روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا خوبین؟… عرضم خدمتتون که خیلی بعید می‌دونم در میان مخاطبین این ستون، از عزیزان محصل وجود داشته باشه. اگر حضور دارن که از همین‌جا بهشون تسلیت میگم و آرزو می‌کنم که خدا سال تحصیلی‌شون رو به‌خیر بگذرونه و تبریک میگم به عزیزان بزرگواری که این مرحله صعب‌العبور از زندگی رو پشت‌سر گذاشتن و اون روزها براشون خاطره شده.

نمی‌دونم شما چه خاطراتی از مدرسه دارین ولی من خیلی خاطرات شیرینی ندارم و عموما چیزهایی‌ست که وقتی یادشون می‌افتم یه قرص آرامبخش می‌ندازم بالا که تپش قلبم نرمال شه. خیلی‌هاش رو هم توی همین ستون براتون تعریف کرد‌م.امروز از جلوی یه مدرسه‌ای رد می‌شدم که صدای مدیر مدرسه، شاید هم ناظم، از پشت بلندگو می‌اومد که مشغول خوش‌آمد‌گویی به دانش‌آموزان بود.

راستش رو بخواین، یاد یکی از ناظم‌های دبیرستانمون افتادم. فکر می‌کنم ایشون دچار بیماری دو‌شخصیتی بود. بزرگواری که خدمتتون عرض می‌کنم خوبی‌های زیادی داشت. یکیش این بود که دچار بیماری دو‌شخصیتی بود. ایشون وقتی که پشت میکروفون بود و لاجرم صدای زیبایش رو همسایگان می‌شنیدن، یک‌جور بود ولی زمانی که در راهروها و یا حیاط مدرسه با اون خط‌کشِ چوبیش می‌چرخید جور دیگری بود.

یعنی می‌خوام عرض کنم دایره لغاتش در هر کدام از این موقعیت‌ها، از دو فرهنگ متفاوت و قرینه می‌آمد و انسان باورش نمی‌شد این آدمی که الان مشغول انجام امور تربیتی به‌صورت فیزیکی‌ست و در حال پیاده کردن کلیه فنون رزمی شرقی بر ماست و هر آنچه صفت نکوهیده در ادبیات فارسی‌ست را به ما و خاندانمان نسبت میده، همون آقای محترمیه که صبح، پشت میکروفون نصیحت می‌کرد و همه ما عزیزان رو همچون فرزند خود می‌دیده…

خب، البته مشکل اصلی موقعی به‌وجود می‌آمد که ایشون در موقعیت «الف» بودن ولی نیاز به جملاتی از نوع موقعیت «ب» پیدا می‌کردن. خاطره که از ایشون فراوان دارم ولی یکیش که خودم نقش اولش بودم رو براتون میگم. یادمه یه روز صبح، سر صف صبحگاه، در حالی‌که ایشون مشغول نصیحتمون بودن، من بخت‌برگشته خمیاز‌م گرفت و مثل کروکودیل دهنم رو باز کردم و تهِ حلقم رو به نمایش گذاشتم که بزرگوار نگاهش افتاد به من:

- «پسرم… عزیزم… شما یک لحظه تشریف میاری؟ شما نه… شما. نه شما… عزیزم… اون پسر قد بلندم رو میگم… پسرم، شما رو میگم… شما که قدت از همه بلندتره…»بعد از این‌که همه خودمون را به اون راه می‌زدیم بلکه در این فاصله زلزله‌ای، توفانی چیزی بیاد و بی‌خیال بشه، میکروفون رو خاموش کرد و اون یکی شخصیتش زد بیرون:

- «هو… نردبون دزدا… چنار… لنگ‌دراز… مگه با تو نیستم؟ فقط قد دراز کردی؟ میای یا خودم بیام بیارمت؟…» صد البته که بهتر بود خودم خدمتشون برسم. به دلیل این‌که اگر ایشون تشریف می‌آوردن، هزینه این ایاب و ذهاب را هم باهام حساب می‌کردن و تازه مسیر برگشت رو هم در خدمتشون بودم.

بعد از رسیدن به محضرشون، بعد از پذیرایی مقدماتی با یکی دو تا مشت و لگد، مراسم عبرت گرفتن بقیه شروع شد که چرا وسط حرف‌های من خمیازه کشیدی. بعد از این‌که خواب از سر من و همه دانش‌آموزان پرید، میکروفون روشن شد:
- «ببینید پسران من… لطفا صبح‌ها همگی با روحیه‌ای بشاش وارد مدرسه شوید و سر صف سرحال باشید که خدای‌نکرده مثل این پسر شاخ شمشادم، کسل نباشین…»

بلافاصله جلوی دهنیِ میکروفون رو گرفت و باقی نصایح رو با زبون دیگری که بهتر می‌فهمیدیم ادامه داد: - «الدنگ، یه بار دیگه سر صف هیلی پیلی بخوری، من و می‌دونم توها… برو گمشو سر جات…» و پای میکروفون ادامه داد: - «حالا شما برو سر جات عزیزم… از این به‌بعد هم بیشتر به بنده بذل توجه کن.»

و حرکتی دوگانه‌سوز کرد و میکروفون به دست، در حال صحبت متمدنانه، پس‌گردنی‌ای به من زد که صداش مانند صدای طبل در بلندگو پیچید و من هم داد زدم: «آخ»! هول شد و تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که بگه: «پسرم… مواظب باش… چرا سرت رو میکوبی تو میکروفون؟»

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.