روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: این آخرین اعتراف من است. تلخیص شده در یک جمله ویرانگر؛ من دیگر اساسا این مردم را نمی‌‌فهمم. حالا اسمم را هرچه می‌‌خواهید بگذارید. ضدجامعه، بیمار شیزوفرنی یا بریده از دار دنیا. اما من این مردم را نمی‌‌فهمم. نه فقط به خاطر داستان رونالدو و درویشان بی‌‌سماع و بی‌‌خیزران. من این مردم را حتی در حوزه اقتصاد هم نمی‌‌‌‌فهمم‌‌. در حوزه سیاست که هیچ. حرفش را هم نزن. نمی‌‌فهمم دیگر آقاجان. زور که نیست.

پس بگذارید در این نافهمی لجوجانه و زیبایم بمیرم. مرگی جانگداز در یک پهن‌دشت وسیع نافهمی و یکجور کوری جاهلانه شیرین، اما بهتر است از اینکه درس‌‌های فلسفی صدتا یک غاز شما را بشنوم. این عریان‌‌ترین حرف من است: من شما را هم نمی‌‌فهمم. شما را هم با آن دک و پوزتان و با آن باد به غبغب انداختن‌‌تان و با آن درس‌‌های اخلاقی جامعه‌‌شناختی مزورانه‌‌تان. من آن تصویر کوه‌‌پیمایی شیفتگان رونالدو را هم نمی‌‌فهمم. انگار در مدلی از وارونگی اجتماعی شناوریم.

وگرنه شما هم یادتان نباشد من یادم است که قبلا هم در این مملکت ستاره‌‌های هم‌‌ردیف رونالدو آمده‌‌اند و رفته‌‌اند. اما این اتفاقات سوررئال و آخرالزمانی نیفتاده است. شش مرد سال فوتبال اروپا آمده‌‌‌‌اند. کلی ستاره سینما و تئاتر و موسیقی آمده‌‌اند. همان سلطان پله آمده است که آن زمان هاله اسطوره‌‌ای بیشتری از همین رونالدو داشت برای آن جماعت ساده‌‌دل بدون اینستاگرام و توئیتر که این همه حریص شهرت و فالوئر و پست و فروش عاشقیت در سایت دیوار نبودند.

محمدعلی کلی آمده است. فرانتس بکن باوئر و گرد مولر آمده است. گوردن بنکس و اوزه بیو آمده است و تا کمر جلوی رئیس باشگاه ایرانی میزبان خم شده است. دیگر بگذارید از خیر فرانک سیناترا و آن کنسرت دلربایش در استادیوم آزادی بگذرم یا ساتیا جیت رای و یول براینر و سوفیالورن. در کدامش این همه نمایش‌‌های دادائیستی راه افتاده بود؟ نهایتش کمی طنزآفرینی مدل شرقی بود و کمی حیرت‌‌زدگی و کمی خاطره‌‌بازی. اما حالا اینجا مدیرانش هم در کنار همان مردم بی‌‌تاب، پهلوان‌‌پنبه‌‌های صحنه نمایش بودند.

اتفاقا جفت‌‌شان هم عجیب به هم می‌‌آیند. مدیری که دخترش را به عنوان مترجم قالب کرده و یارویی که به پیراهن اعطایی کریس‌‌خان به دخترک افلیج هنرمند رحم نکرده است از آبشخور فرهنگی همان مردمی برخاسته است که در کوه‌‌های اطراف هتل اسپیناس سفیل و سرگردان بودند. برای چنین شبه‌‌جامعه وارونه‌‌ای هنرمندش هم باید تتلوها باشند که کنسرت فحاشی‌‌شان به سه‌‌سوت فروخته می‌‌شود. والله ما همه چیزمان به هم می‌‌آید.

فقط این وسط، اقلیت گریان ماییم که در این مملکت گیر افتاده‌‌ایم. اقلیتی که می‌‌خواهند زندگی قابل احترام و توسعه‌‌یافته‌‌ای داشته باشند اما هر روز رویاهای خود را در صحنه تیارت «شبه‌‌مردم و شبه‌‌مدیران» ذبح می‌‌کنند. پس طبیعتا یا ما اشتباهی به این مملکت آمده‌‌ایم یا این سه‌‌ضلعی که به درستی در این جغرافیا زیست نمی‌‌کنند.

