روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| عصر تاریک پاییز بود. دراز کشیده بودم روی زمین و با وحشت و نفرت و استیصال به دفتر و کتاب فارسی نگاه میکردم. بی هیچ شک و تردیدی آماده بودم چند ماهی از عمرم را رایگان ببخشم اما آزادیام را به دست بیاورم و دیگر مجبور به نوشتن آن کلمات لعنتی و آن جملههای کش آمده نباشم.
مهمانی کوچکی در خانه مادربزرگم برپا بود و با همه وجود میخواستم بخشی از آن باشم. بنشینم روی مبل قهوهای و چای عصر را با مربای انجیر بخورم و در کنار بزرگترها با صدای بلند به چیزی که ازش سر در نمیآوردم بخندم. نمیشد. بچه بودم. یک دانش آموز لعنتی با کوه عظیمی از تکالیفی که صبح روز بعد در مدرسه چک میشد.
انگشتهایم از فرط فشارِ بیدلیلِ مداد درد گرفته بود و دفتر مشق مثل جلادی سیاه پوش روبهرویم بود. آن عصر پاییز برای منی که با جملات نامتناهیِ کتاب فارسی تنها مانده بودم، زرد و غم انگیز بود و برای آنهایی که کمی آن ورتر ز غوغای جهان غافل طور، چای و مربا میخوردند و میخندیدند شاد بود و مسرت بخش.
در حالی که تلاش میکردم اشکهایم از شدت حزن و خشم پایین نریزد فکر کردم چقدر آدم بزرگها خوش شانس و بیدغدغهاند. نه درسی، نه مشقی، نه مدرسهای، نه سختی و مشقتی. همه سختیها برای ما بود. ما، دانش آموزان کوشا. ما، بچههای زحمتکشِ بینوا.چند وقت پیش فرزندم در همین وضعیت بود.
مدادش را با حرص میتراشید و میگفت: «شما آدم بزرگها خیلی خوش شانس و راحتید. این منصفانه نیست.» عصبانی بود و بیحوصله. معتقد بود شرایط دشواری دارد. نگاهی به کتاب نگارشش انداختم. باید دو پاراگراف از درس را مینوشت. همین. کاری که در بدترین حالت نمیتوانست بیشتر از 10 دقیقه زمان ببرد. خودش چنین نظری نداشت. چهرهاش شبیه کسی بود که آماده است یکی دو ماه از عمرش را در ازای آزادی ببخشد.
به مشکلات سهمگینی که در مراحل و سنین مختلف داشتهاید فکر کنید. بیشتر آنها با گذشت زمان تغییر شکل میدهند و مثل قارچ پخته آب میروند. دروغ گفتم. هیچ مشکلی کوچک نمیشود. این ماییم که هر روز پوستمان کلفتتر میشود و ظرفیت تحمل رنجهایمان بیشتر. مشقهای مانده در عصر پاییز برای همیشه رعبآور و افسرده کننده باقی خواهند ماند، این فقط ماییم که با بزرگتر شدن و دیدن جلادهای سیاه پوشِ دیگر، ترس و غمش را از یاد میبریم.

