روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: امشب خوش دارم برای تمام قهرمانانی که سوار بر طیارههای بیزینسکلاس، زندگی لاکچری را تجربه میکنند از دردها و غصههای اولین نسل قهرمانان ایرانی بگویم که با هواپیماهای داکوتا عازم اولین دوره بازیهای آسیایی (دهلی 1951) شدند و کم مانده بود طیارهشان در مرز پاکستان سقوط کند. آن زمان تمام عشقِ ستارهها، به سوار شدن در طيارههاي دوموتوره داكوتا، ريوهاي ارتشي، اتوبوسهاي دماغدار و لنجهاي درب و داغون بود.
ستارههايي كه تا مقصد صدبار ميمردند و زنده ميشدند تا در پایان يكسفر ورزشي برونمرزي، جان به سلامت ببرند. اولين سفر كاروان ايران به بازيهاي آسيايي، با هواپيماهاي داكوتاي ارتشي صورت گرفت كه در بازگشت هم با مصيبتي بزرگ مواجه شدند. طياره حامل قهرمانان داشت علنا سقوط ميكرد و دل توي دل قهرمانان بزرگ ايران نبود كه يكهو فكري به ذهن خلبان رسید: «بارها را به پايين بيندازيد!» حالا تمام قهرماناني كه عشقشان خريد سوغاتي برای یار دلدار و مادرشان بود، نه ميتوانستند از چمدانهايشان صرفنظر كنند و نه از جانشان سير شده بودند!
یکبار که به دیدن ميررسول رئيسي، وزنهبردار دوستداشتني آن کاروان رفته بودم ماجراي رعبآور سقوط داكوتاي حامل ورزشكاران ايران در بازيهاي آسيايي هند (1951) را در حالی برایم نقل کرد که هنوز بعد از گذشت شش دهه، دستهایش به لرزه افتاده بود. خلبان فقط دستور داده بود «بارها سریع به زمين ريخته شود» تا هواپیما سبک شود و همه تشهد خود را خوانده بودند.
بدتر از همه حال لئون کورکچیان وزنهبردار سنگینوزن ایرانی بود که بعضیها به شوخی میگفتند «به جای بارها او را بیندازیم پایین، حداقلش طیاره 130 کیلویی سبکتر میشود!» میررسول تنها قهرمانی بود که وقتی داکوتای در حال سقوط ایران با هزار مصیبت در مرز هند و پاکستان در بیابانی لمیزرع روی سینهاش بر زمین نشست آنجا ماند تا به همراه سربازان ارتش پاکستان به دنبال چمدانها بگردند. آنها سوار بر جيپهاي ارتشي، بعد از تجسس زميني چمدانها را بعد از ساعتها جستوجو در بيابانها پيدا كرده و به تهران برگرداندند!
دو: دوسالي بعد از اولين حضور ايران در المپيك (1948 لندن) بود كه غریو شادی ورزشكاران ایرانی از شنيدن اخبار اعزام به اولين دوره بازيهاي آسيايي (دهلي 1951) در کوچههای پایتخت پيچيد، اما درد این بود که تا چندروز مانده به موعد پرواز، اخبار منفی درباره عدم تامین بودجه سازمان ورزش برای اعزام كاروان، ورزشکارهای اعزامی را با استرسی عجیب مواجه کرده بود و کار چنان شد که روزهای آخر باز دست به دامان دربار شدند.
آن روزها اردوي بچههاي وزنهبرداري و كشتي در «صاحب تشكيلات» ژاندارمري هر لحظه منتظر رسيدن خبر خوش درباره پيدا كردن «بودجه اعزام» بودند كه بالاخره خبر رسيد از دربار گفته شده سه فروند هواپيماي داكوتاي ارتشي، كاروان ايران را از طهران به كراچي و از آنجا به دهلي ببرد. كاروانی که در هندوستان، نهایت زورش را زد و با 8 طلا، 6 نقره و 2 مدال برنز و در حالی که در جدول ردهبندی کشورها در مکان سوم ایستاده بود به فکر بازگشت به وطن افتاد.
