روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: ‌اواخر دهه ۶۰ دوران قدر قدرتی سردار سازندگی بود و او به عنوان نفر نخست امور اجرایی کشور برای خود کیا و بیایی داشت که بیا و ببین! ما هم طفلان چشم به جعبه جادو دوخته‌ای بودیم که می‌توانست هر غضنفری را مارادونا کرده و به خورد جماعت دهد! این چنین بود که وقتی خبر آمد رئیس دولت برای حل مشکلات ریز و درشت منطقه، طی سفری رسمی عازم شهر کوچکمان در منتهی‌الیه شمالغرب کشور خواهد شد در قسمت‌های عمده‌ای از بدنمان عروسی به راه افتاد و از چند روز مانده خواب و خوراکمان تعطیل شد و شب‌ها تا خود صبح چشم به آسمان دوختیم و ستاره‌ها را شمردیم و برای دیدارش رویاپردازی‌ها کردیم.

آن روزها هنوز تتمه قداستی برای سیاستمداران باقی مانده بود و فکر می‌کردیم با یک سرکشی یک روزه تمام مشکلاتمان ضربدر صفر خواهد شد و به‌طور مثال دیگر مجبور نیستیم برای دبه‌ای آب ۱۰ کیلومتر پیاده‌روی کنیم و مثل تمام شهروندان جهان وقتی شیر آب را باز می‌کنیم انتظار داشته باشیم که مایعی شفاف که حاصل ارتباط کاملاً سالم دوتا هیدروژن با یک عدد اکسیژن است از آن جاری شود و خلق را از این فلاکت نجات دهد.

در روز موعود بعد از ساعت‌ها انتظار، وقتی هلیکوپتر حامل شیخ رفسنجان بر آسمان شهر پدیدار شد غریو شادی ملت به آسمان رفت و کسر قابل توجهی از همشهریان بر بالای بام‌ها رفته و دست تکان دادند. شرایطی مشابه فیلم روز باشکوه (کیانوش عیاری) بر شهر حاکم بود و قالیچه‌های رنگی از پشت بام‌ها و دیوارها آویزان شده بود تا رنگ و رویی به این تابستان تفتیده شهر بدهد. هلیکوپتر در حیاط بزرگ یک نهاد انقلابی فرود آمد تا هاشمی و هیات همراه از آنجا با ماشین‌های دولتی به ورزشگاه تختی منتقل شوند و دیدار عمومی با همشهریانمان داشته باشند.

هر چند بعدها قصه‌های محیرالعقولی از دقایق اولیه پیاده شدن از هلیکوپتر و دست به آب شدنشان ساخته و پرداخته شد و دهان به دهان گشت. از اینکه وقتی آفتابه خالی از آب را دیده بودند از فرماندار پرسیده بودند این چرا خالیست؟ که او هم جواب داده بود چون ماه‌هاست آب شهری قطع است و هر سال تابستان در این شهر چیزی به اسم آب وجود خارجی چندانی ندارد. البته یک قصه غیر معتبر هم از بقال ظاهرالصلاح شهر نقل می‌شد که می‌خواست وضو گرفتنش دم در بقالی‌اش را حتما حتما رئیس‌جمهور ببیند و بیچاره آن روز بیش از ده بار تجدید وضو کرده بود چون هی می‌گفتند دارد می‌آید و نیامده بود.

ما همه از اشتیاق دیدن اولین چهره معروف عمرمان از صبح علی‌الطلوع خودمان را به ورزشگاه رسانده بودیم و به هر جان کندنی بود در همان ردیف اول چسبیده به فنس ورزشگاه ایستاده و به جایگاهی که در ۵ - ۶ متری‌مان درست شده بود زل زده بودیم که دستان رئیس‌جمهوری با عبای آجری رنگ به نشانه ابراز احساسات بالا رفت و تلاش کرد چهره خسته و گرمازده‌اش را طراوتی بدهد.

جمعیت از مشاهده بی‌واسطه و رنگی کسی که ۱۰ سال تمام در قاب کوچک تلویزیون و به صورت سیاه و سفید حاضر بود اساسی ذوق زده شده و شعار می‌دادند و به هم فشار می‌آوردند تا در میزبانی کم نگذارند. رونالدوی آن روز ما، صورتی سرخ با چند تار مو به جای ریش و سبیل داشت و وقتی به افق چشم می‌دوخت و دنبال کلمه‌اي مناسب برای رساندن پیامش می‌گشت حسابی دلبری می‌کرد.

دو: دوم خرداد در ذات خود سلبریتی پرور بود و سلبریتی‌های آن روزها نه هنرمندان و ورزشکاران که سیاستمدارانی بودند که بعدها خیلی‌هایشان خود بیل و کلنگ به دست گرفته و شمایل زیبایی که توسط جامعه ساخته شده بود را با خاک یکسان کردند. یکی از آن مشاهیر، مهاجرانی بود که تا قبل از آن، ‌به‌رغم نمایندگی مجلس و معاونت ریاست جمهوری نتوانسته بود خود را کامل به جامعه بشناساند و در مجامع فرهنگی هم به دلیل انتشار کوتاه مدت نشریه بهمن و چهره لیبرالی که در نوشته‌هایش از خود به جای گذاشته بود کمی شناخته شده بود و البته به واسطه نشریات تندروی اصولگرا و افرادی چون مسعود ده نمکی که با او کج افتاده و سایه‌اش را با تیر می‌زدند!