قشری که هر روز ما را انگشت به دهان می‌‌کند. دیگر داستان طوری شده که من نه پولدارش را می‌‌فهمم نه فقیرش را. نه باسوادش را درک می‌‌کنم نه بی‌‌سواتش را. پس زنده‌باد عدم که شاید تنها امتیاز ما باشد که در این نافهمی بمیریم. به کسی چه ربطی دارد؟ بعد دیگر شماهایید و خیل درویشان بی‌‌خانقاه و بی‌‌خلسه، در کنار تتلوها و خیل این دلخستگان هاج و واج که برای دید زدن یک ستاره از کوه‌‌ها بالا می‌‌روند و معرکه راه می‌‌اندازند و آب دهان کریس را به میلیاردها تومن به حراج می‌‌گذارند.

با این همه اما تنها دلخوشی من در تمام این داستان‌‌ها جوشش چشمه‌‌های طنز از پهنه سینه‌‌های دلسوختگان ناشناخته بود که تا دنیا دنیاست به یادگار خواهد ماند. نمونه‌‌اش این طنز محشر در یکی از شبکه‌‌های اجتماعی که پرسیده بود چرا مدیران ورزش ما برای درآمدزایی و منم‌‌منم کردن بیشتر، به فکرشان نرسید که …

دو: برای مقایسه تطبیقی سفر النصر و رونالدو به ایران و قشقرق‌‌های پیرامونش، دوست داشتم ضدخاطرات و ناداستان‌‌های سفر فوق‌‌ستاره‌‌های قبلی به تهران را بنویسم. از سانتوس پله تا بایرن‌‌مونیخ بکن‌‌بائر و محمدعلی کلی. همان سانتوسی که وقتي وارد تهران شد پايتخت علنا تعطيل شده بود و هزاران آدم نديدبديد رفته بودند فرودگاه مهرآباد به استقبال برزيلي‌‌ها كه امضايي ازشان بگيرند و يك دل سير ‌آن زامبي‌‌هاي هزاره دوم را تماشا كنند.

مهمان ما کم کسی نبود. مروارید سیاه، تاپ‌‌ترین فوتبالیست گیتی. حتی دروازه‌‌بان ما چنان عاشق و واله پله بود که وقتي با پيراهن تيم منتخب تهران جلوي او ايستاد به خوردن پنج گلش افتخار کرد اما برای گرفتن پیراهنش به عّزوجّز نیفتاد. وقتي منتخب تهران با گل پرويز ميرزاحسن جلو افتاد تيم سلطان پله چنان به خروش آمد که پنج گل پي در پي زد. وقتی پله گل اول را با آن پرواز و شيرجه‌‌زيبا و هدي محکم به ثمر رساند گلر ما قاطي كرد كه توپ را بگيرد يا سر حريف را؟

البته که افتخار لمس کله‌‌ پله بیشتر از مهار توپ بود. كيوان‌‌خان آنقدر از خوردن اين گل مسرور بود كه به سويش دويد تا مروارید مشکی از ته قلب تحسين‌‌اش كند. او حتي از 4 گل ديگري كه در نيمه دوم خورد دلشكسته نشد بلكه تا پايان عمرش به اين 5 گل باليد. در نيمه دوم وقتي سانتوزی‌‌ها عين دسته گرگ‌‌هاي وحشي حمله مي‌‌كردند و کیوان فهميده بود كه كارش تمام است، هرچه به مربي تيم خودي از دور ندا ‌‌داد كه تعويضش كند تا آخر بازی در ترکیب بازي ماند و با خوردن هر گل كيفور شد.

بازنده اصلی آن لحظه‌‌ها گلر ذخيره تيم ما بود كه وقتی توفان برزيلي‌‌ها را ديد خودش را رسما به مريضي قانقاريا زد و از اين افتخار محروم شد كه یک عمر بگويد من فرزند رستم نريمان مقابل پله بازي كرده‌‌ام! بازي كه تمام شد همه خوشحال بودند و هيچ‌كس به خاطر آبكش شدن، تيم ما را شماتت نمی‌‌كرد. آن روز فقط روز برّه‌‌كشان عكاسان تهراني بود. پله مرواريد سياه جهان كه دوست نمي‌‌داشت پيراهن‌‌اش را با ستاره‌‌هاي پارسي تعويض كند به التماس بازيكنان ايراني مجبور شد بارها و بارها با توپچي‌‌هاي ميزبان عكس يادگاري بيندازد و عكاسان اين تصاوير ارژينال را به ده،بيست برابر قيمت معمول آن روزها به مردمان ذوق‌‌زده بفروشند.