حالا باز همان طيارههاي داکوتای دوموتوره ارتشي بودند که با سلام و صلوات بچهها را سوار كردند و سمت طهران پريدند. ابتدا تيم پرافتخار وزنهبرداري به همراه مسئولين كاروان ايران، سوار بر يك داكوتا شده و بقيه ورزشکاران و همراهان در دو طياره ديگر، سرشكن شدند. اگر فكر ميكنيد این طیارهها، قسمت «بار» داشته مشمولالذمه مناید! بچهها كمك كردند كه تمام سوغاتيها، چمدانها، گونيها و بارها، به صورت طنابپيچ در گوشهای از داخل طياره جا داده شوند و خود به اميد خدا كنار هم چپيدند تا اين سفر دشوار را طي كرده و در مهرآباد بر زمين بنشينند.
سه: شادی تا آنجا بود که سه داكوتا با پرچم ایران از آسمان دهلي برخاستند. بچهها ابتدا خوشحال بودند. حلقه حلقه، دور هم جمع شده و خاطرهبازي ميكردند و سر به سر هم میگذاشتند. «خوشمزه»ها و طنازها وسط طیاره معركه گرفته بودند. در يكي از داكوتاها بچههاي تيم وزنهبرداري که با کسب شش مدال طلا قهرمان بازيهاي آسيايي شده و از شادي در آسمانها پرواز ميكردند افتخارات خود را روی صورت دیگران میزدند.
خاطرات تازه گل انداخته بود كه داكوتاي اول، درست در مرز پاكستان، يكي از موتورهايش از کار افتاد. حالا رنگ گچ صورت پولادمردانی که خطر را بیخ گوش خود احساس میکردند نشان از خطر مرگ داشت. حتی نترسترینشان هم دست به سوي آسمان برده و به خداوند زمین و آسمانها التماس ميكردند. طياره داشت صدمتر به صدمتر پایین ميافتاد.
خلبان وقتی از آینه ديد كه همين قهرمانان پولادي كه تا چندلحظه پيش خود را فرمانرواي آسمانها و زمينها ميدانستند و انگاری از جاودانگي و ناميرايي دم ميزدند ناگهان به كودكي رنگپريده تبديل شدهاند و در حال عجز و لابهاند لبخندی سیاه گوشه لب نشاند و از همه بدتر وقتی چشمش به هیکل درهم پیچیده محمود نامجو بزرگترین قهرمان کاروان افتاد که تا پیش از این، كل كاروان را روي انگشت سبابهاش ميچرخاند اما حالا زانوهايش چنان سست شده بود كه علنا داشت از دست میرفت این صحنهها را تا ابد در گوشه ذهنش نشاند تا بعدها برای خودش تعریف و توصیف کند. نامجو چنان خود را باخته بود که حتي وقتي داكوتا با هزار مصيبت بر زمين نشست دیگر ناي پياده شدن نداشت.
چهار: داخل طیاره فقط صدای فریاد التماس قهرمانان شنیده میشد. چنان رفتار میکردند که انگاری این دیگر آخرین ثانیههای زندگیشان است. كمكخلبان كه اوضاع به هم ريخته بچهها را ديد با تحکم و خونسردی ذاتی گفت «ارتفاع كم ميكنيم نترسيد. نترسید»! چند لحظه بعد، خلبان گفت «تنها يك چاره مانده است: ريختن تمام بارهای کاروان از آسمان به زمين!» حالا درد و دریغ سرپرستان كل كاروان هم در این خلاصه شده بود که با اعتراض میگفتند« تمام اسناد و مدارك فدراسيونها و مدالها و كاپها در چمدانها هستند.»
بعضی از بچهها به نك و ناله افتادند که ما این سوغاتيها را با هزار قرض و قوله تهيه كردهایم اما خلبان با تحکم گفت« يا خودتان يا چمدانهايتان بايد بپرند پايين». در حالی كه بچهها تشهد خود را میخواندند براي اولينبار، در طياره را باز كردند تا بارها را به پایین بریزند اما گردش شدید باد باعث شد که هواپيما دور خود بچرخد و بچهها دیگر عفریت مرگ را علنا به چشم ديدند. انگار كه طياره داشت همچو كودكي بازيگوش كلهمعلق ميزد و سیر نمیشد!
