روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا با پاییز زیباتون حال میکنین؟ خوش بهحالتون. بنده یا خوابیدم و عطسه و سرفه میکنم یا در مطب و داروخانه، دنبال دوا و دکتر بهدنبال درمانی برای آلرژی و سینوزیت و آبریزش بینی. و بدونین… کسانیکه در این فصل دچار آلرژی نمیشن، صد درصد از بندگان برگزیده خداوند هستند.
امروز در داروخانه، نشسته بودم و منتظر آماده شدن نسخهام بودم. در کنارم پیرمردی نشسته بود که از طرزِ پوششاش، میشد تشخیص داد که بهشدت به این چند درجه سرد شدن هوا حساسه و یهچیزی تو مایههای خودمه. نمیدونم چرا از پشت همان شال گردن و ماسک، خیلی اصرار داشت که با همدیگه حرف هم بزنیم. شاید دوست داشت مقداری ویروس و میکروب جدید رو با همدیگه تبادل کنیم تا کلکسیون بدبختیهامون تکمیل شه.
یک نیم دوری شالگردن رو شل کرد و ماسک رو گذاشت زیر بینی و شروع شد:- «من اعتقادی به این دکتر مکترا ندارم.»/ «بله. ولی فعلا که هر دومون…»/ «هیچکدومشون نمیفهمن آدم چشه.»/ «البته…»/ «من که دارم میمیرم. خوب هم نمیشم.»/ «دور از جون… البته…»/ «آخه زشت نیست آدم با سرماخوردگی بمیره؟…»/ «نه… چرا زشت باشه…»
بعد از تعدادی جمله که بین بنده و ایشون رد و بدل شد، با توجه به نگاه نامهربان دیگران، متوجه شدم بهخاطر نوعِ پوششِ سر و کله ایشان و قدرت شنواییشان، در حال فریاد کشیدن هستیم نه گپ زدن.در همین حالِ زدن پنبه دکترها و کلیه کسانیکه در پزشکی، دستی بر آتش دارن، خانمِ بسیار محترمی تشریف آوردن داخل داروخانه:
- «ببخشید آقای دکتر… شربتِ اشتهاآور برای کودک میخواستم…»/ «چند سالشه؟…»/ «4 سال… لب به غذا نمیزنه… دیوونهمون کرده…» خب، لازم به یادآوریست که پیرمردِ مهربان، کماکان با همان هیبتِ مخوف نشسته بود و راههای شنواییاش، کاملا بسته بود. بنابراین همچنان جملاتشان، فریادگونه بود. به خیالِ خودش خیلی آرام، ولی در واقع با هوار گفت: «گشنهاش بشه، سنگ رو هم میخوره…»
خانمِ محترم که مطمئن نبود درست شنیده، برگشت سمتِ ما…
ناخودآگاه، نگاهم را به سمت دیگری بردم که سرکار خانم مطمئن بشن بنده هیچگونه نسبت سببی و نسبی با این «ویروسِ متحرک» ندارم. ولی پیرمرد مهربان، اصرار داشت به همه بفهماند که ما در حال صحبت و تبادلنظر، بوده و هستیم: - «گوش دادی؟…»/ «جانم؟ به چی؟»/ «میگم بچه گشنهاش بشه، سنگ رو هم میخوره…»
به خیالِ خودم، تصمیم گرفتم زهرِ ماجرا را بگیرم:- «نه قربان… بالاخره آدم نگران میشه. بیاشتهایی چیز خوبی نیست. بچه باید درست غذا بخوره…»بزرگوار که تا یک شرِ درست و حسابی راه نمیانداخت، نمیخواست بیخیال بشه، نیم دورِ دیگر هم شال گردن رو شل کرد و ماسک رو هم قشنگ زد زیر چونهاش و رفت برای اثباتِ حقانیتش:
- «نه بابا، چی میگی. این سگ گلهها رو دیدی؟… دیدی چه هیکلی دارن؟… چی میخورن؟… نون خشک. آشغالِ روی زمین. ولی هیکلاشون: آه… اینجوری…»همانطور که «اونجوری»، مشغولِ تشریحِ هیکلِ سگهای گله بود، تیرِ آخر رو زد: - «بچه آدم هم همینه… نون خشک پرتکن جلوش… گشنهاش بشه، همچین میخوره که با شلاق بیفتی به جونش که ول کنه غذا رو… شربتِ اشتها، شربتِ اشتها… مسخره شده همه چی…»
از معدود دفعاتی بود که شانس بهم رو کرد و اسمم رو خوندن که کیسه داروهام رو بگیرم. بدون اینکه جرات بکنم با مشاورِ تربیت کودکان خداحافظی بکنم، پریدم بیرون…آقا اگر در حوادث، خبر «قتلِ یک پیرمرد در داروخانه» را خوندید، بدانید که ماجرا از هیکلِ سگهای گله شروع شده بود…