تنها داستان طنز حضور پله تنها بازيكن هزارگله جهان در ورزشگاه یکصد هزار نفری این بود که وقتی برزيلي‌‌ها وارد تهران شدند با جمعيت وحشتناكي مواجه شدند که براي تماشاي پله و استقبال از او به مهرآباد رفته بودند. بعضي از جوان‌‌های تخسی كه قصد امضا گرفتن از پله را داشتند وسط استقبال دست به كلك مرغابي زدند. پله که فهمیده بود کاغذهای آنها عادی نیست همه‌‌اش فریاد می‌‌زد که «اینها چیست؟ لطفا كاغذ سفيد براي امضا بدهيد.» او نمی‌‌دانست که مستقبلین سفته‌‌هاي سفيد جلوي پله گرفته بودند! معلوم نبود آنها بعدها چگونه می‌‌خواستند «سفته‌»هاي سلطان را به پول تبديل كنند!

سه: از جمع دارندگان توپ طلا که در هفت دهه گذشته به این جایزه دست یافته‌‌اند قبل از رونالدو، بازی شش تن از آنها را در ایران از نزدیک زیارت کرده‌‌‌‌ایم. اولی‌‌اش استنلی ماتیوس (برنده نخستین توپ طلا در سال 1956) که سال 1349 برای حضور در بازی خداحافظی حسن حبیبی کاپیتان تیم ملی به ایران آمد. پشتبند او دو برنده دیگر توپ طلا با لباس تیم بایرن‌‌مونیخ آلمان به تهران رسیدند که بازی‌‌شان به جوک روز تبدیل شد؛ فرانتس بکن‌‌باوئر (برنده دو توپ طلای سال‌‌های 1972 و 76) و گرد مولر (برنده 1970) که در تیرماه 1350 برای برگزاری دو بازی دوستانه به تهران آمدند و 6-3 از تیم خوش‌‌طالع ما خوردند.

چهارمین دارنده توپ طلایی سفرکرده به تهران، اوزه‌‌بیو معروف به پلنگ سیاه پرتغال (برنده توپ طلای 1965) بود که در اسفند 49 با تيم بنفيكا به تهران آمد و با 3 برد به وطنش برگشت. تیم او 4-صفر پرسپوليس را در امجديه بلعيد، سپس پاس را 2-صفر برد و در بازی آخر، تیم ملی را با سه گل شکست داد. پنجمین بازیکن دارنده توپ طلایی که به تهران سفر کرد اولک بلوخين (برنده توپ طلای 1975) بود که سال 1357 در معیت تیم ملی شوروی به تهران تب‌‌زده و انقلابی آن روزها سفر کرد و با نتیجه یک-صفر از سد تیم ملی ایران گذشت.

نفر ششم این لیست نیز ریوالدوی برزیلی (برنده توپ طلای 1999) بود که با پیراهن تیم بنیادکار ازبکستان دوبار برای شرکت در مسابقات جام باشگاه‌‌های آسیا به تهران آمد. یکبار برای بازی با سایپا و بار دیگر برای بازی مقابل پرسپولیس در لیگ قهرمانان آسیا 2009 که البته دیگر کُرک و پرش ریخته بود و از بدطالعی‌‌اش، بهادر عبدی مامور مهارش شده بود!

هیچ‌کدام از این شش تن اما داستان حضورشان در تهران مثل قصه رونالدو با این همه نمایش سوررئال مواجه نشد. لابد عکس‌‌های پله و اوزه‌‌بیو را دیده‌‌اید که چگونه مقابل مدیر وقت باشگاه تاج تهران و رئیس ورزش مملکت، صمیمانه در حال کرنش‌‌اند. حالا جای آنها را مدیرانی گرفته‌اند که دخترشان را برای مترجمی رونالدو می‌‌برند و به پیراهن اهدایی رونالدو برای دخترک هنرمند افلیج هم رحم نمی‌‌کنند. انگاری که هیچ‌کس در این مملکت، انگلیسی بلد نیست جز دُردانه ایشان.