اما حضورش در کابینه به عنوان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و جلسه رای اعتماد و متعاقب آن شیوه سخن گفتن‌هایش آرام آرام از او چهره‌ای جنجالی و مورد قبول و وثوق قشر دانشجو ساخت که همگان او را قطع به یقین رئیس جمهور آینده می‌دانستند. حتی نویسنده‌ای چون یوسفعلی میرشکاک که سرش درد می‌کرد برای ماجراجویی، سلسله یادداشت‌هایی را در روزنامه ابرار بنویسد با عنوان نامه‌هایی برای رئیس‌جمهور آینده و عطا را مورد خطاب قرار دهد و دغدغه‌های فرهنگی بخش‌های تندروی جناح راست را با او در میان بگذارد و او را به چالش بکشد.

مهاجرانی اما از میرشکاک نه به عنوان یک فعال سیاسی که به عنوان شاعری گرانسنگ که مجموعه‌ای به اسم ماه و کتان دارد یاد کرد و خواست دلجویی کند. ستاره بخت عطا طی یکی دو سال به درخشان‌ترین حالت ممکن رسید و حتی دو بار استیضاح مجلس هم نتوانست او را از کرسی وزارت دور کند. در همان روزها بود که برای سخنرانی در مسجد طوبی در تبریز دعوت شد و ما دانشجویان آن روزها کار و زندگی خود را تعطیل کرده و به هر نحوی که شده خود را به مسجدی رساندیم که تمام خیابان‌های اطرافش تحت کنترل ماموران ویژه بود و به این راحتی‌ها نمی‌شد داخل مسجد شد.

با دوربینی که از پسر دایی قرض گرفته بودم خود را در نقش یک عکاس جا زده و در نزدیکترین فاصله ممکن از وزیر قرار گرفته و شروع به عکاسی کردم و البته بیم آن داشتم که هر لحظه ماموری پیدا شود و دوربین قرضی‌ام را ضبط کرده و مرا به دردسر بیندازد. فرصت را غنیمت دیدم و عریضه‌ای از نامهربانی‌های چند ساله رئیس اداره ارشاد شهرمان نوشته و شخصاً تقدیمش کردم. با مهربانی و لبخند آن را گرفته و نیم نگاهی کرده و در جیب کتش گذاشت تا به وقت مناسب بخواند و دو ماه بعد از اداره کل ارشاد استان زنگ بزنند و مدیر کل مربوطه بگوید دردت چیست که به وزیر نامه داده‌ای؟ حالا که به گذشته نگاه می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد از این حجم عظیم از بلاهتمان، که روزگاری نگران یک رئیس اداره بودیم و حالا حتی اسم وزیر را هم به درستی نمی‌دانیم!

سه: اواخر دولت اصلاحات که خورشید محبوبیت خیلی‌ها در حال غروب بود رئیس دولت در آخرین سفرش به اردبیل دو سه روزی مهمان مردمش شد تا پروژه‌های عمرانی پایان یافته را افتتاح کرده و روزهای آخر دولت را سپری کند. علناً دیگر دل و دماغ سابق را نداشت و از آن خنده‌های دامنه‌دار و روی گشاده خبری نبود. او هم خسته از شرایط برای پایان دوره‌اش روزشماری می‌کرد. در چهارراه اصلی شهر که منتهی به ساختمان استانداری بود با رضا علینژاد پیاده‌روی می‌کردیم که چراغ راهنما قرمز شد و ماشین‌ها ایستادند

و ما عزم عبور از خط عابر پیاده کردیم ناگهان از صندلی پشتی یک ماشین گران‌قیمت مشکی رنگ خنده‌ای را دیدیم که برایمان حسابی آشنا آمد. کمی که دقت کردیم خودش بود. خود سید خندان بود. دست چپش را به علامت احترام بالا برده و به سمت ما ابراز احساسات می‌کرد. این خنده خسته از ۸ سال تلاش، عصرمان را ساخت. شاید با قرار قبلی هم نمی‌توانستیم به آن راحتی با هم سلام و علیک کرده و خنده‌ای تحویل داده و لبخندی تحویل بگیریم. چند ماه بعد از آن جمله بغض آلود داخل دانشگاه بود که:«رئیس جمهور نجیب گیر آورده‌اید!»
بعدها خودمان هم نجابت یادمان رفت چه برسد به روسای دولت!

چهار: بعدها که صفحه مصاحبه را در نشریه مهر اردبیل راه انداختم هر شماره مصاحبه مفصلی با یکی از چهره‌های فرهنگی، هنری، اجتماعی ترتیب می‌دادیم و دو سه ساعت روبه‌روی هم نشسته و گوشی شنوا برای شنیدن خاطرات تک تکشان بودم و دیگر از دیدن چهره‌های مشهور خیلی هم ذوق نمی‌کردم. در این سری مصاحبه‌ها بود که افراد مهمی چون مجید مجیدی، رضا سید حسینی، فرشاد پیوس، مجید جلالی، مینا لاکانی، ودود موذن‌زاده، حسین رضازاده، احمد خرم، ابراهیم افشار، مصطفی تاجزاده، محمدرضا بایرامی و….

ملاقات کردم و از هر کدامشان دنیایی از معنی را یافته و حسرت مصاحبه با استاد شجریان بر دلم ماند. یک بار هم حسابی ذوق مرگ شدم آنگاه که منشی دفتر نشریه گوشی تلفن را داد به دستم و گفت آقای محمد بهمن بیگی هستند از شیراز و شما را می‌خواهند. بر این مژده گر جان فشانم رواست انگار. کسی که بخارایش ایلش بود حالا در آستانه نود سالگی می‌خواست از تلاش‌های گروهی کوچک در نشریه‌ای شهرستانی تشکر کند.آدم‌هایی که کوچکترین کارهایشان هم در راستای بزرگ شدن و بزرگ کردنشان است!

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.