بچهها چنان به دوّار افتاده بودند که از پنجرهها يك لحظه آسمان را ميديدند و لحظهاي بعد، زمين را. دنيا دور سرشان ميچرخيد و آنها ميناليدند كه خدايا ما مستحق چنين مرگ فجيعي نبودیم. در این حین بود که خلبان ایرانی داكوتا از طریق موج رادیویی به فرودگاه مبدا و مقصد گزارش داد كه يكي از موتورهايش را از دست داده و ناگزيرند در يكي از فرودگاههاي مرزي ارتش پاكستان بر زمين بنشينند. دقایقی بعد طياره خراب، با هزار مصيبت، بالاخره با سينه بر زمين نشست اما آن دو هواپيماي ديگر سالم فرود آمدند.
حالا دیگر حال بچهها خریدنی بود که از شادي به آسمان میپریدند كه از يك مرگ حتمي نجات يافتهاند اما سرپرست كل كاروان (جهانباني) در اين فكر بود كه چگونه سه نفر از بچههای دست و پادار را در همين نقطه مرزي نگه دارد تا به دنبال چمدانها و بارها بروند و بقيه كاروان را در داكوتاهاي ديگري روانه تهران كند. قرعه به نام دو تن از تیم هالتریستها افتاد؛ ميررسول رئيسي (دارنده طلای 90 کیلو)و مهندس صادق (رئيس فدراسيون وزنهبرداري) که با زبان انگلیسی آشنا بودند ماندند به جستوجوی بارها بروند.
در کنار آن دو، البته آقاي گوهرشناس رئيس فدراسيون دووميداني هم ماند كه سه نفري، مسير آمدن طياره داغون را با ماشينهاي برانكاي ارتشي پاکستان، به صورت معکوس، برگردند تا شايد به چمدانها و بارهاي به پايين ريخته شده دست پیدا کنند. سه مرد ايراني به همراه چهار سرباز مسلح پاكستاني، سوار بر برانكاها به مسير برگشتند.
وقتي اولين چمدان پيدا شد نوري در چشمان ميررسول درخشيد. دومين چمدان، سومين گوني، چهارمين ساك، به فاصلهاي از همديگر افتاده بودند. بدبختي اين بود كه بيشتر چمدانها در هنگام فرو ريختن از آسمان و اصابت به زمين شكسته بودند و وسايل بچهها روي زمين ولو شده بود. اين سه بازمانده ايراني بيشتر اثاثيه بچهها را از روي وسايل و مدارک آنها پيدا ميكردند و اسمشان را روي وسايلشان مينوشتند. انگاری كه بمبي منفجر شده و اعضا و جوارح سرباز پيري را به گوشهاي پرت از جهان پخش كرده بود!
پنج: ميررسول ناگهان در ميان اين مكاشفهها، چشمش به چمدان خودش افتاد كه نسبتا سالم در گوشهاي افتاده بود. کمی وارسی كرد كه ببیند آيا همه چيز سالم است؟ اما عزيزترين داشتهاش -مدال طلايش- آنجا نبود. با اندوهی بزرگ به سرباز پاكستاني گفت «ميدانم خسته شدهاي، اما حالا که تمام وسايل بچهها پيدا شده است فقط مانده مدال من! من بدون مدال، چگونه به خانه برگردم»؟ سرباز خسته گفته بود «باز هم ميگرديم».
