روزنامه هفت صبح،‌ احد بابایی منیر| دو رو دارد سکّه حیات: این رو شکفتن و آن رو پژمردن! تکمیل باید شود. کار ِتوست.خود ِخود ِتو! پازلی است زندگی. نصفه‌ای خالی را با خودت حمل می‌كنی. مکمّلی را باید پیدا کنی که دنیا، دنیای جفت‌هاست. تنهایی را تاب آوردن، ساختاری فولادین می‌خواهد وگرنه آدمی کجا می‌تواند از سرنوشت محتوم به زانو افتادن و فرو پاشی تن و روان بگریزد که تنهایی جدا از تو نیست.

چسبیده به تو از این‌سو به آن‌سو می‌کشانی‌اش.کار از کجا خراب شد؟! مگر نمی‌دانستی آیدین جان که: «دل بستن، آغاز ویرانی است؟!» تمام روز را زل می‌زدی به آن دریچه. که چه بشود؟! - آن جفت چشم عسلی تو را مهمان لبخندی کند که گیج‌ات می‌کرد، گُر می‌گرفتی و تنهاتر از همیشه می‌شدی و دلت گریه می‌خواست آیدین جان!

حالا باید بگردی و «سورمه» را پیدا کنی نصفه نیمه کامل کننده‌ات را ! ولی نه! برای نواختن سمفونی مرگ، مردگان را باید به خط کنی. برادرت یوسف را که با چتر سیاه پدر پرید تا ماه و ستاره‌ها را بگیرد و افتاد در چاهِ سیاهِ بی‌پایان و پخش شد برای تمام عمر، روی زمین! شما زندگی را قدم مي‌زدید آیدین جان و یوسف آن را می‌خزید!

بعد مادر را که انگار غصه و خاموشی همیشگی‌اش بود. برادرت اورهان را که آنقدر ابلهانه و حریصانه به فکر جمع کردن مال بود و فراموش کرده بود که چقدر بی‌پروا و احمقانه خودش را خرج می‌کند. برای تکمیل کردن اعضای ارکستر خواهرت آیدا را لازم داری. اگر به موقع نجنبی آیدین جان، آیدا چنان شعله‌ور می‌شود که خاکسترش را باد، دست‌به‌دست می‌کند کوچه‌به‌کوچه، شهر‌به‌شهر!

از بین این همه خاکستر، دوباره برخیزد؟!چه انتظاری آیدین جان؟! پدرت را هم صدا بزن. پدری را که همیشه آرزو داشتی دست روی شانه‌اش بگذاری و نگذاشتي! چقدر حزن‌انگیز! دخترت را هم پیدا کن: دختری که مادرش زیر خاک داشت می‌پوسید و تو، شده بودی «سوجی» شاعر دیروزها که ویران ِویران در جاده‌های بی‌پایان جنون گام می‌زد!

ارکسترت، به نظر می‌رسد که تکمیل هست و آماده نواختن.حالا بگو بنوازند آیدین جان: بگو بنوازند «سمفونی مرگ» را ارکستر مردگان‌! در زمستانی بی‌پایان و قار قار کلاغ‌هایی که انگار می‌دانند:«تمام آغازها، مکمل خودشان را به همراه دارند: پایان را !»

با نگاهی به سمفونی مردگان
* آیدین شخصیت اصلی داستان سمفونی مردگان، نوشته عباس معروفی

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.