چهار: روز سوم تيرماه 1350 که جلوخوان دكه‌‌هاي روزنامه‌فروشي قيامت شده بود؛ خبر این بود: تاپ‌‌ترين تيم فوتبال دنيا به تهران مي‌‌آید. بايرن‌‌مونیخ با تمام ستاره‌‌هايش که همان چند روز پيش در قالب تيم ملي آلمان قهرمان جام ملت‌‌هاي اروپا 1972 شده‌‌ و دوروز پيش به قهرمانی باشگاه‌‌هاي آلمان رسیده و 48 ساعت تمام از فرط خوشباشي و بزن و بكوب در جشن قهرماني، نخوابيده‌‌ بودند. ما چه مي‌‌دانستيم كه چند دقيقه قبل از بازي، آنها را از زير لحاف بيرون كشيده و با حالتي نيمه‌‌خواب و نيمه‌‌بيدار به زمين خواهند فرستاد؟ وقتی شوخي اما از حد گذشت و بايرني‌‌ها را شش‌‌تايي كرديم چنان ذوق‌‌زده شديم كه در روز بدرقه، برايشان يك برنامه رقص عربي هم چيديم و آن رقاص کاباره در روز آخر حضور آلماني‌‌ها در تهران با لباسی پر از سكه و پولك که از گردنش آويخته بود تركاند!

پنج: اگر مردمان زامبی امروز در استقبال از رونالدو به سیم آخر زدند مردمان آن روزگار با طنز و رندي خاصی آلماني‌‌ها را انگشت به دهن کردند. هرجای شهر كه ستاره‌‌های ژرمن آفتابي شدند، مردمان الكي‌‌خوش پايتخت برايشان شش انگشت خود را به نشانه شش‌‌تایی شدن نشان دادند و خندیدند. رسانه‌‌های باکلاس آن روزها برخلاف رسانه‌‌های جینگلی‌‌مستون امروز، هرگز آن شش گل را به نشانه توسعه‌‌يافتگي فوتبال ايران تلقي نكردند؛ تنها به عنوان دلخوشكنکی گذرا از آن گذشتند.

شايد زيباترين گزارش آن شماره دنیای ورزش، داستان مهماني مجلل باشگاه پاس تهران براي آلماني‌‌ها بود كه در باشگاه افسران -واقع در ونك- برگزار شد و مثل چيزي در حد همان گودباي پارتي خارجي‌‌ها دلچسب واقع شد. ميزبانان عين پروانه به گرد «گردمولر و بكن بائر» چرخيدند و هركس از راه رسيد فقط عكس يادگاري انداخت و به خانه برد.

دنياي ورزش در توصيف دو ستاره آلمانی نوشته بود «بكن‌‌بائر مظهر يك چهره قابل احترام بود و حركاتش نشان مي‌‌داد او به همان اندازه كه فوتباليستي استثنايي است، يك آقاي به تمام معني نيز مي‌‌باشد و واقعا عنوان شاهزاده فوتبال آلمان، زيبنده اوست. در مقابل، گردمولر يك جوان پرشور و سخت شيطان است كه در هركاري زرنگي خاص خودش را نشان مي‌‌داد.» ابوالفضل جلالی خبرنگار حاضر در مراسم، در مقايسه اين دو ابرقهرمان نوشت:

برخلاف قيصر که از نوشيدني‌‌ الکلی گريزان بود و سنگيني خودش را حفظ كرده بود مجبور شده براي مصاحبه با بمب‌‌افکن ژرمن‌‌ها با خريدن نوشيدني موردعلاقه‌‌اش، او را نمك‌‌گير كند! «بدون مشروب حاضر نبود يك كلمه حرف بزند. او در موقع شام نيز بدون مشروب، غذا از گلويش پايين نمي‌‌رفت! »

آن روز عجيب‌ترين سوالي كه از بكن‌‌ باوئر در عمرش پرسيده شد پرسش كنجكاوانه محمد صادقی هافبك جنگنده ايراني بود كه از او درباره مال و اموال و درآمدش پرسيد! قیصر هم پاسخ داد «گذشته از مقداري پول نقد و چند مغازه و سهام تعدادي كارخانه، خانه و ويلايي هم براي زندگي داريم. راستي وضع شما چطور است؟» ممد فقط توانست به مترجم بگوید «وضع ما را بايد بيايي و خودت از نزديك ببيني. اينطوري نمي‌‌شه شرحش داد»!

وقتی خبرنگار از مولر پرسید« به نظر خودت يك گرد مولر چند مي‌‌ارزد؟» شانه‌‌اي بالا انداخت و جواب داد: «يك زمان براي زن گرفتن قرار بر اين بود كه چند راس گاو و گوسفند داده شود اما حالا براي خريد فوتباليست پول مي‌‌دهند. پس براي مولر هرقدر بيشتر بدهند بهتر است.» او اعتراف کرد که برای هر ساعت حضور در مراسم افتتاح يك سوپرماركت 3750 تومان پول می‌‌گیرد و بچه‌‌های ایران شاخ درآوردند.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.