در حالي كه ايرانيها و سربازهاي غريبه از گشتن دنبال آخرین مدال گمشده خسته و هلاک شده بودند ناگهان رئيس فدراسيون دووميداني كه شكارچي چيرهدستي هم بود داد زده بود «ميررسول! ميررسول!» آقاي رئيسي برایم تعریف میکرد «برگشتم ديدم آقاي گوهرشناس زل زده به يك جوي آب زلال و زيبا و در منظره آن محو شده است. پيش خودم گفتم آيا اينجا هم جاي رمانتيكبازي است؟ یک لحظه ديدم چشمان گوهرشناس ميدرخشد! رّد نگاهش را گرفتم ديدم زير آب زلال، يك چيز زرد ميدرخشد. انگار آسمانها را به من دادند. در آن جاي پرت كه آدم، درسته گم ميشود، مدالم را از آب گرفتم و از خوشحالي غرق بوسهاش کردم».
شش: آن روز قهرمانهاي كاروان ايران سوار بر دو داکوتای سالم و البته با رهایی از دست جناب عزرائیل به هر مصیبتی بود به خانه برگشتند. نه مدالي در دست داشتند كه به عنوان نشانه قهرماني خود به دوست و آشنا نشان دهند و نه براي نشان شده و مادر خود سوغاتي آورده بودند. هرچه میگفتند ما از نیمقدمی مرگ برگشتهایم کسی باور نمیکرد. مراسم شكرگزاري ستارههاي ورزش زياد طول نكشيد كه تيم سهنفره بهجا مانده از كاروان، سوغاتيها و چمدانهاي بچهها را به تهران رساند و تحويلشان داد.
آنها وقتي بارها و چمدانهای مفقوده را در بیابانها جمع كردند ابتدا از مرز پاكستان به فرودگاه دهلي برگشتند و در آنجا، اعضاي سفارت ايران در هند را ديدند كه با دلنگراني تمام به استقبالشان شتافتهاند. فرودگاه دهلی از اشک شادي ایرانیها خیس بود. ماجراي اين سفر پرمخاطره وقتي تمام شد كه بچهها سوار بر يك هواپيماي انگليسي كمپاني «بريتيش ايرويز» از دهلي به بصره پرواز كردند و بالاخره از بصره نيز به طهران رسیدند.
رهایی از فاجعه بزرگی با عنوان سوگوارانهترين سانحه تاریخ ورزش ایران، باعث شد بسیاری از ورزشکاران نسل اول ایران، دیگر برای همیشه فوبیای طیارهسواری بگیرند. مخصوصا از همه سختتر برای محمود نامجو بود که یک سال قبل اولین مدال طلای جهانی تاریخ ورزش ایران را کسب کرده بود و هر سال باید برای شرکت در مسابقات بزرگ وزنهبرداری طیارهنشینی میکرد. اگر خدای ناکرده داکوتا سقوط میکرد آخرین خاطرهمان از محمودخان همین بود كه چندروز قبل از همان پرواز مرگ، وقتي براي تشويق تيم ملي فوتبال ایران به استاديوم رفته بود ديده بود كه بچهها قافيه را باختهاند و تماشاگران دارند حريف ايران را تشويق ميكنند.
به غیرتش برخورده بود و به تنهایی بر روي همان سكوها آنقدر حركات محيرالعقول كلهمعلق و آفتابمهتاب رفته بود كه نگاه كل استاديوم را برگردانده بود و هنگامي كه بچههاي تيم ملي را تشويق كرده بود جاني تازه در كالبد آنها دميده شده بود. همان نامجويي كه به تنهايي استاديوم را روي سرش برداشته و نتيجه را عوض كرده بود در داكوتاي افتان و خيزان همچون كودكي عاجز به استقبال مرگ رفته بود.
او تنها یکبار به سبکوزنیاش بالیده بود و آن هم زمانی بود که بچهها در اوج خطر به قهرمانان سنگینوزن (مخصوصا کورکچیان و رهنوردی) پیشنهاد داده بودند که «به جای بارهایمان، بیایید شماها را پرت کنیم پایین» و همه کلی خندیده بودند. اين نخستينبار بود كه طعم مرگ زير زبان قهرمان افسانهاي ايران رد قرمز انداخته بود. از آن روز به بعد عين نقل و نبات ركورد دنيا را ميشكست اما ميگفت «من از پرنده آهني ميترسم». مرد آهنين ما، يك عمر از پرنده آهني ميترسيد.

