهای دنیا برایم ته کشیده بود. با هزار مصیبت فقط گفتم «نظرتان درباره ورزش چیه؟» و خوشبختانه بار کوه سبلان از روی دوشم برداشته شد. آه من پیروز شده بودم!
چهار: شما دهه شصت یادتان نمیآید. نباید هم بیاید. همان بهتر که نیاید. سالها بود سیاست ضدقهرمانپروری بر کشور حاکم شده بود و ما حق نداشتیم عکس هیچ قهرمان ورزشی را بزرگتر از شش در چهار چاپ کنیم. روزگاری بود که من یکبار بهخاطر مصاحبه بلند با حجازی و جدیکار توبیخ شده بودم. اما وقتی جنگ تمام شد و جامعه آرامآرام به سمت توسعه ورزش حرفهای پیش رفت فضا ملایمتر شد. حالا نسل اول قهرمانان بعد از انقلاب به ناگهان در میان مردم عجیب سوکسه پیدا کرده و به موجودی شبهقدیس تبدیل میشدند. مخصوصا فوتبالیستها.
وقتی نتوانی از اساطیر ادبی و تاریخی و هنری جامعهات چیزی بنویسی طبیعی است که محبوبیت کاذب موجوداتی چون پروین و استیلی و عابدزاده و ناصر محمدخانی به سقف بچسبد. شبهقهرمانهایی که وقتی در خیابانی ظاهر میشدند واقعا خیابان مسدود میشد. در آن روزگار غریب، دولتهای وقت راه را بر همه رقم قهرمانپروری بسته بودند الا یکدانه فوتبال که آنهم با رشد قارچی مجلات متعدد كه سر ملت را با همان سرطلاییها و پاطلاییهای تازه به دوران رسیده گرم کرده بودند.
دوران پوسترهای چهاررنگ بود و قیامت دختران دبیرستانی که عکس توپچیها را روی هوا میزدند. هر روز صدها نامه عاشقانه به دفتر مجله میرسید که در آن، دخترکان عاشقپیشه سادهدل، التماسمان میکردند که به دست احمد و حمید و مجید و کریم و علی و خدا و بقیه برسانیم و من دیگر تبدیل به دکانم شده بود این همه عاشقیت از راه دور. من دیگر اعصابم خطخطی بود از اینهمه معروفیت یکطرفه و بُتوارگی ستارگان فوتبال در میان دخترکان خوشخیال که تقصیری هم نداشتند طفلکیها.
هر روز گونی گونی نامه عاشقانه و رمانتیک آنها را در سطل زبالهها میریختم و باز دوباره فردایش روی میزم پر از نامههای سفارشی بود. «احمد عزیزم من برایت میمیرم بیا خودم را قربانی چشمانت کنم». «حمید عزیزم اگر تو را فقط یکبار ببینم نمیمیرم. شبهای ظلمات مرا سحر کن». داشتم با خودم میجنگیدم که من چرا باید نامهرسان و دلال محبت دخترکان عاشقپیشه وطنم باشم؟ داستان تا آنجا پیش رفت که یکبار حمید استیلی را دعوت کرده بودیم به گزارش هفته برای مصاحبه.
وسط گفتوگو گفتم بچهها چایی بیاورید. کمی دیر شد. از اتاق مصاحبه آمدم بیرون که سیگاری بکشم و چایی را پیگیر باشم که دیدم دخترکی سینی چای در دست، پشت در خشکیده است. خبرنگار تازهکارمان بود. صورتش از لبو ارغوانیتر شده بود و دستهایش میلرزد و استکانها روی سینی تلقتولوق رژه میرفتند. بس که عاشق از راه دور حمید بود و طاقت دیدن او را از نزدیک نداشت. همه تقصیرها از من بیرحم بود که با یک برخورد کلنگی، سینی را از دستش برگرداندم و گفتم یک خبرنگار هرگز نباید مقابل سوژه خود اینقدر مرعوب و هراسان باشد. یک خبرنگار هرگز نباید به چنین روزی بیفتد.
میدانم حرفهایم چرت بود. اما تاثیرش در آن خانم خبرنگار نوپا چنین بود که با اینکه آن روز ساعتها گریه کرد اما بعدها تبدیل به یکی از خبرنگاران خبره حوزه اجتماعینویسی شد و هنوز هم بعد از بیست سی سال هر وقت ببینمش میگویم یادت هست عرضه یک استکان چایی آوردن را نداشتی؟ باز لُپهایش ارغوانی میشود و به همسرش میگوید وای چه روزهایی داشتیم ما نسل ندیدبدید. آن روزها مملکت داشت در آتش مشکلات بعد از جنگ میسوخت و تب جدید قهرمانگرایی افراطی در نشریات، همه را از خواب و خوراک انداخته بود.

